MSl
Geology Science (Mr.Ma'leki)Download this dictionary
Mean sea level
سطح مبناي ارتفاعي متوسط ارتفاع آب در 18.6 سال(msl)
Farsi Aviation DictionaryDownload this dictionary
MSl
Mean Sea Level

Hafez PoemsDownload this dictionary
gzl 136 dst...
غزل 136

دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
تکيه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد

آن چه سعي است من اندر طلبت بنمايم
اين قدر هست که تغيير قضا نتوان کرد

دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسي که کند خصم رها نتوان کرد

عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت
نسبت دوست به هر بي سر و پا نتوان کرد

سروبالاي من آن گه که درآيد به سماع
چه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد

نظر پاک تواند رخ جانان ديدن
که در آيينه نظر جز به صفا نتوان کرد

مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست
حل اين نکته بدين فکر خطا نتوان کرد

غيرتم کشت که محبوب جهاني ليکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد

من چه گويم که تو را نازکي طبع لطيف
تا به حديست که آهسته دعا نتوان کرد

بجز ابروي تو محراب دل حافظ نيست
طاعت غير تو در مذهب ما نتوان کرد

 
gzl 261 drA...
غزل 261

درآ که در دل خسته توان درآيد باز
بيا که در تن مرده روان درآيد باز

بيا که فرقت تو چشم من چنان در بست
که فتح باب وصالت مگر گشايد باز

غمي که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت
ز خيل شادي روم رخت زدايد باز

به پيش آينه دل هر آن چه مي‌دارم
بجز خيال جمالت نمي‌نمايد باز

بدان مثل که شب آبستن است روز از تو
ستاره مي‌شمرم تا که شب چه زايد باز

بيا که بلبل مطبوع خاطر حافظ
به بوي گلبن وصل تو مي‌سرايد باز

 
gzl 285 dr...
غزل 285

در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش
حافظ قرابه کش شد و مفتي پياله نوش

صوفي ز کنج صومعه با پاي خم نشست
تا ديد محتسب که سبو مي‌کشد به دوش

احوال شيخ و قاضي و شرب اليهودشان
کردم سال صبحدم از پير مي فروش

گفتا نه گفتنيست سخن گر چه محرمي
درکش زبان و پرده نگه دار و مي بنوش

ساقي بهار مي‌رسد و وجه مي‌نماند
فکري بکن که خون دل آمد ز غم به جوش

عشق است و مفلسي و جواني و نوبهار
عذرم پذير و جرم به ذيل کرم بپوش

تا چند همچو شمع زبان آوري کني
پروانه مراد رسيد اي محب خموش

اي پادشاه صورت و معني که مثل تو
ناديده هيچ ديده و نشنيده هيچ گوش

چندان بمان که خرقه ازرق کند قبول
بخت جوانت از فلک پير ژنده پوش

 
gzl 461 ktbt...
غزل 461

کتبت قصه شوقي و مدمعي باکي
بيا که بي تو به جان آمدم ز غمناکي

بسا که گفته‌ام از شوق با دو ديده خود
ايا منازل سلمي فاين سلماک

عجيب واقعه‌اي و غريب حادثه‌اي
انا اصطبرت قتيلا و قاتلي شاکي

که را رسد که کند عيب دامن پاکت
که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکي

ز خاک پاي تو داد آب روي لاله و گل
چو کلک صنع رقم زد به آبي و خاکي

صبا عبيرفشان گشت ساقيا برخيز
و هات شمسه کرم مطيب زاکي

دع التکاسل تغنم فقد جري مثل
که زاد راهروان چستي است و چالاکي

اثر نماند ز من بي شمايلت آري
اري مثر محياي من محياک

ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند
که همچو صنع خدايي وراي ادراکي

 
gzl 88 shnydham...
غزل 88

شنيده‌ام سخني خوش که پير کنعان گفت
فراق يار نه آن مي‌کند که بتوان گفت

حديث هول قيامت که گفت واعظ شهر
کنايتيست که از روزگار هجران گفت

نشان يار سفرکرده از که پرسم باز
که هر چه گفت بريد صبا پريشان گفت

فغان که آن مه نامهربان مهرگسل
به ترک صحبت ياران خود چه آسان گفت

من و مقام رضا بعد از اين و شکر رقيب
که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت

غم کهن به مي سالخورده دفع کنيد
که تخم خوشدلي اين است پير دهقان گفت

گره به باد مزن گر چه بر مراد رود
که اين سخن به مثل باد با سليمان گفت

به مهلتي که سپهرت دهد ز راه مرو
تو را که گفت که اين زال ترک دستان گفت

مزن ز چون و چرا دم که بنده مقبل
قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت

که گفت حافظ از انديشه تو آمد باز
من اين نگفته‌ام آن کس که گفت بهتان گفت



| MSl in English | MSl in French | MSl in Italian | MSl in Spanish | MSl in Portuguese | MSl in German | MSl in Russian | MSl in Korean | MSl in Hungarian | MSl in Czech | MSl in Latvian | MSl in Danish | MSl in Finnish | MSl in Swedish