gzl 210 dush...
غزل 210
دوش در حلقه ما قصه گيسوي تو بود
تا دل شب سخن از سلسله موي تو بود
دل که از ناوک مژگان تو در خون ميگشت
باز مشتاق کمانخانه ابروي تو بود
هم عفاالله صبا کز تو پيامي ميداد
ور نه در کس نرسيديم که از کوي تو بود
عالم از شور و شر عشق خبر هيچ نداشت
فتنه انگيز جهان غمزه جادوي تو بود
من سرگشته هم از اهل سلامت بودم
دام راهم شکن طره هندوي تو بود
بگشا بند قبا تا بگشايد دل من
که گشادي که مرا بود ز پهلوي تو بود
به وفاي تو که بر تربت حافظ بگذر
کز جهان ميشد و در آرزوي روي تو بود
gzl 275 sufy...
غزل 275
صوفي گلي بچين و مرقع به خار بخش
وين زهد خشک را به مي خوشگوار بخش
طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه
تسبيح و طيلسان به مي و ميگسار بخش
زهد گران که شاهد و ساقي نميخرند
در حلقه چمن به نسيم بهار بخش
راهم شراب لعل زد اي مير عاشقان
خون مرا به چاه زنخدان يار بخش
يا رب به وقت گل گنه بنده عفو کن
وين ماجرا به سرو لب جويبار بخش
اي آن که ره به مشرب مقصود بردهاي
زين بحر قطرهاي به من خاکسار بخش
شکرانه را که چشم تو روي بتان نديد
ما را به عفو و لطف خداوندگار بخش
ساقي چو شاه نوش کند باده صبوح
گو جام زر به حافظ شب زنده دار بخش
gzl 329 juza...
غزل 329
جوزا سحر نهاد حمايل برابرم
يعني غلام شاهم و سوگند ميخورم
ساقي بيا که از مدد بخت کارساز
کامي که خواستم ز خدا شد ميسرم
جامي بده که باز به شادي روي شاه
پيرانه سر هواي جوانيست در سرم
راهم مزن به وصف زلال خضر که من
از جام شاه جرعه کش حوض کوثرم
شاها اگر به عرش رسانم سرير فضل
مملوک اين جنابم و مسکين اين درم
من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال
کي ترک آبخورد کند طبع خوگرم
ور باورت نميکند از بنده اين حديث
از گفته کمال دليلي بياورم
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم
منصور بن مظفر غازيست حرز من
و از اين خجسته نام بر اعدا مظفرم
عهد الست من همه با عشق شاه بود
و از شاهراه عمر بدين عهد بگذرم
گردون چو کرد نظم ثريا به نام شاه
من نظم در چرا نکنم از که کمترم
شاهين صفت چو طعمه چشيدم ز دست شاه
کي باشد التفات به صيد کبوترم
اي شاه شيرگير چه کم گردد ار شود
در سايه تو ملک فراغت ميسرم
شعرم به يمن مدح تو صد ملک دل گشاد
گويي که تيغ توست زبان سخنورم
بر گلشني اگر بگذشتم چو باد صبح
ني عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم
بوي تو ميشنيدم و بر ياد روي تو
دادند ساقيان طرب يک دو ساغرم
مستي به آب يک دو عنب وضع بنده نيست
من سالخورده پير خرابات پرورم
با سير اختر فلکم داوري بسيست
انصاف شاه باد در اين قصه ياورم
شکر خدا که باز در اين اوج بارگاه
طاووس عرش ميشنود صيت شهپرم
نامم ز کارخانه عشاق محو باد
گر جز محبت تو بود شغل ديگرم
شبل الاسد به صيد دلم حمله کرد و من
گر لاغرم وگرنه شکار غضنفرم
اي عاشقان روي تو از ذره بيشتر
من کي رسم به وصل تو کز ذره کمترم
بنما به من که منکر حسن رخ تو کيست
تا ديدهاش به گزلک غيرت برآورم
بر من فتاد سايه خورشيد سلطنت
و اکنون فراغت است ز خورشيد خاورم
مقصود از اين معامله بازارتيزي است
ني جلوه ميفروشم و ني عشوه ميخرم
gzl 361 An...
غزل 361
آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم
خاک ميبوسم و عذر قدمش ميخواهم
من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا
بنده معتقد و چاکر دولتخواهم
بستهام در خم گيسوي تو اميد دراز
آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم
ذره خاکم و در کوي توام جاي خوش است
ترسم اي دوست که بادي ببرد ناگاهم
پير ميخانه سحر جام جهان بينم داد
و اندر آن آينه از حسن تو کرد آگاهم
صوفي صومعه عالم قدسم ليکن
حاليا دير مغان است حوالتگاهم
با من راه نشين خيز و سوي ميکده آي
تا در آن حلقه ببيني که چه صاحب جاهم
مست بگذشتي و از حافظت انديشه نبود
آه اگر دامن حسن تو بگيرد آهم
خوشم آمد که سحر خسرو خاور ميگفت
با همه پادشهي بنده تورانشاهم
der Rahm
- cream kem, tinh hoa, tinh tuý, phần tốt nhất, phần hay nhất, màu kem
- junket sữa đông, cuộc liên hoan, bữa tiệc, cuộc đi chơi vui, cuộc đi chơi cắm trại
- Rahm bilden to cream