nab
غفلتا گرفتن ،قاپيدن ،دستگير کردن ،توقيف
علوم نظامى : دستگير کردن
nab
comot, mencomot, mencuri, menyomot, mengangkat
nab
(แนบ) vt. จับ,ยึด,จับกุม คำที่มีความหมายเหมือนกัน: bag
gzl 13 mydmd...
غزل 13
ميدمد صبح و کله بست سحاب
الصبوح الصبوح يا اصحاب
ميچکد ژاله بر رخ لاله
المدام المدام يا احباب
ميوزد از چمن نسيم بهشت
هان بنوشيد دم به دم مي ناب
تخت زمرد زده است گل به چمن
راح چون لعل آتشين درياب
در ميخانه بستهاند دگر
افتتح يا مفتح الابواب
لب و دندانت را حقوق نمک
هست بر جان و سينههاي کباب
اين چنين موسمي عجب باشد
که ببندند ميکده به شتاب
بر رخ ساقي پري پيکر
همچو حافظ بنوش باده ناب
gzl 2 slah...
غزل 2
صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببين تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دير مغان و شراب ناب کجا
چه نسبت است به رندي صلاح و تقوا را
سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا
ز روي دوست دل دشمنان چه دريابد
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
چو کحل بينش ما خاک آستان شماست
کجا رويم بفرما از اين جناب کجا
مبين به سيب زنخدان که چاه در راه است
کجا هميروي اي دل بدين شتاب کجا
بشد که ياد خوشش باد روزگار وصال
خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار اي دوست
قرار چيست صبوري کدام و خواب کجا
gzl 45 dr...
غزل 45
در اين زمانه رفيقي که خالي از خلل است
صراحي مي ناب و سفينه غزل است
جريده رو که گذرگاه عافيت تنگ است
پياله گير که عمر عزيز بيبدل است
نه من ز بي عملي در جهان ملولم و بس
ملالت علما هم ز علم بي عمل است
به چشم عقل در اين رهگذار پرآشوب
جهان و کار جهان بيثبات و بيمحل است
بگير طره مه چهرهاي و قصه مخوان
که سعد و نحس ز تاثير زهره و زحل است
دلم اميد فراوان به وصل روي تو داشت
ولي اجل به ره عمر رهزن امل است
به هيچ دور نخواهند يافت هشيارش
چنين که حافظ ما مست باده ازل است
gzl 116 ksy...
غزل 116
کسي که حسن و خط دوست در نظر دارد
محقق است که او حاصل بصر دارد
چو خامه در ره فرمان او سر طاعت
نهادهايم مگر او به تيغ بردارد
کسي به وصل تو چون شمع يافت پروانه
که زير تيغ تو هر دم سري دگر دارد
به پاي بوس تو دست کسي رسيد که او
چو آستانه بدين در هميشه سر دارد
ز زهد خشک ملولم کجاست باده ناب
که بوي باده مدامم دماغ تر دارد
ز باده هيچت اگر نيست اين نه بس که تو را
دمي ز وسوسه عقل بيخبر دارد
کسي که از ره تقوا قدم برون ننهاد
به عزم ميکده اکنون ره سفر دارد
دل شکسته حافظ به خاک خواهد برد
چو لاله داغ هوايي که بر جگر دارد
gzl 202 bud...
غزل 202
بود آيا که در ميکدهها بگشايند
گره از کار فروبسته ما بگشايند
اگر از بهر دل زاهد خودبين بستند
دل قوي دار که از بهر خدا بگشايند
به صفاي دل رندان صبوحي زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشايند
نامه تعزيت دختر رز بنويسيد
تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشايند
گيسوي چنگ ببريد به مرگ مي ناب
تا حريفان همه خون از مژهها بگشايند
در ميخانه ببستند خدايا مپسند
که در خانه تزوير و ريا بگشايند
حافظ اين خرقه که داري تو ببيني فردا
که چه زنار ز زيرش به دغا بگشايند
gzl 320 dyshb...
غزل 320
ديشب به سيل اشک ره خواب ميزدم
نقشي به ياد خط تو بر آب ميزدم
ابروي يار در نظر و خرقه سوخته
جامي به ياد گوشه محراب ميزدم
هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست
بازش ز طره تو به مضراب ميزدم
روي نگار در نظرم جلوه مينمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب ميزدم
چشمم به روي ساقي و گوشم به قول چنگ
فالي به چشم و گوش در اين باب ميزدم
نقش خيال روي تو تا وقت صبحدم
بر کارگاه ديده بيخواب ميزدم
ساقي به صوت اين غزلم کاسه ميگرفت
ميگفتم اين سرود و مي ناب ميزدم
خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام
بر نام عمر و دولت احباب ميزدم
gzl 423 dush...
غزل 423
دوش رفتم به در ميکده خواب آلوده
خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده
آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش
گفت بيدار شو اي ره رو خواب آلوده
شست و شويي کن و آن گه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو اين دير خراب آلوده
به هواي لب شيرين پسران چند کني
جوهر روح به ياقوت مذاب آلوده
به طهارت گذران منزل پيري و مکن
خلعت شيب چو تشريف شباب آلوده
پاک و صافي شو و از چاه طبيعت به درآي
که صفايي ندهد آب تراب آلوده
گفتم اي جان جهان دفتر گل عيبي نيست
که شود فصل بهار از مي ناب آلوده
آشنايان ره عشق در اين بحر عميق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
گفت حافظ لغز و نکته به ياران مفروش
آه از اين لطف به انواع عتاب آلوده
gzl 466 ayn...
غزل 466
اين خرقه که من دارم در رهن شراب اولي
وين دفتر بيمعني غرق مي ناب اولي
چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم
در کنج خراباتي افتاده خراب اولي
چون مصلحت انديشي دور است ز درويشي
هم سينه پر از آتش هم ديده پرآب اولي
من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت
اين قصه اگر گويم با چنگ و رباب اولي
تا بي سر و پا باشد اوضاع فلک زين دست
در سر هوس ساقي در دست شراب اولي
از همچو تو دلداري دل برنکنم آري
چون تاب کشم باري زان زلف به تاب اولي
چون پير شدي حافظ از ميکده بيرون آي
رندي و هوسناکي در عهد شباب اولي
gzl 485 saghya...
غزل 485
ساقيا سايه ابر است و بهار و لب جوي
من نگويم چه کن ار اهل دلي خود تو بگوي
بوي يک رنگي از اين نقش نميآيد خيز
دلق آلوده صوفي به مي ناب بشوي
سفله طبع است جهان بر کرمش تکيه مکن
اي جهان ديده ثبات قدم از سفله مجوي
دو نصيحت کنمت بشنو و صد گنج ببر
از در عيش درآ و به ره عيب مپوي
شکر آن را که دگربار رسيدي به بهار
بيخ نيکي بنشان و ره تحقيق بجوي
روي جانان طلبي آينه را قابل ساز
ور نه هرگز گل و نسرين ندمد ز آهن و روي
گوش بگشاي که بلبل به فغان ميگويد
خواجه تقصير مفرما گل توفيق ببوي
گفتي از حافظ ما بوي ريا ميآيد
آفرين بر نفست باد که خوش بردي بوي
nab
[naeb] v (-bb-) 1. sl. арестувам, залавям, пипвам; 2. разг. сграбчвам.