gush

Get Babylon's Translation Software! Free Download Now!
Babylon 8 - Your all-in-one solution
Award winning translation software trusted by millions. Translate from any language to any language.
View Demo


Farsi dictionaryDownload this dictionary
gush
ريزش ،جريان ،فوران ،جوش ،تراوش ،روان شدن ،جارى شدن ،فواره زدن


English Indonesian Online DictionariesDownload this dictionary
gush
memancar, pancaran, bercucuran


Thai DictionaryDownload this dictionary
gush
(กัช) vi.,vt.,n. (การ)ไหลพุ่ง,ไหลบ่า,ทะลัก,ปะทุ,หลาก,พูดพล่าม,พูดมากเกินไป. คำศัพท์ย่อย: gushingly adv. คำที่มีความหมายเหมือนกัน: spurt,spout

Hafez PoemsDownload this dictionary
gzl 26 zlf...
غزل 26

زلف آشفته و خوي کرده و خندان لب و مست
پيرهن چاک و غزل خوان و صراحي در دست

نرگسش عربده جوي و لبش افسوس کنان
نيم شب دوش به بالين من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزين
گفت اي عاشق ديرينه من خوابت هست

عاشقي را که چنين باده شبگير دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو اي زاهد و بر دردکشان خرده مگير
که ندادند جز اين تحفه به ما روز الست

آن چه او ريخت به پيمانه ما نوشيديم
اگر از خمر بهشت است وگر باده مست

خنده جام مي و زلف گره گير نگار
اي بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست
 
gzl 35 bru...
غزل 35

برو به کار خود اي واعظ اين چه فريادست
مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست

ميان او که خدا آفريده است از هيچ
دقيقه‌ايست که هيچ آفريده نگشادست

به کام تا نرساند مرا لبش چون ناي
نصيحت همه عالم به گوش من بادست

گداي کوي تو از هشت خلد مستغنيست
اسير عشق تو از هر دو عالم آزادست

اگر چه مستي عشقم خراب کرد ولي
اساس هستي من زان خراب آبادست

دلا منال ز بيداد و جور يار که يار
تو را نصيب همين کرد و اين از آن دادست

برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ
کز اين فسانه و افسون مرا بسي يادست
 
gzl 3 agr...
غزل 3

اگر آن ترک شيرازي به دست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقي مي باقي که در جنت نخواهي يافت
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

فغان کاين لوليان شوخ شيرين کار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان يغما را

ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغني است
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روي زيبا را

من از آن حسن روزافزون که يوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زليخا را

اگر دشنام فرمايي و گر نفرين دعا گويم
جواب تلخ مي‌زيبد لب لعل شکرخا را

نصيحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند
جوانان سعادتمند پند پير دانا را

حديث از مطرب و مي گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشايد به حکمت اين معما را

غزل گفتي و در سفتي بيا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثريا را
 
gzl 43 shn...
غزل 43

صحن بستان ذوق بخش و صحبت ياران خوش است
وقت گل خوش باد کز وي وقت ميخواران خوش است

از صبا هر دم مشام جان ما خوش مي‌شود
آري آري طيب انفاس هواداران خوش است

ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز کرد
ناله کن بلبل که گلبانگ دل افکاران خوش است

مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق
دوست را با ناله شب‌هاي بيداران خوش است

نيست در بازار عالم خوشدلي ور زان که هست
شيوه رندي و خوش باشي عياران خوش است

از زبان سوسن آزاده‌ام آمد به گوش
کاندر اين دير کهن کار سبکباران خوش است

حافظا ترک جهان گفتن طريق خوشدليست
تا نپنداري که احوال جهان داران خوش است
 
gzl 126 jan...
غزل 126

جان بي جمال جانان ميل جهان ندارد
هر کس که اين ندارد حقا که آن ندارد

با هيچ کس نشاني زان دلستان نديدم
يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد

هر شبنمي در اين ره صد بحر آتشين است
دردا که اين معما شرح و بيان ندارد

سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن
اي ساروان فروکش کاين ره کران ندارد

چنگ خميده قامت مي‌خواندت به عشرت
بشنو که پند پيران هيچت زيان ندارد

اي دل طريق رندي از محتسب بياموز
مست است و در حق او کس اين گمان ندارد

احوال گنج قارون کايام داد بر باد
در گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد

گر خود رقيب شمع است اسرار از او بپوشان
کان شوخ سربريده بند زبان ندارد

کس در جهان ندارد يک بنده همچو حافظ
زيرا که چون تو شاهي کس در جهان ندارد
 
gzl 172 aashgh...
غزل 172

عشق تو نهال حيرت آمد
وصل تو کمال حيرت آمد

بس غرقه حال وصل کخر
هم بر سر حال حيرت آمد

يک دل بنما که در ره او
بر چهره نه خال حيرت آمد

نه وصل بماند و نه واصل
آن جا که خيال حيرت آمد

از هر طرفي که گوش کردم
آواز سال حيرت آمد

شد منهزم از کمال عزت
آن را که جلال حيرت آمد

سر تا قدم وجود حافظ
در عشق نهال حيرت آمد
 
gzl 174 mzhdh...
غزل 174

مژده اي دل که دگر باد صبا بازآمد
هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد

برکش اي مرغ سحر نغمه داوودي باز
که سليمان گل از باد هوا بازآمد

عارفي کو که کند فهم زبان سوسن
تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد

مردمي کرد و کرم لطف خداداد به من
کان بت ماه رخ از راه وفا بازآمد

لاله بوي مي نوشين بشنيد از دم صبح
داغ دل بود به اميد دوا بازآمد

چشم من در ره اين قافله راه بماند
تا به گوش دلم آواز درا بازآمد

گر چه حافظ در رنجش زد و پيمان بشکست
لطف او بين که به لطف از در ما بازآمد
 
gzl 175 sba...
غزل 175

صبا به تهنيت پير مي فروش آمد
که موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد

هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد

تنور لاله چنان برفروخت باد بهار
که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد

به گوش هوش نيوش از من و به عشرت کوش
که اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد

ز فکر تفرقه بازآي تا شوي مجموع
به حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد

ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد
چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد

چه جاي صحبت نامحرم است مجلس انس
سر پياله بپوشان که خرقه پوش آمد

ز خانقاه به ميخانه مي‌رود حافظ
مگر ز مستي زهد ريا به هوش آمد
 
gzl 189 tayr...
غزل 189

طاير دولت اگر باز گذاري بکند
يار بازآيد و با وصل قراري بکند

ديده را دستگه در و گهر گر چه نماند
بخورد خوني و تدبير نثاري بکند

دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من
هاتف غيب ندا داد که آري بکند

کس نيارد بر او دم زند از قصه ما
مگرش باد صبا گوش گذاري بکند

داده‌ام باز نظر را به تذروي پرواز
بازخواند مگرش نقش و شکاري بکند

شهر خاليست ز عشاق بود کز طرفي
مردي از خويش برون آيد و کاري بکند

کو کريمي که ز بزم طربش غمزده‌اي
جرعه‌اي درکشد و دفع خماري بکند

يا وفا يا خبر وصل تو يا مرگ رقيب
بود آيا که فلک زين دو سه کاري بکند

حافظا گر نروي از در او هم روزي
گذري بر سرت از گوشه کناري بکند
 
gzl 192 sru...
غزل 192

سرو چمان من چرا ميل چمن نمي‌کند
همدم گل نمي‌شود ياد سمن نمي‌کند

دي گله‌اي ز طره‌اش کردم و از سر فسوس
گفت که اين سياه کج گوش به من نمي‌کند

تا دل هرزه گرد من رفت به چين زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمي‌کند

پيش کمان ابرويش لابه همي‌کنم ولي
گوش کشيده است از آن گوش به من نمي‌کند

با همه عطف دامنت آيدم از صبا عجب
کز گذر تو خاک را مشک ختن نمي‌کند

چون ز نسيم مي‌شود زلف بنفشه پرشکن
وه که دلم چه ياد از آن عهدشکن نمي‌کند

دل به اميد روي او همدم جان نمي‌شود
جان به هواي کوي او خدمت تن نمي‌کند

ساقي سيم ساق من گر همه درد مي‌دهد
کيست که تن چو جام مي جمله دهن نمي‌کند

دستخوش جفا مکن آب رخم که فيض ابر
بي مدد سرشک من در عدن نمي‌کند

کشته غمزه تو شد حافظ ناشنيده پند
تيغ سزاست هر که را درد سخن نمي‌کند
 
gzl 205 ta...
غزل 205

تا ز ميخانه و مي نام و نشان خواهد بود
سر ما خاک ره پير مغان خواهد بود

حلقه پير مغان از ازلم در گوش است
بر همانيم که بوديم و همان خواهد بود

بر سر تربت ما چون گذري همت خواه
که زيارتگه رندان جهان خواهد بود

برو اي زاهد خودبين که ز چشم من و تو
راز اين پرده نهان است و نهان خواهد بود

ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز
تا دگر خون که از ديده روان خواهد بود

چشمم آن دم که ز شوق تو نهد سر به لحد
تا دم صبح قيامت نگران خواهد بود

بخت حافظ گر از اين گونه مدد خواهد کرد
زلف معشوقه به دست دگران خواهد بود
 
gzl 238 jhan...
غزل 238

جهان بر ابروي عيد از هلال وسمه کشيد
هلال عيد در ابروي يار بايد ديد

شکسته گشت چو پشت هلال قامت من
کمان ابروي يارم چو وسمه بازکشيد

مگر نسيم خطت صبح در چمن بگذشت
که گل به بوي تو بر تن چو صبح جامه دريد

نبود چنگ و رباب و نبيد و عود که بود
گل وجود من آغشته گلاب و نبيد

بيا که با تو بگويم غم ملالت دل
چرا که بي تو ندارم مجال گفت و شنيد

بهاي وصل تو گر جان بود خريدارم
که جنس خوب مبصر به هر چه ديد خريد

چو ماه روي تو در شام زلف مي‌ديدم
شبم به روي تو روشن چو روز مي‌گرديد

به لب رسيد مرا جان و برنيامد کام
به سر رسيد اميد و طلب به سر نرسيد

ز شوق روي تو حافظ نوشت حرفي چند
بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مرواريد
 
gzl 243 buy...
غزل 243

بوي خوش تو هر که ز باد صبا شنيد
از يار آشنا سخن آشنا شنيد

اي شاه حسن چشم به حال گدا فکن
کاين گوش بس حکايت شاه و گدا شنيد

خوش مي‌کنم به باده مشکين مشام جان
کز دلق پوش صومعه بوي ريا شنيد

سر خدا که عارف سالک به کس نگفت
در حيرتم که باده فروش از کجا شنيد

يا رب کجاست محرم رازي که يک زمان
دل شرح آن دهد که چه گفت و چه‌ها شنيد

اينش سزا نبود دل حق گزار من
کز غمگسار خود سخن ناسزا شنيد

محروم اگر شدم ز سر کوي او چه شد
از گلشن زمانه که بوي وفا شنيد

ساقي بيا که عشق ندا مي‌کند بلند
کان کس که گفت قصه ما هم ز ما شنيد

ما باده زير خرقه نه امروز مي‌خوريم
صد بار پير ميکده اين ماجرا شنيد

ما مي به بانگ چنگ نه امروز مي‌کشيم
بس دور شد که گنبد چرخ اين صدا شنيد

پند حکيم محض صواب است و عين خير
فرخنده آن کسي که به سمع رضا شنيد

حافظ وظيفه تو دعا گفتن است و بس
دربند آن مباش که نشنيد يا شنيد
 
gzl 244 maaashran...
غزل 244

معاشران گره از زلف يار باز کنيد
شبي خوش است بدين قصه‌اش دراز کنيد

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان يکاد بخوانيد و در فراز کنيد

رباب و چنگ به بانگ بلند مي‌گويند
که گوش هوش به پيغام اهل راز کنيد

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنيد

ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است
چو يار ناز نمايد شما نياز کنيد

نخست موعظه پير صحبت اين حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنيد

هر آن کسي که در اين حلقه نيست زنده به عشق
بر او نمرده به فتواي من نماز کنيد

وگر طلب کند انعامي از شما حافظ
حوالتش به لب يار دلنواز کنيد
 
gzl 270 drd...
غزل 270

درد عشقي کشيده‌ام که مپرس
زهر هجري چشيده‌ام که مپرس

گشته‌ام در جهان و آخر کار
دلبري برگزيده‌ام که مپرس

آن چنان در هواي خاک درش
مي‌رود آب ديده‌ام که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش
سخناني شنيده‌ام که مپرس

سوي من لب چه مي‌گزي که مگوي
لب لعلي گزيده‌ام که مپرس

بي تو در کلبه گدايي خويش
رنج‌هايي کشيده‌ام که مپرس

همچو حافظ غريب در ره عشق
به مقامي رسيده‌ام که مپرس
 
gzl 283 shr...
غزل 283

سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده به گوش
که دور شاه شجاع است مي دلير بنوش

شد آن که اهل نظر بر کناره مي‌رفتند
هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش

به صوت چنگ بگوييم آن حکايت‌ها
که از نهفتن آن ديگ سينه مي‌زد جوش

شراب خانگي ترس محتسب خورده
به روي يار بنوشيم و بانگ نوشانوش

ز کوي ميکده دوشش به دوش مي‌بردند
امام شهر که سجاده مي‌کشيد به دوش

دلا دلالت خيرت کنم به راه نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

محل نور تجليست راي انور شاه
چو قرب او طلبي در صفاي نيت کوش

بجز ثناي جلالش مساز ورد ضمير
که هست گوش دلش محرم پيام سروش

رموز مصلحت ملک خسروان دانند
گداي گوشه نشيني تو حافظا مخروش
 
gzl 284 hatfy...
غزل 284

هاتفي از گوشه ميخانه دوش
گفت ببخشند گنه مي بنوش

لطف الهي بکند کار خويش
مژده رحمت برساند سروش

اين خرد خام به ميخانه بر
تا مي لعل آوردش خون به جوش

گر چه وصالش نه به کوشش دهند
هر قدر اي دل که تواني بکوش

لطف خدا بيشتر از جرم ماست
نکته سربسته چه داني خموش

گوش من و حلقه گيسوي يار
روي من و خاک در مي فروش

رندي حافظ نه گناهيست صعب
با کرم پادشه عيب پوش

داور دين شاه شجاع آن که کرد
روح قدس حلقه امرش به گوش

اي ملک العرش مرادش بده
و از خطر چشم بدش دار گوش
 
gzl 285 dr...
غزل 285

در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش
حافظ قرابه کش شد و مفتي پياله نوش

صوفي ز کنج صومعه با پاي خم نشست
تا ديد محتسب که سبو مي‌کشد به دوش

احوال شيخ و قاضي و شرب اليهودشان
کردم سال صبحدم از پير مي فروش

گفتا نه گفتنيست سخن گر چه محرمي
درکش زبان و پرده نگه دار و مي بنوش

ساقي بهار مي‌رسد و وجه مي‌نماند
فکري بکن که خون دل آمد ز غم به جوش

عشق است و مفلسي و جواني و نوبهار
عذرم پذير و جرم به ذيل کرم بپوش

تا چند همچو شمع زبان آوري کني
پروانه مراد رسيد اي محب خموش

اي پادشاه صورت و معني که مثل تو
ناديده هيچ ديده و نشنيده هيچ گوش

چندان بمان که خرقه ازرق کند قبول
بخت جوانت از فلک پير ژنده پوش
 
gzl 286 dush...
غزل 286

دوش با من گفت پنهان کارداني تيزهوش
و از شما پنهان نشايد کرد سر مي فروش

گفت آسان گير بر خود کارها کز روي طبع
سخت مي‌گردد جهان بر مردمان سختکوش

وان گهم درداد جامي کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بربط زنان مي‌گفت نوش

با دل خونين لب خندان بياور همچو جام
ني گرت زخمي رسد آيي چو چنگ اندر خروش

تا نگردي آشنا زين پرده رمزي نشنوي
گوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش

گوش کن پند اي پسر و از بهر دنيا غم مخور
گفتمت چون در حديثي گر تواني داشت هوش

در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد
زان که آن جا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش

بر بساط نکته دانان خودفروشي شرط نيست
يا سخن دانسته گو اي مرد عاقل يا خموش

ساقيا مي ده که رندي‌هاي حافظ فهم کرد
آصف صاحب قران جرم بخش عيب پوش
 
gzl 289 mjmaa...
غزل 289

مجمع خوبي و لطف است عذار چو مهش
ليکنش مهر و وفا نيست خدايا بدهش

دلبرم شاهد و طفل است و به بازي روزي
بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش

من همان به که از او نيک نگه دارم دل
که بد و نيک نديده‌ست و ندارد نگهش

بوي شير از لب همچون شکرش مي‌آيد
گر چه خون مي‌چکد از شيوه چشم سيهش

چارده ساله بتي چابک شيرين دارم
که به جان حلقه به گوش است مه چاردهش

از پي آن گل نورسته دل ما يا رب
خود کجا شد که نديديم در اين چند گهش

يار دلدار من ار قلب بدين سان شکند
ببرد زود به جانداري خود پادشهش

جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه در
صدف سينه حافظ بود آرامگهش
 
gzl 291 ma...
غزل 291

ما آزموده‌ايم در اين شهر بخت خويش
بيرون کشيد بايد از اين ورطه رخت خويش

از بس که دست مي‌گزم و آه مي‌کشم
آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خويش

دوشم ز بلبلي چه خوش آمد که مي‌سرود
گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خويش

کاي دل تو شاد باش که آن يار تندخو
بسيار تندروي نشيند ز بخت خويش

خواهي که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سست و سخن‌هاي سخت خويش

وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون
آتش درافکنم به همه رخت و پخت خويش

اي حافظ ار مراد ميسر شدي مدام
جمشيد نيز دور نماندي ز تخت خويش
 
gzl 317 fash...
غزل 317

فاش مي‌گويم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در اين دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خراب آبادم

سايه طوبي و دلجويي حور و لب حوض
به هواي سر کوي تو برفت از يادم

نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر ياد نداد استادم

کوکب بخت مرا هيچ منجم نشناخت
يا رب از مادر گيتي به چه طالع زادم

تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق
هر دم آيد غمي از نو به مبارک بادم

مي خورد خون دلم مردمک ديده سزاست
که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم

پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک
ور نه اين سيل دمادم ببرد بنيادم
 
gzl 319 salha...
غزل 319

سال‌ها پيروي مذهب رندان کردم
تا به فتوي خرد حرص به زندان کردم

من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه
قطع اين مرحله با مرغ سليمان کردم

سايه‌اي بر دل ريشم فکن اي گنج روان
که من اين خانه به سوداي تو ويران کردم

توبه کردم که نبوسم لب ساقي و کنون
مي‌گزم لب که چرا گوش به نادان کردم

در خلاف آمد عادت بطلب کام که من
کسب جمعيت از آن زلف پريشان کردم

نقش مستوري و مستي نه به دست من و توست
آن چه سلطان ازل گفت بکن آن کردم

دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع
گر چه درباني ميخانه فراوان کردم

اين که پيرانه سرم صحبت يوسف بنواخت
اجر صبريست که در کلبه احزان کردم

صبح خيزي و سلامت طلبي چون حافظ
هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم

گر به ديوان غزل صدرنشينم چه عجب
سال‌ها بندگي صاحب ديوان کردم
 
gzl 320 dyshb...
غزل 320

ديشب به سيل اشک ره خواب مي‌زدم
نقشي به ياد خط تو بر آب مي‌زدم

ابروي يار در نظر و خرقه سوخته
جامي به ياد گوشه محراب مي‌زدم

هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست
بازش ز طره تو به مضراب مي‌زدم

روي نگار در نظرم جلوه مي‌نمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب مي‌زدم

چشمم به روي ساقي و گوشم به قول چنگ
فالي به چشم و گوش در اين باب مي‌زدم

نقش خيال روي تو تا وقت صبحدم
بر کارگاه ديده بي‌خواب مي‌زدم

ساقي به صوت اين غزلم کاسه مي‌گرفت
مي‌گفتم اين سرود و مي ناب مي‌زدم

خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام
بر نام عمر و دولت احباب مي‌زدم
 
gzl 347 snma...
غزل 347

صنما با غم عشق تو چه تدبير کنم
تا به کي در غم تو ناله شبگير کنم

دل ديوانه از آن شد که نصيحت شنود
مگرش هم ز سر زلف تو زنجير کنم

آن چه در مدت هجر تو کشيدم هيهات
در يکي نامه محال است که تحرير کنم

با سر زلف تو مجموع پريشاني خود
کو مجالي که سراسر همه تقرير کنم

آن زمان کرزوي ديدن جانم باشد
در نظر نقش رخ خوب تو تصوير کنم

گر بدانم که وصال تو بدين دست دهد
دين و دل را همه دربازم و توفير کنم

دور شو از برم اي واعظ و بيهوده مگوي
من نه آنم که دگر گوش به تزوير کنم

نيست اميد صلاحي ز فساد حافظ
چون که تقدير چنين است چه تدبير کنم
 
gzl 378 ma...
غزل 378

ما نگوييم بد و ميل به ناحق نکنيم
جامه کس سيه و دلق خود ازرق نکنيم

عيب درويش و توانگر به کم و بيش بد است
کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنيم

رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنيم
سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنيم

شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد
التفاتش به مي صاف مروق نکنيم

خوش برانيم جهان در نظر راهروان
فکر اسب سيه و زين مغرق نکنيم

آسمان کشتي ارباب هنر مي‌شکند
تکيه آن به که بر اين بحر معلق نکنيم

گر بدي گفت حسودي و رفيقي رنجيد
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنيم

حافظ ار خصم خطا گفت نگيريم بر او
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنيم
 
gzl 398 ay...
غزل 398

اي نور چشم من سخني هست گوش کن
چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن

در راه عشق وسوسه اهرمن بسيست
پيش آي و گوش دل به پيام سروش کن

برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند
اي چنگ ناله برکش و اي دف خروش کن

تسبيح و خرقه لذت مستي نبخشدت
همت در اين عمل طلب از مي فروش کن

پيران سخن ز تجربه گويند گفتمت
هان اي پسر که پير شوي پند گوش کن

بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق
خواهي که زلف يار کشي ترک هوش کن

با دوستان مضايقه در عمر و مال نيست
صد جان فداي يار نصيحت نيوش کن

ساقي که جامت از مي صافي تهي مباد
چشم عنايتي به من دردنوش کن

سرمست در قباي زرافشان چو بگذري
يک بوسه نذر حافظ پشمينه پوش کن
 
gzl 407 mzraa...
غزل 407

مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو
يادم از کشته خويش آمد و هنگام درو

گفتم اي بخت بخفتيدي و خورشيد دميد
گفت با اين همه از سابقه نوميد مشو

گر روي پاک و مجرد چو مسيحا به فلک
از چراغ تو به خورشيد رسد صد پرتو

تکيه بر اختر شب دزد مکن کاين عيار
تاج کاووس ببرد و کمر کيخسرو

گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش
دور خوبي گذران است نصيحت بشنو

چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن
بيدقي راند که برد از مه و خورشيد گرو

آسمان گو مفروش اين عظمت کاندر عشق
خرمن مه به جوي خوشه پروين به دو جو

آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت
حافظ اين خرقه پشمينه بينداز و برو
 
gzl 414 glbn...
غزل 414

گلبن عيش مي‌دمد ساقي گلعذار کو
باد بهار مي‌وزد باده خوشگوار کو

هر گل نو ز گلرخي ياد همي‌کند ولي
گوش سخن شنو کجا ديده اعتبار کو

مجلس بزم عيش را غاليه مراد نيست
اي دم صبح خوش نفس نافه زلف يار کو

حسن فروشي گلم نيست تحمل اي صبا
دست زدم به خون دل بهر خدا نگار کو

شمع سحرگهي اگر لاف ز عارض تو زد
خصم زبان دراز شد خنجر آبدار کو

گفت مگر ز لعل من بوسه نداري آرزو
مردم از اين هوس ولي قدرت و اختيار کو

حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حکمت است
از غم روزگار دون طبع سخن گزار کو
 
gzl 420 naghan...
غزل 420

ناگهان پرده برانداخته‌اي يعني چه
مست از خانه برون تاخته‌اي يعني چه

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقيب
اين چنين با همه درساخته‌اي يعني چه

شاه خوباني و منظور گدايان شده‌اي
قدر اين مرتبه نشناخته‌اي يعني چه

نه سر زلف خود اول تو به دستم دادي
بازم از پاي درانداخته‌اي يعني چه

سخنت رمز دهان گفت و کمر سر ميان
و از ميان تيغ به ما آخته‌اي يعني چه

هر کس از مهره مهر تو به نقشي مشغول
عاقبت با همه کج باخته‌اي يعني چه

حافظا در دل تنگت چو فرود آمد يار
خانه از غير نپرداخته‌اي يعني چه
 
gzl 446 sba...
غزل 446

صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داري
به يادگار بماني که بوي او داري

دلم که گوهر اسرار حسن و عشق در اوست
توان به دست تو دادن گرش نکو داري

در آن شمايل مطبوع هيچ نتوان گفت
جز اين قدر که رقيبان تندخو داري

نواي بلبلت اي گل کجا پسند افتد
که گوش و هوش به مرغان هرزه گو داري

به جرعه تو سرم مست گشت نوشت باد
خود از کدام خم است اين که در سبو داري

به سرکشي خود اي سرو جويبار مناز
که گر بدو رسي از شرم سر فروداري

دم از ممالک خوبي چو آفتاب زدن
تو را رسد که غلامان ماه رو داري

قباي حسن فروشي تو را برازد و بس
که همچو گل همه آيين رنگ و بو داري

ز کنج صومعه حافظ مجوي گوهر عشق
قدم برون نه اگر ميل جست و جو داري
 
gzl 447 bya...
غزل 447

بيا با ما مورز اين کينه داري
که حق صحبت ديرينه داري

نصيحت گوش کن کاين در بسي به
از آن گوهر که در گنجينه داري

وليکن کي نمايي رخ به رندان
تو کز خورشيد و مه آيينه داري

بد رندان مگو اي شيخ و هش دار
که با حکم خدايي کينه داري

نمي‌ترسي ز آه آتشينم
تو داني خرقه پشمينه داري

به فرياد خمار مفلسان رس
خدا را گر مي‌دوشينه داري

نديدم خوشتر از شعر تو حافظ
به قرآني که اندر سينه داري
 
gzl 465 rftm...
غزل 465

رفتم به باغ صبحدمي تا چنم گلي
آمد به گوش ناگهم آواز بلبلي

مسکين چو من به عشق گلي گشته مبتلا
و اندر چمن فکنده ز فرياد غلغلي

مي‌گشتم اندر آن چمن و باغ دم به دم
مي‌کردم اندر آن گل و بلبل تاملي

گل يار حسن گشته و بلبل قرين عشق
آن را تفضلي نه و اين را تبدلي

چون کرد در دلم اثر آواز عندليب
گشتم چنان که هيچ نماندم تحملي

بس گل شکفته مي‌شود اين باغ را ولي
کس بي بلاي خار نچيده‌ست از او گلي

حافظ مدار اميد فرج از مدار چرخ
دارد هزار عيب و ندارد تفضلي
 
gzl 473 ught...
غزل 473

وقت را غنيمت دان آن قدر که بتواني
حاصل از حيات اي جان اين دم است تا داني

کام بخشي گردون عمر در عوض دارد
جهد کن که از دولت داد عيش بستاني

باغبان چو من زين جا بگذرم حرامت باد
گر به جاي من سروي غير دوست بنشاني

زاهد پشيمان را ذوق باده خواهد کشت
عاقلا مکن کاري کورد پشيماني

محتسب نمي‌داند اين قدر که صوفي را
جنس خانگي باشد همچو لعل رماني

با دعاي شبخيزان اي شکردهان مستيز
در پناه يک اسم است خاتم سليماني

پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ
کاين همه نمي‌ارزد شغل عالم فاني

يوسف عزيزم رفت اي برادران رحمي
کز غمش عجب بينم حال پير کنعاني

پيش زاهد از رندي دم مزن که نتوان گفت
با طبيب نامحرم حال درد پنهاني

مي‌روي و مژگانت خون خلق مي‌ريزد
تيز مي‌روي جانا ترسمت فروماني

دل ز ناوک چشمت گوش داشتم ليکن
ابروي کماندارت مي‌برد به پيشاني

جمع کن به احساني حافظ پريشان را
اي شکنج گيسويت مجمع پريشاني

گر تو فارغي از ما اي نگار سنگين دل
حال خود بخواهم گفت پيش آصف ثاني
 
gzl 479 sbh...
غزل 479

صبح است و ژاله مي‌چکد از ابر بهمني
برگ صبوح ساز و بده جام يک مني

در بحر مايي و مني افتاده‌ام بيار
مي تا خلاص بخشدم از مايي و مني

خون پياله خور که حلال است خون او
در کار يار باش که کاريست کردني

ساقي به دست باش که غم در کمين ماست
مطرب نگاه دار همين ره که مي‌زني

مي ده که سر به گوش من آورد چنگ و گفت
خوش بگذران و بشنو از اين پير منحني

ساقي به بي‌نيازي رندان که مي بده
تا بشنوي ز صوت مغني هوالغني
 
gzl 485 saghya...
غزل 485

ساقيا سايه ابر است و بهار و لب جوي
من نگويم چه کن ار اهل دلي خود تو بگوي

بوي يک رنگي از اين نقش نمي‌آيد خيز
دلق آلوده صوفي به مي ناب بشوي

سفله طبع است جهان بر کرمش تکيه مکن
اي جهان ديده ثبات قدم از سفله مجوي

دو نصيحت کنمت بشنو و صد گنج ببر
از در عيش درآ و به ره عيب مپوي

شکر آن را که دگربار رسيدي به بهار
بيخ نيکي بنشان و ره تحقيق بجوي

روي جانان طلبي آينه را قابل ساز
ور نه هرگز گل و نسرين ندمد ز آهن و روي

گوش بگشاي که بلبل به فغان مي‌گويد
خواجه تقصير مفرما گل توفيق ببوي

گفتي از حافظ ما بوي ريا مي‌آيد
آفرين بر نفست باد که خوش بردي بوي
 
gzl 494 ay...
غزل 494

اي دل گر از آن چاه زنخدان به درآيي
هر جا که روي زود پشيمان به درآيي

هش دار که گر وسوسه عقل کني گوش
آدم صفت از روضه رضوان به درآيي

شايد که به آبي فلکت دست نگيرد
گر تشنه لب از چشمه حيوان به درآيي

جان مي‌دهم از حسرت ديدار تو چون صبح
باشد که چو خورشيد درخشان به درآيي

چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت
کز غنچه چو گل خرم و خندان به درآيي

در تيره شب هجر تو جانم به لب آمد
وقت است که همچون مه تابان به درآيي

بر رهگذرت بسته‌ام از ديده دو صد جوي
تا بو که تو چون سرو خرامان به درآيي

حافظ مکن انديشه که آن يوسف مه رو
بازآيد و از کلبه احزان به درآيي

English Bulgarian dictionaryDownload this dictionary
gush
[gлf] v 1. бликам, избликвам, струя, руквам (и с fortih, out); 2. тека, лея се (за думи); прен. бликам, избликвам (forth, out); 3. правя излияния, изпадам във възторг (over). [gлf] n 1. бликане, избликване, струене, рукване; 2. (силна) струя поток (и прен.); 3. излияния.

Define gush

Translate gush





gush in Chinese | | gush in English | gush in French | gush in Italian | gush in Spanish | gush in Dutch | gush in Portuguese | gush in German | gush in Russian | gush in Japanese | gush in Greek | gush in Korean | gush in Turkish | gush in Hebrew | gush in Arabic | gush in Croatian | gush in Serbian | gush in Swedish