Salus
Hygieja
© W niniejszym artykule wykorzystano materialy pochodzace z
Wikipedia® i posiada on Powszechna
Licencje Publiczna GNU
Хигия
Hygieia
Hygieia (řecky Ὑγιεία) nebo Hygeia (řecky Ὑγεία) byla v řecké mytologii dcera boha
Asklépia a Epione. Byla bohyní zdraví, čistoty a také bohyně Měsíce. Hygieia byla součástí
kultu v 7. století před Kristem. Z jejího jména je odvozené moderní slovo
hygiena.
Hippokratova přísaha začíná (také) přísahou na Hygieiu. Sestry Meditrine a Panakeia symbolizovaly jednotlivé stránky zdraví: léčení a hojení. Bratr Telesforos představoval síly uzdravení. Její sestra Panakeia je kromě bohyně lékařů také bohyně čarodějnic.
Více na Wikipedia.org...
gzl 21 dl...
غزل 21
دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشين کز تو سلامت برخاست
که شنيدي که در اين بزم دمي خوش بنشست
که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست
شمع اگر زان لب خندان به زبان لافي زد
پيش عشاق تو شبها به غرامت برخاست
در چمن باد بهاري ز کنار گل و سرو
به هواداري آن عارض و قامت برخاست
مست بگذشتي و از خلوتيان ملکوت
به تماشاي تو آشوب قيامت برخاست
پيش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت
سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست
حافظ اين خرقه بينداز مگر جان ببري
کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست
gzl 2 slah...
غزل 2
صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببين تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دير مغان و شراب ناب کجا
چه نسبت است به رندي صلاح و تقوا را
سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا
ز روي دوست دل دشمنان چه دريابد
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
چو کحل بينش ما خاک آستان شماست
کجا رويم بفرما از اين جناب کجا
مبين به سيب زنخدان که چاه در راه است
کجا هميروي اي دل بدين شتاب کجا
بشد که ياد خوشش باد روزگار وصال
خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار اي دوست
قرار چيست صبوري کدام و خواب کجا
gzl 227 gr...
غزل 227
گر چه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود
تا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود
رندي آموز و کرم کن که نه چندان هنر است
حيواني که ننوشد مي و انسان نشود
گوهر پاک ببايد که شود قابل فيض
ور نه هر سنگ و گلي لل و مرجان نشود
اسم اعظم بکند کار خود اي دل خوش باش
که به تلبيس و حيل ديو مسلمان نشود
عشق ميورزم و اميد که اين فن شريف
چون هنرهاي دگر موجب حرمان نشود
دوش ميگفت که فردا بدهم کام دلت
سببي ساز خدايا که پشيمان نشود
حسن خلقي ز خدا ميطلبم خوي تو را
تا دگر خاطر ما از تو پريشان نشود
ذره را تا نبود همت عالي حافظ
طالب چشمه خورشيد درخشان نشود
gzl 375 sufy...
غزل 375
صوفي بيا که خرقه سالوس برکشيم
وين نقش زرق را خط بطلان به سر کشيم
نذر و فتوح صومعه در وجه مينهيم
دلق ريا به آب خرابات برکشيم
فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهند
غلمان ز روضه حور ز جنت به درکشيم
بيرون جهيم سرخوش و از بزم صوفيان
غارت کنيم باده و شاهد به بر کشيم
عشرت کنيم ور نه به حسرت کشندمان
روزي که رخت جان به جهاني دگر کشيم
سر خدا که در تتق غيب منزويست
مستانهاش نقاب ز رخسار برکشيم
کو جلوهاي ز ابروي او تا چو ماه نو
گوي سپهر در خم چوگان زر کشيم
حافظ نه حد ماست چنين لافها زدن
پاي از گليم خويش چرا بيشتر کشيم
gzl 471 z...
غزل 471
ز دلبرم که رساند نوازش قلمي
کجاست پيک صبا گر هميکند کرمي
قياس کردم و تدبير عقل در ره عشق
چو شبنمي است که بر بحر ميکشد رقمي
بيا که خرقه من گر چه رهن ميکدههاست
ز مال وقف نبيني به نام من درمي
حديث چون و چرا درد سر دهد اي دل
پياله گير و بياسا ز عمر خويش دمي
طبيب راه نشين درد عشق نشناسد
برو به دست کن اي مرده دل مسيح دمي
دلم گرفت ز سالوس و طبل زير گليم
به آن که بر در ميخانه برکشم علمي
بيا که وقت شناسان دو کون بفروشند
به يک پياله مي صاف و صحبت صنمي
دوام عيش و تنعم نه شيوه عشق است
اگر معاشر مايي بنوش نيش غمي
نميکنم گلهاي ليک ابر رحمت دوست
به کشته زار جگرتشنگان نداد نمي
چرا به يک ني قندش نميخرند آن کس
که کرد صد شکرافشاني از ني قلمي
سزاي قدر تو شاها به دست حافظ نيست
جز از دعاي شبي و نياز صبحدمي
gzl 478 nush...
غزل 478
نوش کن جام شراب يک مني
تا بدان بيخ غم از دل برکني
دل گشاده دار چون جام شراب
سر گرفته چند چون خم دني
چون ز جام بيخودي رطلي کشي
کم زني از خويشتن لاف مني
سنگسان شو در قدم ني همچو آب
جمله رنگ آميزي و تردامني
دل به مي دربند تا مردانه وار
گردن سالوس و تقوا بشکني
خيز و جهدي کن چو حافظ تا مگر
خويشتن در پاي معشوق افکني
salus
health, safety, well-being