SAFY

Get Babylon's Translation Software! Free Download Now!
Babylon 8 - Your all-in-one solution
Award winning translation software trusted by millions. Translate from any language to any language.
View Demo



Company Info: Ticker, Name, DescriptionDownload this dictionary
SAFY
SAFETY COMPONENT INTL INC
Exchange: OTCBB
Not Available


Hafez PoemsDownload this dictionary
gzl 159 nghd...
غزل 159

نقد صوفي نه همه صافي بي‌غش باشد
اي بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

صوفي ما که ز ورد سحري مست شدي
شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد

خوش بود گر محک تجربه آيد به ميان
تا سيه روي شود هر که در او غش باشد

خط ساقي گر از اين گونه زند نقش بر آب
اي بسا رخ که به خونابه منقش باشد

ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقي شيوه رندان بلاکش باشد

غم دنيي دني چند خوري باده بخور
حيف باشد دل دانا که مشوش باشد

دلق و سجاده حافظ ببرد باده فروش
گر شرابش ز کف ساقي مه وش باشد
 
gzl 173 dr...
غزل 173

در نمازم خم ابروي تو با ياد آمد
حالتي رفت که محراب به فرياد آمد

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار
کان تحمل که تو ديدي همه بر باد آمد

باده صافي شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقي و کار به بنياد آمد

بوي بهبود ز اوضاع جهان مي‌شنوم
شادي آورد گل و باد صبا شاد آمد

اي عروس هنر از بخت شکايت منما
حجله حسن بياراي که داماد آمد

دلفريبان نباتي همه زيور بستند
دلبر ماست که با حسن خداداد آمد

زير بارند درختان که تعلق دارند
اي خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

مطرب از گفته حافظ غزلي نغز بخوان
تا بگويم که ز عهد طربم ياد آمد
 
gzl 186 gr...
غزل 186

گر مي فروش حاجت رندان روا کند
ايزد گنه ببخشد و دفع بلا کند

ساقي به جام عدل بده باده تا گدا
غيرت نياورد که جهان پربلا کند

حقا کز اين غمان برسد مژده امان
گر سالکي به عهد امانت وفا کند

گر رنج پيش آيد و گر راحت اي حکيم
نسبت مکن به غير که اين‌ها خدا کند

در کارخانه‌اي که ره عقل و فضل نيست
فهم ضعيف راي فضولي چرا کند

مطرب بساز پرده که کس بي اجل نمرد
وان کو نه اين ترانه سرايد خطا کند

ما را که درد عشق و بلاي خمار کشت
يا وصل دوست يا مي صافي دوا کند

جان رفت در سر مي و حافظ به عشق سوخت
عيسي دمي کجاست که احياي ما کند
 
gzl 257 ruy...
غزل 257

روي بنما و مرا گو که ز جان دل برگير
پيش شمع آتش پروا نه به جان گو درگير

در لب تشنه ما بين و مدار آب دريغ
بر سر کشته خويش آي و ز خاکش برگير

ترک درويش مگير ار نبود سيم و زرش
در غمت سيم شمار اشک و رخش را زر گير

چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک
آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گير

در سماع آي و ز سر خرقه برانداز و برقص
ور نه با گوشه رو و خرقه ما در سر گير

صوف برکش ز سر و باده صافي درکش
سيم درباز و به زر سيمبري در بر گير

دوست گو يار شو و هر دو جهان دشمن باش
بخت گو پشت مکن روي زمين لشکر گير

ميل رفتن مکن اي دوست دمي با ما باش
بر لب جوي طرب جوي و به کف ساغر گير

رفته گير از برم وز آتش و آب دل و چشم
گونه‌ام زرد و لبم خشک و کنارم تر گير

حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را
که ببين مجلسم و ترک سر منبر گير
 
gzl 386 khda...
غزل 386

خدا را کم نشين با خرقه پوشان
رخ از رندان بي‌سامان مپوشان

در اين خرقه بسي آلودگي هست
خوشا وقت قباي مي فروشان

در اين صوفي وشان دردي نديدم
که صافي باد عيش دردنوشان

تو نازک طبعي و طاقت نياري
گراني‌هاي مشتي دلق پوشان

چو مستم کرده‌اي مستور منشين
چو نوشم داده‌اي زهرم منوشان

بيا و از غبن اين سالوسيان بين
صراحي خون دل و بربط خروشان

ز دلگرمي حافظ بر حذر باش
که دارد سينه‌اي چون ديگ جوشان
 
gzl 388 bhar...
غزل 388

بهار و گل طرب انگيز گشت و توبه شکن
به شادي رخ گل بيخ غم ز دل برکن

رسيد باد صبا غنچه در هواداري
ز خود برون شد و بر خود دريد پيراهن

طريق صدق بياموز از آب صافي دل
به راستي طلب آزادگي ز سرو چمن

ز دستبرد صبا گرد گل کلاله نگر
شکنج گيسوي سنبل ببين به روي سمن

عروس غنچه رسيد از حرم به طالع سعد
به عينه دل و دين مي‌برد به وجه حسن

صفير بلبل شوريده و نفير هزار
براي وصل گل آمد برون ز بيت حزن

حديث صحبت خوبان و جام باده بگو
به قول حافظ و فتوي پير صاحب فن
 
gzl 396 sbh...
غزل 396

صبح است ساقيا قدحي پرشراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

زان پيشتر که عالم فاني شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن

خورشيد مي ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عيش مي‌طلبي ترک خواب کن

روزي که چرخ از گل ما کوزه‌ها کند
زنهار کاسه سر ما پرشراب کن

ما مرد زهد و توبه و طامات نيستيم
با ما به جام باده صافي خطاب کن

کار صواب باده پرستيست حافظا
برخيز و عزم جزم به کار صواب کن
 
gzl 398 ay...
غزل 398

اي نور چشم من سخني هست گوش کن
چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن

در راه عشق وسوسه اهرمن بسيست
پيش آي و گوش دل به پيام سروش کن

برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند
اي چنگ ناله برکش و اي دف خروش کن

تسبيح و خرقه لذت مستي نبخشدت
همت در اين عمل طلب از مي فروش کن

پيران سخن ز تجربه گويند گفتمت
هان اي پسر که پير شوي پند گوش کن

بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق
خواهي که زلف يار کشي ترک هوش کن

با دوستان مضايقه در عمر و مال نيست
صد جان فداي يار نصيحت نيوش کن

ساقي که جامت از مي صافي تهي مباد
چشم عنايتي به من دردنوش کن

سرمست در قباي زرافشان چو بگذري
يک بوسه نذر حافظ پشمينه پوش کن
 
gzl 423 dush...
غزل 423

دوش رفتم به در ميکده خواب آلوده
خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده

آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش
گفت بيدار شو اي ره رو خواب آلوده

شست و شويي کن و آن گه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو اين دير خراب آلوده

به هواي لب شيرين پسران چند کني
جوهر روح به ياقوت مذاب آلوده

به طهارت گذران منزل پيري و مکن
خلعت شيب چو تشريف شباب آلوده

پاک و صافي شو و از چاه طبيعت به درآي
که صفايي ندهد آب تراب آلوده

گفتم اي جان جهان دفتر گل عيبي نيست
که شود فصل بهار از مي ناب آلوده

آشنايان ره عشق در اين بحر عميق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

گفت حافظ لغز و نکته به ياران مفروش
آه از اين لطف به انواع عتاب آلوده
 
gzl 454 z...
غزل 454

ز کوي يار مي‌آيد نسيم باد نوروزي
از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي

چو گل گر خرده‌اي داري خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلط‌ها داد سوداي زراندوزي

ز جام گل دگر بلبل چنان مست مي لعل است
که زد بر چرخ فيروزه صفير تخت فيروزي

به صحرا رو که از دامن غبار غم بيفشاني
به گلزار آي کز بلبل غزل گفتن بياموزي

چو امکان خلود اي دل در اين فيروزه ايوان نيست
مجال عيش فرصت دان به فيروزي و بهروزي

طريق کام بخشي چيست ترک کام خود کردن
کلاه سروري آن است کز اين ترک بردوزي

سخن در پرده مي‌گويم چو گل از غنچه بيرون آي
که بيش از پنج روزي نيست حکم مير نوروزي

ندانم نوحه قمري به طرف جويباران چيست
مگر او نيز همچون من غمي دارد شبانروزي

مي‌اي دارم چو جان صافي و صوفي مي‌کند عيبش
خدايا هيچ عاقل را مبادا بخت بد روزي

جدا شد يار شيرينت کنون تنها نشين اي شمع
که حکم آسمان اين است اگر سازي و گر سوزي

به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بيا ساقي که جاهل را هنيتر مي‌رسد روزي

مي اندر مجلس آصف به نوروز جلالي نوش
که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزي

نه حافظ مي‌کند تنها دعاي خواجه تورانشاه
ز مدح آصفي خواهد جهان عيدي و نوروزي

جنابش پارسايان راست محراب دل و ديده
جبينش صبح خيزان راست روز فتح و فيروزي
 
gzl 469 ant...
غزل 469

انت رواح رند الحمي و زاد غرامي
فداي خاک در دوست باد جان گرامي

پيام دوست شنيدن سعادت است و سلامت
من المبلغ عني الي سعاد سلامي

بيا به شام غريبان و آب ديده من بين
به سان باده صافي در آبگينه شامي

اذا تغرد عن ذي الاراک طار خير
فلا تفرد عن روضها انين حمامي

بسي نماند که روز فراق يار سر آيد
رايت من هضبات الحمي قباب خيام

خوشا دمي که درآيي و گويمت به سلامت
قدمت خير قدوم نزلت خير مقام

بعدت منک و قد صرت ذابا کهلال
اگر چه روي چو ماهت نديده‌ام به تمامي

و ان دعيت بخلد و صرت ناقض عهد
فما تطيب نفسي و ما استطاب منامي

اميد هست که زودت به بخت نيک ببينم
تو شاد گشته به فرماندهي و من به غلامي

چو سلک در خوشاب است شعر نغز تو حافظ
که گاه لطف سبق مي‌برد ز نظم نظامي


Define SAFY

Translate SAFY





| SAFY in English | SAFY in Farsi