shakh

Get Babylon's Translation Software! Free Download Now!
Babylon 8 - Your all-in-one solution
Award winning translation software trusted by millions. Translate from any language to any language.
View Demo
No results for "shakh" were found in English



Yiddish (in roman letters) - EnglishDownload this dictionary
shakh
(interjection) check! (in chess)


Hafez PoemsDownload this dictionary
gzl 39 bag...
غزل 39

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است

اي نازنين پسر تو چه مذهب گرفته‌اي
کت خون ما حلالتر از شير مادر است

چون نقش غم ز دور ببيني شراب خواه
تشخيص کرده‌ايم و مداوا مقرر است

از آستان پير مغان سر چرا کشيم
دولت در آن سرا و گشايش در آن در است

يک قصه بيش نيست غم عشق وين عجب
کز هر زبان که مي‌شنوم نامکرر است

دي وعده داد وصلم و در سر شراب داشت
امروز تا چه گويد و بازش چه در سر است

شيراز و آب رکني و اين باد خوش نسيم
عيبش مکن که خال رخ هفت کشور است

فرق است از آب خضر که ظلمات جاي او است
تا آب ما که منبعش الله اکبر است

ما آبروي فقر و قناعت نمي‌بريم
با پادشه بگوي که روزي مقدر است

حافظ چه طرفه شاخ نباتيست کلک تو
کش ميوه دلپذيرتر از شهد و شکر است
 
gzl 169 yary...
غزل 169

ياري اندر کس نمي‌بينيم ياران را چه شد
دوستي کي آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي کجاست
خون چکيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمي‌گويد که ياري داشت حق دوستي
حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد

لعلي از کان مروت برنيامد سال‌هاست
تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد

شهر ياران بود و خاک مهربانان اين ديار
مهرباني کي سر آمد شهرياران را چه شد

گوي توفيق و کرامت در ميان افکنده‌اند
کس به ميدان در نمي‌آيد سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغي برنخاست
عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد

زهره سازي خوش نمي‌سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستي ميگساران را چه شد

حافظ اسرار الهي کس نمي‌داند خموش
از که مي‌پرسي که دور روزگاران را چه شد
 
gzl 183 dush...
غزل 183

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند

بيخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلي صفاتم دادند

چه مبارک سحري بود و چه فرخنده شبي
آن شب قدر که اين تازه براتم دادند

بعد از اين روي من و آينه وصف جمال
که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اين‌ها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده اين دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

اين همه شهد و شکر کز سخنم مي‌ريزد
اجر صبريست کز آن شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحرخيزان بود
که ز بند غم ايام نجاتم دادند
 
gzl 197 shahdan...
غزل 197

شاهدان گر دلبري زين سان کنند
زاهدان را رخنه در ايمان کنند

هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد
گلرخانش ديده نرگسدان کنند

اي جوان سروقد گويي ببر
پيش از آن کز قامتت چوگان کنند

عاشقان را بر سر خود حکم نيست
هر چه فرمان تو باشد آن کنند

پيش چشمم کمتر است از قطره‌اي
اين حکايت‌ها که از طوفان کنند

يار ما چون گيرد آغاز سماع
قدسيان بر عرش دست افشان کنند

مردم چشمم به خون آغشته شد
در کجا اين ظلم بر انسان کنند

خوش برآ با غصه‌اي دل کاهل راز
عيش خوش در بوته هجران کنند

سر مکش حافظ ز آه نيم شب
تا چو صبحت آينه رخشان کنند
 
gzl 218 dr...
غزل 218

در ازل هر کو به فيض دولت ارزاني بود
تا ابد جام مرادش همدم جاني بود

من همان ساعت که از مي خواستم شد توبه کار
گفتم اين شاخ ار دهد باري پشيماني بود

خود گرفتم کافکنم سجاده چون سوسن به دوش
همچو گل بر خرقه رنگ مي مسلماني بود

بي چراغ جام در خلوت نمي‌يارم نشست
زان که کنج اهل دل بايد که نوراني بود

همت عالي طلب جام مرصع گو مباش
رند را آب عنب ياقوت رماني بود

گر چه بي‌سامان نمايد کار ما سهلش مبين
کاندر اين کشور گدايي رشک سلطاني بود

نيک نامي خواهي اي دل با بدان صحبت مدار
خودپسندي جان من برهان ناداني بود

مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر ميان
نستدن جام مي از جانان گران جاني بود

دي عزيزي گفت حافظ مي‌خورد پنهان شراب
اي عزيز من نه عيب آن به که پنهاني بود
 
gzl 232 br...
غزل 232

بر سر آنم که گر ز دست برآيد
دست به کاري زنم که غصه سر آيد

خلوت دل نيست جاي صحبت اضداد
ديو چو بيرون رود فرشته درآيد

صحبت حکام ظلمت شب يلداست
نور ز خورشيد جوي بو که برآيد

بر در ارباب بي‌مروت دنيا
چند نشيني که خواجه کي به درآيد

ترک گدايي مکن که گنج بيابي
از نظر ره روي که در گذر آيد

صالح و طالح متاع خويش نمودند
تا که قبول افتد و که در نظر آيد

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر
باغ شود سبز و شاخ گل به بر آيد

غفلت حافظ در اين سراچه عجب نيست
هر که به ميخانه رفت بي‌خبر آيد
 
gzl 254 dygr...
غزل 254

ديگر ز شاخ سرو سهي بلبل صبور
گلبانگ زد که چشم بد از روي گل به دور

اي گلبشکر آن که تويي پادشاه حسن
با بلبلان بي‌دل شيدا مکن غرور

از دست غيبت تو شکايت نمي‌کنم
تا نيست غيبتي نبود لذت حضور

گر ديگران به عيش و طرب خرمند و شاد
ما را غم نگار بود مايه سرور

زاهد اگر به حور و قصور است اميدوار
ما را شرابخانه قصور است و يار حور

مي خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسي
گويد تو را که باده مخور گو هوالغفور

حافظ شکايت از غم هجران چه مي‌کني
در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور
 
gzl 291 ma...
غزل 291

ما آزموده‌ايم در اين شهر بخت خويش
بيرون کشيد بايد از اين ورطه رخت خويش

از بس که دست مي‌گزم و آه مي‌کشم
آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خويش

دوشم ز بلبلي چه خوش آمد که مي‌سرود
گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خويش

کاي دل تو شاد باش که آن يار تندخو
بسيار تندروي نشيند ز بخت خويش

خواهي که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سست و سخن‌هاي سخت خويش

وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون
آتش درافکنم به همه رخت و پخت خويش

اي حافظ ار مراد ميسر شدي مدام
جمشيد نيز دور نماندي ز تخت خويش
 
gzl 320 dyshb...
غزل 320

ديشب به سيل اشک ره خواب مي‌زدم
نقشي به ياد خط تو بر آب مي‌زدم

ابروي يار در نظر و خرقه سوخته
جامي به ياد گوشه محراب مي‌زدم

هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست
بازش ز طره تو به مضراب مي‌زدم

روي نگار در نظرم جلوه مي‌نمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب مي‌زدم

چشمم به روي ساقي و گوشم به قول چنگ
فالي به چشم و گوش در اين باب مي‌زدم

نقش خيال روي تو تا وقت صبحدم
بر کارگاه ديده بي‌خواب مي‌زدم

ساقي به صوت اين غزلم کاسه مي‌گرفت
مي‌گفتم اين سرود و مي ناب مي‌زدم

خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام
بر نام عمر و دولت احباب مي‌زدم
 
gzl 429 saghy...
غزل 429

ساقي بيا که شد قدح لاله پر ز مي
طامات تا به چند و خرافات تا به کي

بگذر ز کبر و ناز که ديده‌ست روزگار
چين قباي قيصر و طرف کلاه کي

هشيار شو که مرغ چمن مست گشت هان
بيدار شو که خواب عدم در پي است هي

خوش نازکانه مي‌چمي اي شاخ نوبهار
کشفتگي مبادت از آشوب باد دي

بر مهر چرخ و شيوه او اعتماد نيست
اي واي بر کسي که شد ايمن ز مکر وي

فردا شراب کوثر و حور از براي ماست
و امروز نيز ساقي مه روي و جام مي

باد صبا ز عهد صبي ياد مي‌دهد
جان دارويي که غم ببرد درده اي صبي

حشمت مبين و سلطنت گل که بسپرد
فراش باد هر ورقش را به زير پي

درده به ياد حاتم طي جام يک مني
تا نامه سياه بخيلان کنيم طي

زان مي که داد حسن و لطافت به ارغوان
بيرون فکند لطف مزاج از رخش به خوي

مسند به باغ بر که به خدمت چو بندگان
استاده است سرو و کمر بسته است ني

حافظ حديث سحرفريب خوشت رسيد
تا حد مصر و چين و به اطراف روم و ري
 
gzl 486 blbl...
غزل 486

بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوي
مي‌خواند دوش درس مقامات معنوي

يعني بيا که آتش موسي نمود گل
تا از درخت نکته توحيد بشنوي

مرغان باغ قافيه سنجند و بذله گوي
تا خواجه مي خورد به غزل‌هاي پهلوي

جمشيد جز حکايت جام از جهان نبرد
زنهار دل مبند بر اسباب دنيوي

اين قصه عجب شنو از بخت واژگون
ما را بکشت يار به انفاس عيسوي

خوش وقت بوريا و گدايي و خواب امن
کاين عيش نيست درخور اورنگ خسروي

چشمت به غمزه خانه مردم خراب کرد
مخموريت مباد که خوش مست مي‌روي

دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر
کاي نور چشم من بجز از کشته ندروي

ساقي مگر وظيفه حافظ زياده داد
کشفته گشت طره دستار مولوي
 
gzl 495 my...
غزل 495

مي خواه و گل افشان کن از دهر چه مي‌جويي
اين گفت سحرگه گل بلبل تو چه مي‌گويي

مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقي را
لب گيري و رخ بوسي مي نوشي و گل بويي

شمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن
تا سرو بياموزد از قد تو دلجويي

تا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد
اي شاخ گل رعنا از بهر که مي‌رويي

امروز که بازارت پرجوش خريدار است
درياب و بنه گنجي از مايه نيکويي

چون شمع نکورويي در رهگذر باد است
طرف هنري بربند از شمع نکورويي

آن طره که هر جعدش صد نافه چين ارزد
خوش بودي اگر بودي بوييش ز خوش خويي

هر مرغ به دستاني در گلشن شاه آمد
بلبل به نواسازي حافظ به غزل گويي


Define shakh

Translate shakh