Fal
Fał to w żeglarstwie
lina służąca do podnoszenia czegoś (a co za tym idzie najczęściej także i opuszczania). Nazywane tak są nie tylko wszystkie liny służące do stawiania żagli, ale także niektóre z lin podnoszących ruchome części omasztowania, oraz liny do podnoszenia
płetwy sterowej oraz
miecza. Jeśli poluzowanie fału nie powoduje opuszczenia danej rzeczy pod wpływem ciężkości, to stosuje się linę o działaniu przeciwnym -
kontrafał. Każdy fał służy konkretnemu celowi, a jego pełna nazwa powstaje poprzez połączenie z nazwą elementu, który jest podnoszony, np. fał
foka (inaczej fokfał), fał
grota (grotfał), fał
miecza, fał
pika (pikfał) itp.
W celu uzyskania więcej informacji, zobacz w Wikipedia.οrg...
Free Art License
Free Art License (FAL,
ang. Licencja Wolnej Sztuki), oryginalnie License Art Libre, to francuska
licencja dla dzieł sztuki, zgodna z zasadami
copyleftu. Utworzona w lipcu 2000 roku. Jest pierwszą licencją w duchu
GNU przeznaczoną dla publikacji (projektów) artystycznych.Jej celem jest zapewnienie pełnej wolności do kopiowania, dystrybucji oraz współtworzenia dzieła sztuki, przy pełnym poszanowaniu praw autorskich twórcy.Obecnie najnowszą wersją licencji jest wersja 1.3 (dostępna na razie jedynie w języku francuskim).
W celu uzyskania więcej informacji, zobacz w Wikipedia.οrg...
© W niniejszym artykule wykorzystano materialy pochodzace z
Wikipedia® i posiada on Powszechna
Licencje Publiczna GNU
fal
fal
1. پولي، رشوه اي
2. فروشي
gzl 153 shr...
غزل 153
سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
به دست مرحمت يارم در اميدواران زد
چو پيش صبح روشن شد که حال مهر گردون چيست
برآمد خنده خوش بر غرور کامگاران زد
نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست
گره بگشود از ابرو و بر دلهاي ياران زد
من از رنگ صلاح آن دم به خون دل بشستم دست
که چشم باده پيمايش صلا بر هوشياران زد
کدام آهن دلش آموخت اين آيين عياري
کز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد
خيال شهسواري پخت و شد ناگه دل مسکين
خداوندا نگه دارش که بر قلب سواران زد
در آب و رنگ رخسارش چه جان داديم و خون خورديم
چو نقشش دست داد اول رقم بر جان سپاران زد
منش با خرقه پشمين کجا اندر کمند آرم
زره مويي که مژگانش ره خنجرگزاران زد
شهنشاه مظفر فر شجاع ملک و دين منصور
که جود بيدريغش خنده بر ابر بهاران زد
از آن ساعت که جام مي به دست او مشرف شد
زمانه ساغر شادي به ياد ميگساران زد
ز شمشير سرافشانش ظفر آن روز بدرخشيد
که چون خورشيد انجم سوز تنها بر هزاران زد
دوام عمر و ملک او بخواه از لطف حق اي دل
که چرخ اين سکه دولت به دور روزگاران زد
نظر بر قرعه توفيق و يمن دولت شاه است
بده کام دل حافظ که فال بختياران زد
gzl 166 ruz...
غزل 166
روز هجران و شب فرقت يار آخر شد
زدم اين فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان ميفرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ايزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دي و شوکت خار آخر شد
صبح اميد که بد معتکف پرده غيب
گو برون آي که کار شب تار آخر شد
آن پريشاني شبهاي دراز و غم دل
همه در سايه گيسوي نگار آخر شد
باورم نيست ز بدعهدي ايام هنوز
قصه غصه که در دولت يار آخر شد
ساقيا لطف نمودي قدحت پرمي باد
که به تدبير تو تشويش خمار آخر شد
در شمار ار چه نياورد کسي حافظ را
شکر کان محنت بيحد و شمار آخر شد
gzl 320 dyshb...
غزل 320
ديشب به سيل اشک ره خواب ميزدم
نقشي به ياد خط تو بر آب ميزدم
ابروي يار در نظر و خرقه سوخته
جامي به ياد گوشه محراب ميزدم
هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست
بازش ز طره تو به مضراب ميزدم
روي نگار در نظرم جلوه مينمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب ميزدم
چشمم به روي ساقي و گوشم به قول چنگ
فالي به چشم و گوش در اين باب ميزدم
نقش خيال روي تو تا وقت صبحدم
بر کارگاه ديده بيخواب ميزدم
ساقي به صوت اين غزلم کاسه ميگرفت
ميگفتم اين سرود و مي ناب ميزدم
خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام
بر نام عمر و دولت احباب ميزدم
gzl 344 aamryst...
غزل 344
عمريست تا من در طلب هر روز گامي ميزنم
دست شفاعت هر زمان در نيک نامي ميزنم
بي ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود
دامي به راهي مينهم مرغي به دامي ميزنم
اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو
حالي من اندر عاشقي داو تمامي ميزنم
تا بو که يابم آگهي از سايه سرو سهي
گلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامي ميزنم
هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل
نقش خيالي ميکشم فال دوامي ميزنم
دانم سر آرد غصه را رنگين برآرد قصه را
اين آه خون افشان که من هر صبح و شامي ميزنم
با آن که از وي غايبم و از مي چو حافظ تايبم
در مجلس روحانيان گه گاه جامي ميزنم
gzl 408 ay...
غزل 408
اي آفتاب آينه دار جمال تو
مشک سياه مجمره گردان خال تو
صحن سراي ديده بشستم ولي چه سود
کاين گوشه نيست درخور خيل خيال تو
در اوج ناز و نعمتي اي پادشاه حسن
يا رب مباد تا به قيامت زوال تو
مطبوعتر ز نقش تو صورت نبست باز
طغرانويس ابروي مشکين مثال تو
در چين زلفش اي دل مسکين چگونهاي
کشفته گفت باد صبا شرح حال تو
برخاست بوي گل ز در آشتي درآي
اي نوبهار ما رخ فرخنده فال تو
تا آسمان ز حلقه به گوشان ما شود
کو عشوهاي ز ابروي همچون هلال تو
تا پيش بخت بازروم تهنيت کنان
کو مژدهاي ز مقدم عيد وصال تو
اين نقطه سياه که آمد مدار نور
عکسيست در حديقه بينش ز خال تو
در پيش شاه عرض کدامين جفا کنم
شرح نيازمندي خود يا ملال تو
حافظ در اين کمند سر سرکشان بسيست
سوداي کج مپز که نباشد مجال تو
gzl 439 dydm...
غزل 439
ديدم به خواب دوش که ماهي برآمدي
کز عکس روي او شب هجران سر آمدي
تعبير رفت يار سفرکرده ميرسد
اي کاج هر چه زودتر از در درآمدي
ذکرش به خير ساقي فرخنده فال من
کز در مدام با قدح و ساغر آمدي
خوش بودي ار به خواب بديدي ديار خويش
تا ياد صحبتش سوي ما رهبر آمدي
فيض ازل به زور و زر ار آمدي به دست
آب خضر نصيبه اسکندر آمدي
آن عهد ياد باد که از بام و در مرا
هر دم پيام يار و خط دلبر آمدي
کي يافتي رقيب تو چندين مجال ظلم
مظلومي ار شبي به در داور آمدي
خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق
دريادلي بجوي دليري سرآمدي
آن کو تو را به سنگ دلي کرد رهنمون
اي کاشکي که پاش به سنگي برآمدي
گر ديگري به شيوه حافظ زدي رقم
مقبول طبع شاه هنرپرور آمدي
gzl 58 sr...
غزل 58
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
که هر چه بر سر ما ميرود ارادت اوست
نظير دوست نديدم اگر چه از مه و مهر
نهادم آينهها در مقابل رخ دوست
صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد
که چون شکنج ورقهاي غنچه تو بر توست
نه من سبوکش اين دير رندسوزم و بس
بسا سرا که در اين کارخانه سنگ و سبوست
مگر تو شانه زدي زلف عنبرافشان را
که باد غاليه سا گشت و خاک عنبربوست
نثار روي تو هر برگ گل که در چمن است
فداي قد تو هر سروبن که بر لب جوست
زبان ناطقه در وصف شوق نالان است
چه جاي کلک بريده زبان بيهده گوست
رخ تو در دلم آمد مراد خواهم يافت
چرا که حال نکو در قفاي فال نکوست
نه اين زمان دل حافظ در آتش هوس است
که داغدار ازل همچو لاله خودروست
absolve
[ëb'zolv] vt 1. shfajësoj; fal. 2. shkarkoj nga faji. 3. çliroj nga një detyrim