to knock about
ول گشتن ،پرسه زدن ،دربدربودن ،سرگردان بودن ،زندگى منظم نداشتن
کلمات مرتبط(3)
to knock about
ُ üً¢÷¥ٹِ¢ّ“ِگ¢¤ً¤¨ٹِ¢ّ“¤¢“¤¢ٹِ¢¥ù¨¤•ٹِ—ھً ٌّ
to knock about
ول گشتن،پرسهزدن،دربدربودن،سرگردانبودن،زندگي م
about
راجع به، در شرف، در صدد، با، نزد، در، بهر سو تقريبا، بالاتر، درباره، گرداگرد، پيرامون، دور تا دور، در اطراف، نزديك، قريب ، در حدود، در باب، )نظ.( فرمان عقب گرد
knock
كوبيدن، زدن، درزدن،بد گوئي كردن از، بهم خوردن،مش مشت، ضربت، صداي تغ تغ ،عيبجوئي