rüh

Get Babylon's Translation Software! Free Download Now!
Babylon 8 - Your all-in-one solution
Award winning translation software trusted by millions. Translate from any language to any language.
View Demo


Türkçe - Arnavutça SözlükDownload this dictionary
ruh
1. esencë
2. animim, shpirtërim, frymë
3. frymë
 

www.arnavutcasozluk.com

Magyar Wikipédia - az ingyenes EnciklopédiaDownload this dictionary
Rühösség
A rühösség emlosök – köztük az ember – és madarak borbetegsége, melyet rühatkák (Sarcoptes scabiei) általi fertozés okozhat. Jellemzoje a bor felszínén megjeleno, atkák által okozott mikroszkópikus méretu mechanikai károsodás (pl. borbe rágott járatok), valamint heves immunrekaciók (heves viszketés, gyulladás stb.). Ezekhez másodlagos fertozések is társulhatnak.
További információt lásd Wikipedia.org...

© A jelen cikk a Wikipédiából® származó anyagot használja fel, és engedélyezésre kerül t GNU Szabad Dokumentációs Licenc alatt.

Hafez PoemsDownload this dictionary
gzl 33 khlut...
غزل 33

خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است
چون کوي دوست هست به صحرا چه حاجت است

جانا به حاجتي که تو را هست با خدا
کخر دمي بپرس که ما را چه حاجت است

اي پادشاه حسن خدا را بسوختيم
آخر سال کن که گدا را چه حاجت است

ارباب حاجتيم و زبان سال نيست
در حضرت کريم تمنا چه حاجت است

محتاج قصه نيست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست به يغما چه حاجت است

جام جهان نماست ضمير منير دوست
اظهار احتياج خود آن جا چه حاجت است

آن شد که بار منت ملاح بردمي
گوهر چو دست داد به دريا چه حاجت است

اي مدعي برو که مرا با تو کار نيست
احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است

اي عاشق گدا چو لب روح بخش يار
مي‌داندت وظيفه تقاضا چه حاجت است

حافظ تو ختم کن که هنر خود عيان شود
با مدعي نزاع و محاکا چه حاجت است
 
gzl 143 salha...
غزل 143

سال‌ها دل طلب جام جم از ما مي‌کرد
وان چه خود داشت ز بيگانه تمنا مي‌کرد

گوهري کز صدف کون و مکان بيرون است
طلب از گمشدگان لب دريا مي‌کرد

مشکل خويش بر پير مغان بردم دوش
کو به تاييد نظر حل معما مي‌کرد

ديدمش خرم و خندان قدح باده به دست
و اندر آن آينه صد گونه تماشا مي‌کرد

گفتم اين جام جهان بين به تو کي داد حکيم
گفت آن روز که اين گنبد مينا مي‌کرد

بي دلي در همه احوال خدا با او بود
او نمي‌ديدش و از دور خدا را مي‌کرد

اين همه شعبده خويش که مي‌کرد اين جا
سامري پيش عصا و يد بيضا مي‌کرد

گفت آن يار کز او گشت سر دار بلند
جرمش اين بود که اسرار هويدا مي‌کرد

فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد
ديگران هم بکنند آن چه مسيحا مي‌کرد

گفتمش سلسله زلف بتان از پي چيست
گفت حافظ گله‌اي از دل شيدا مي‌کرد
 
gzl 249 ay...
غزل 249

اي صبا نکهتي از خاک ره يار بيار
ببر اندوه دل و مژده دلدار بيار

نکته‌اي روح فزا از دهن دوست بگو
نامه‌اي خوش خبر از عالم اسرار بيار

تا معطر کنم از لطف نسيم تو مشام
شمه‌اي از نفحات نفس يار بيار

به وفاي تو که خاک ره آن يار عزيز
بي غباري که پديد آيد از اغيار بيار

گردي از رهگذر دوست به کوري رقيب
بهر آسايش اين ديده خونبار بيار

خامي و ساده دلي شيوه جانبازان نيست
خبري از بر آن دلبر عيار بيار

شکر آن را که تو در عشرتي اي مرغ چمن
به اسيران قفس مژده گلزار بيار

کام جان تلخ شد از صبر که کردم بي دوست
عشوه‌اي زان لب شيرين شکربار بيار

روزگاريست که دل چهره مقصود نديد
ساقيا آن قدح آينه کردار بيار

دلق حافظ به چه ارزد به مي‌اش رنگين کن
وان گهش مست و خراب از سر بازار بيار
 
gzl 279 khusha...
غزل 279

خوشا شيراز و وضع بي‌مثالش
خداوندا نگه دار از زوالش

ز رکن آباد ما صد لوحش الله
که عمر خضر مي‌بخشد زلالش

ميان جعفرآباد و مصلا
عبيرآميز مي‌آيد شمالش

به شيراز آي و فيض روح قدسي
بجوي از مردم صاحب کمالش

که نام قند مصري برد آن جا
که شيرينان ندادند انفعالش

صبا زان لولي شنگول سرمست
چه داري آگهي چون است حالش

گر آن شيرين پسر خونم بريزد
دلا چون شير مادر کن حلالش

مکن از خواب بيدارم خدا را
که دارم خلوتي خوش با خيالش

چرا حافظ چو مي‌ترسيدي از هجر
نکردي شکر ايام وصالش
 
gzl 284 hatfy...
غزل 284

هاتفي از گوشه ميخانه دوش
گفت ببخشند گنه مي بنوش

لطف الهي بکند کار خويش
مژده رحمت برساند سروش

اين خرد خام به ميخانه بر
تا مي لعل آوردش خون به جوش

گر چه وصالش نه به کوشش دهند
هر قدر اي دل که تواني بکوش

لطف خدا بيشتر از جرم ماست
نکته سربسته چه داني خموش

گوش من و حلقه گيسوي يار
روي من و خاک در مي فروش

رندي حافظ نه گناهيست صعب
با کرم پادشه عيب پوش

داور دين شاه شجاع آن که کرد
روح قدس حلقه امرش به گوش

اي ملک العرش مرادش بده
و از خطر چشم بدش دار گوش
 
gzl 303 shmmt...
غزل 303

شممت روح وداد و شمت برق وصال
بيا که بوي تو را ميرم اي نسيم شمال

احاديا بجمال الحبيب قف و انزل
که نيست صبر جميلم ز اشتياق جمال

حکايت شب هجران فروگذاشته به
به شکر آن که برافکند پرده روز وصال

بيا که پرده گلريز هفت خانه چشم
کشيده‌ايم به تحرير کارگاه خيال

چو يار بر سر صلح است و عذر مي‌طلبد
توان گذشت ز جور رقيب در همه حال

بجز خيال دهان تو نيست در دل تنگ
که کس مباد چو من در پي خيال محال

قتيل عشق تو شد حافظ غريب ولي
به خاک ما گذري کن که خون مات حلال
 
gzl 366 ma...
غزل 366

ما بدين در نه پي حشمت و جاه آمده‌ايم
از بد حادثه اين جا به پناه آمده‌ايم

ره رو منزل عشقيم و ز سرحد عدم
تا به اقليم وجود اين همه راه آمده‌ايم

سبزه خط تو ديديم و ز بستان بهشت
به طلبکاري اين مهرگياه آمده‌ايم

با چنين گنج که شد خازن او روح امين
به گدايي به در خانه شاه آمده‌ايم

لنگر حلم تو اي کشتي توفيق کجاست
که در اين بحر کرم غرق گناه آمده‌ايم

آبرو مي‌رود اي ابر خطاپوش ببار
که به ديوان عمل نامه سياه آمده‌ايم

حافظ اين خرقه پشمينه مينداز که ما
از پي قافله با آتش آه آمده‌ايم
 
gzl 367 ftuy...
غزل 367

فتوي پير مغان دارم و قوليست قديم
که حرام است مي آن جا که نه يار است نديم

چاک خواهم زدن اين دلق ريايي چه کنم
روح را صحبت ناجنس عذابيست اليم

تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من
سال‌ها شد که منم بر در ميخانه مقيم

مگرش خدمت ديرين من از ياد برفت
اي نسيم سحري ياد دهش عهد قديم

بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذري
سر برآرد ز گلم رقص کنان عظم رميم

دلبر از ما به صد اميد ستد اول دل
ظاهرا عهد فرامش نکند خلق کريم

غنچه گو تنگ دل از کار فروبسته مباش
کز دم صبح مدد يابي و انفاس نسيم

فکر بهبود خود اي دل ز دري ديگر کن
درد عاشق نشود به به مداواي حکيم

گوهر معرفت آموز که با خود ببري
که نصيب دگران است نصاب زر و سيم

دام سخت است مگر يار شود لطف خدا
ور نه آدم نبرد صرفه ز شيطان رجيم

حافظ ار سيم و زرت نيست چه شد شاکر باش
چه به از دولت لطف سخن و طبع سليم
 
gzl 382 fathhay...
غزل 382

فاتحه‌اي چو آمدي بر سر خسته‌اي بخوان
لب بگشا که مي‌دهد لعل لبت به مرده جان

آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و مي‌رود
گو نفسي که روح را مي‌کنم از پي اش روان

اي که طبيب خسته‌اي روي زبان من ببين
کاين دم و دود سينه‌ام بار دل است بر زبان

گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت
همچو تبم نمي‌رود آتش مهر از استخوان

حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن
چشمم از آن دو چشم تو خسته شده‌ست و ناتوان

بازنشان حرارتم ز آب دو ديده و ببين
نبض مرا که مي‌دهد هيچ ز زندگي نشان

آن که مدام شيشه‌ام از پي عيش داده است
شيشه‌ام از چه مي‌برد پيش طبيب هر زمان

حافظ از آب زندگي شعر تو داد شربتم
ترک طبيب کن بيا نسخه شربتم بخوان
 
gzl 423 dush...
غزل 423

دوش رفتم به در ميکده خواب آلوده
خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده

آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش
گفت بيدار شو اي ره رو خواب آلوده

شست و شويي کن و آن گه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو اين دير خراب آلوده

به هواي لب شيرين پسران چند کني
جوهر روح به ياقوت مذاب آلوده

به طهارت گذران منزل پيري و مکن
خلعت شيب چو تشريف شباب آلوده

پاک و صافي شو و از چاه طبيعت به درآي
که صفايي ندهد آب تراب آلوده

گفتم اي جان جهان دفتر گل عيبي نيست
که شود فصل بهار از مي ناب آلوده

آشنايان ره عشق در اين بحر عميق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

گفت حافظ لغز و نکته به ياران مفروش
آه از اين لطف به انواع عتاب آلوده
 
gzl 430 bh...
غزل 430

به صوت بلبل و قمري اگر ننوشي مي
علاج کي کنمت آخرالدواY الکي

ذخيره‌اي بنه از رنگ و بوي فصل بهار
که مي‌رسند ز پي رهزنان بهمن و دي

چو گل نقاب برافکند و مرغ زد هوهو
منه ز دست پياله چه مي‌کني هي هي

شکوه سلطنت و حسن کي ثباتي داد
ز تخت جم سخني مانده است و افسر کي

خزينه داري ميراث خوارگان کفر است
به قول مطرب و ساقي به فتوي دف و ني

زمانه هيچ نبخشد که بازنستاند
مجو ز سفله مروت که شيه لا شي

نوشته‌اند بر ايوان جنه الماوي
که هر که عشوه دنيي خريد واي به وي

سخا نماند سخن طي کنم شراب کجاست
بده به شادي روح و روان حاتم طي

بخيل بوي خدا نشنود بيا حافظ
پياله گير و کرم ورز و الضمان علي
 
gzl 476 nsym...
غزل 476

نسيم صبح سعادت بدان نشان که تو داني
گذر به کوي فلان کن در آن زمان که تو داني

تو پيک خلوت رازي و ديده بر سر راهت
به مردمي نه به فرمان چنان بران که تو داني

بگو که جان عزيزم ز دست رفت خدا را
ز لعل روح فزايش ببخش آن که تو داني

من اين حروف نوشتم چنان که غير ندانست
تو هم ز روي کرامت چنان بخوان که تو داني

خيال تيغ تو با ما حديث تشنه و آب است
اسير خويش گرفتي بکش چنان که تو داني

اميد در کمر زرکشت چگونه ببندم
دقيقه‌ايست نگارا در آن ميان که تو داني

يکيست ترکي و تازي در اين معامله حافظ
حديث عشق بيان کن بدان زبان که تو داني
 
gzl 57 An...
غزل 57

آن سيه چرده که شيريني عالم با اوست
چشم ميگون لب خندان دل خرم با اوست

گر چه شيرين دهنان پادشهانند ولي
او سليمان زمان است که خاتم با اوست

روي خوب است و کمال هنر و دامن پاک
لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست

خال مشکين که بدان عارض گندمگون است
سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست

دلبرم عزم سفر کرد خدا را ياران
چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست

با که اين نکته توان گفت که آن سنگين دل
کشت ما را و دم عيسي مريم با اوست

حافظ از معتقدان است گرامي دارش
زان که بخشايش بس روح مکرم با اوست
 
gzl 67 ya...
غزل 67

يا رب اين شمع دل افروز ز کاشانه کيست
جان ما سوخت بپرسيد که جانانه کيست

حاليا خانه برانداز دل و دين من است
تا در آغوش که مي‌خسبد و همخانه کيست

باده لعل لبش کز لب من دور مباد
راح روح که و پيمان ده پيمانه کيست

دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو
بازپرسيد خدا را که به پروانه کيست

مي‌دهد هر کسش افسوني و معلوم نشد
که دل نازک او مايل افسانه کيست

يا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبين
در يکتاي که و گوهر يک دانه کيست

گفتم آه از دل ديوانه حافظ بي تو
زير لب خنده زنان گفت که ديوانه کيست
 
gzl 70 mrdm...
غزل 70

مردم ديده ما جز به رخت ناظر نيست
دل سرگشته ما غير تو را ذاکر نيست

اشکم احرام طواف حرمت مي‌بندد
گر چه از خون دل ريش دمي طاهر نيست

بسته دام و قفس باد چو مرغ وحشي
طاير سدره اگر در طلبت طاير نيست

عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثار
مکنش عيب که بر نقد روان قادر نيست

عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد
هر که را در طلبت همت او قاصر نيست

از روان بخشي عيسي نزنم دم هرگز
زان که در روح فزايي چو لبت ماهر نيست

من که در آتش سوداي تو آهي نزنم
کي توان گفت که بر داغ دلم صابر نيست

روز اول که سر زلف تو ديدم گفتم
که پريشاني اين سلسله را آخر نيست

سر پيوند تو تنها نه دل حافظ راست
کيست آن کش سر پيوند تو در خاطر نيست

Malay to EnglishDownload this dictionary
ruh
see ROH

Turkmen-EnglishDownload this dictionary
ruh
Söz: ruh
manysy: spirit, soul
  
 
Söz: ruh
manysy: I. soul, spirit, mood II. r. rook (of chess)
  

www.ataturkmen.gq.nu//matagozli@yahoo.com // 2008 Eýran - Günbetkowus

Define rüh

Translate rüh





| rüh in English | rüh in French | rüh in Italian | rüh in Dutch | rüh in German | rüh in Japanese | rüh in Turkish