fash
fash
(แฟซ) n. ความลำบาก
gzl 42 hal...
غزل 42
حال دل با تو گفتنم هوس است
خبر دل شنفتنم هوس است
طمع خام بين که قصه فاش
از رقيبان نهفتنم هوس است
شب قدري چنين عزيز و شريف
با تو تا روز خفتنم هوس است
وه که دردانهاي چنين نازک
در شب تار سفتنم هوس است
اي صبا امشبم مدد فرماي
که سحرگه شکفتنم هوس است
از براي شرف به نوک مژه
خاک راه تو رفتنم هوس است
همچو حافظ به رغم مدعيان
شعر رندانه گفتنم هوس است
gzl 306 agr...
غزل 306
اگر به کوي تو باشد مرا مجال وصول
رسد به دولت وصل تو کار من به اصول
قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا
فراغ برده ز من آن دو جادوي مکحول
چو بر در تو من بينواي بي زر و زور
به هيچ باب ندارم ره خروج و دخول
کجا روم چه کنم چاره از کجا جويم
که گشتهام ز غم و جور روزگار ملول
من شکسته بدحال زندگي يابم
در آن زمان که به تيغ غمت شوم مقتول
خرابتر ز دل من غم تو جاي نيافت
که ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول
دل از جواهر مهرت چو صيقلي دارد
بود ز زنگ حوادث هر آينه مصقول
چه جرم کردهام اي جان و دل به حضرت تو
که طاعت من بيدل نميشود مقبول
به درد عشق بساز و خموش کن حافظ
رموز عشق مکن فاش پيش اهل عقول
gzl 311 aaashgh...
غزل 311
عاشق روي جواني خوش نوخاستهام
و از خدا دولت اين غم به دعا خواستهام
عاشق و رند و نظربازم و ميگويم فاش
تا بداني که به چندين هنر آراستهام
شرمم از خرقه آلوده خود ميآيد
که بر او وصله به صد شعبده پيراستهام
خوش بسوز از غمش اي شمع که اينک من نيز
هم بدين کار کمربسته و برخاستهام
با چنين حيرتم از دست بشد صرفه کار
در غم افزودهام آنچ از دل و جان کاستهام
همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا
بو که در بر کشد آن دلبر نوخاستهام
gzl 317 fash...
غزل 317
فاش ميگويم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در اين دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خراب آبادم
سايه طوبي و دلجويي حور و لب حوض
به هواي سر کوي تو برفت از يادم
نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر ياد نداد استادم
کوکب بخت مرا هيچ منجم نشناخت
يا رب از مادر گيتي به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق
هر دم آيد غمي از نو به مبارک بادم
مي خورد خون دلم مردمک ديده سزاست
که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک
ور نه اين سيل دمادم ببرد بنيادم
gzl 335 dr...
غزل 335
در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
حاصل خرقه و سجاده روان دربازم
حلقه توبه گر امروز چو زهاد زنم
خازن ميکده فردا نکند در بازم
ور چو پروانه دهد دست فراغ بالي
جز بدان عارض شمعي نبود پروازم
صحبت حور نخواهم که بود عين قصور
با خيال تو اگر با دگري پردازم
سر سوداي تو در سينه بماندي پنهان
چشم تردامن اگر فاش نگردي رازم
مرغ سان از قفس خاک هوايي گشتم
به هوايي که مگر صيد کند شهبازم
همچو چنگ ار به کناري ندهي کام دلم
از لب خويش چو ني يک نفسي بنوازم
ماجراي دل خون گشته نگويم با کس
زان که جز تيغ غمت نيست کسي دمسازم
گر به هر موي سري بر تن حافظ باشد
همچو زلفت همه را در قدمت اندازم
fash
(met) bavură de turnare
fash
[fæʃ] ◊ danh từ ▪ (Ê-cốt) sự bất diệt, sự phiền toái ◊ ngoại động từ ▪ làm phiền, quấy nhiễu