Free Online Dictionary
DH
| Farsi Aviation Dictionary | Download this dictionary |
DH
Decision Height
| Hafez Poems | Download this dictionary |
gzl 10 saghy...
غزل 10
ساقي به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پياله عکس رخ يار ديدهايم
اي بيخبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نميرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريده عالم دوام ما
چندان بود کرشمه و ناز سهي قدان
کايد به جلوه سرو صنوبرخرام ما
اي باد اگر به گلشن احباب بگذري
زنهار عرضه ده بر جانان پيام ما
گو نام ما ز ياد به عمدا چه ميبري
خود آيد آن که ياد نياري ز نام ما
مستي به چشم شاهد دلبند ما خوش است
زان رو سپردهاند به مستي زمام ما
ترسم که صرفهاي نبرد روز بازخواست
نان حلال شيخ ز آب حرام ما
حافظ ز ديده دانه اشکي هميفشان
باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
درياي اخضر فلک و کشتي هلال
هستند غرق نعمت حاجي قوام ما
ساقي به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پياله عکس رخ يار ديدهايم
اي بيخبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نميرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريده عالم دوام ما
چندان بود کرشمه و ناز سهي قدان
کايد به جلوه سرو صنوبرخرام ما
اي باد اگر به گلشن احباب بگذري
زنهار عرضه ده بر جانان پيام ما
گو نام ما ز ياد به عمدا چه ميبري
خود آيد آن که ياد نياري ز نام ما
مستي به چشم شاهد دلبند ما خوش است
زان رو سپردهاند به مستي زمام ما
ترسم که صرفهاي نبرد روز بازخواست
نان حلال شيخ ز آب حرام ما
حافظ ز ديده دانه اشکي هميفشان
باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
درياي اخضر فلک و کشتي هلال
هستند غرق نعمت حاجي قوام ما
gzl 5 dl myrud...
غزل 5
دل ميرود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتي شکستگانيم اي باد شرطه برخيز
باشد که بازبينيم ديدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نيکي به جاي ياران فرصت شمار يارا
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوح هبوا يا ايها السکارا
اي صاحب کرامت شکرانه سلامت
روزي تفقدي کن درويش بينوا را
آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
در کوي نيک نامي ما را گذر ندادند
گر تو نميپسندي تغيير کن قضا را
آن تلخ وش که صوفي ام الخباثش خواند
اشهي لنا و احلي من قبله العذارا
هنگام تنگدستي در عيش کوش و مستي
کاين کيمياي هستي قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غيرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
آيينه سکندر جام مي است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
خوبان پارسي گو بخشندگان عمرند
ساقي بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود نپوشيد اين خرقه مي آلود
اي شيخ پاکدامن معذور دار ما را
دل ميرود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتي شکستگانيم اي باد شرطه برخيز
باشد که بازبينيم ديدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نيکي به جاي ياران فرصت شمار يارا
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوح هبوا يا ايها السکارا
اي صاحب کرامت شکرانه سلامت
روزي تفقدي کن درويش بينوا را
آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
در کوي نيک نامي ما را گذر ندادند
گر تو نميپسندي تغيير کن قضا را
آن تلخ وش که صوفي ام الخباثش خواند
اشهي لنا و احلي من قبله العذارا
هنگام تنگدستي در عيش کوش و مستي
کاين کيمياي هستي قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غيرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
آيينه سکندر جام مي است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
خوبان پارسي گو بخشندگان عمرند
ساقي بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود نپوشيد اين خرقه مي آلود
اي شيخ پاکدامن معذور دار ما را
gzl 6 bh...
غزل 6
به ملازمان سلطان که رساند اين دعا را
که به شکر پادشاهي ز نظر مران گدا را
ز رقيب ديوسيرت به خداي خود پناهم
مگر آن شهاب ثاقب مددي دهد خدا را
مژه سياهت ار کرد به خون ما اشارت
ز فريب او بينديش و غلط مکن نگارا
دل عالمي بسوزي چو عذار برفروزي
تو از اين چه سود داري که نميکني مدارا
همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي
به پيام آشنايان بنوازد آشنا را
چه قيامت است جانا که به عاشقان نمودي
دل و جان فداي رويت بنما عذار ما را
به خدا که جرعهاي ده تو به حافظ سحرخيز
که دعاي صبحگاهي اثري کند شما را
به ملازمان سلطان که رساند اين دعا را
که به شکر پادشاهي ز نظر مران گدا را
ز رقيب ديوسيرت به خداي خود پناهم
مگر آن شهاب ثاقب مددي دهد خدا را
مژه سياهت ار کرد به خون ما اشارت
ز فريب او بينديش و غلط مکن نگارا
دل عالمي بسوزي چو عذار برفروزي
تو از اين چه سود داري که نميکني مدارا
همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي
به پيام آشنايان بنوازد آشنا را
چه قيامت است جانا که به عاشقان نمودي
دل و جان فداي رويت بنما عذار ما را
به خدا که جرعهاي ده تو به حافظ سحرخيز
که دعاي صبحگاهي اثري کند شما را
gzl 119 dly...
غزل 119
دلي که غيب نماي است و جام جم دارد
ز خاتمي که دمي گم شود چه غم دارد
به خط و خال گدايان مده خزينه دل
به دست شاهوشي ده که محترم دارد
نه هر درخت تحمل کند جفاي خزان
غلام همت سروم که اين قدم دارد
رسيد موسم آن کز طرب چو نرگس مست
نهد به پاي قدح هر که شش درم دارد
زر از بهاي مي اکنون چو گل دريغ مدار
که عقل کل به صدت عيب متهم دارد
ز سر غيب کس آگاه نيست قصه مخوان
کدام محرم دل ره در اين حرم دارد
دلم که لاف تجرد زدي کنون صد شغل
به بوي زلف تو با باد صبحدم دارد
مراد دل ز که پرسم که نيست دلداري
که جلوه نظر و شيوه کرم دارد
ز جيب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست
که ما صمد طلبيديم و او صنم دارد
دلي که غيب نماي است و جام جم دارد
ز خاتمي که دمي گم شود چه غم دارد
به خط و خال گدايان مده خزينه دل
به دست شاهوشي ده که محترم دارد
نه هر درخت تحمل کند جفاي خزان
غلام همت سروم که اين قدم دارد
رسيد موسم آن کز طرب چو نرگس مست
نهد به پاي قدح هر که شش درم دارد
زر از بهاي مي اکنون چو گل دريغ مدار
که عقل کل به صدت عيب متهم دارد
ز سر غيب کس آگاه نيست قصه مخوان
کدام محرم دل ره در اين حرم دارد
دلم که لاف تجرد زدي کنون صد شغل
به بوي زلف تو با باد صبحدم دارد
مراد دل ز که پرسم که نيست دلداري
که جلوه نظر و شيوه کرم دارد
ز جيب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست
که ما صمد طلبيديم و او صنم دارد
gzl 120 bty...
غزل 120
بتي دارم که گرد گل ز سنبل سايه بان دارد
بهار عارضش خطي به خون ارغوان دارد
غبار خط بپوشانيد خورشيد رخش يا رب
بقاي جاودانش ده که حسن جاودان دارد
چو عاشق ميشدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که اين دريا چه موج خون فشان دارد
ز چشمت جان نشايد برد کز هر سو که ميبينم
کمين از گوشهاي کردهست و تير اندر کمان دارد
چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق
به غماز صبا گويد که راز ما نهان دارد
بيفشان جرعهاي بر خاک و حال اهل دل بشنو
که از جمشيد و کيخسرو فراوان داستان دارد
چو در رويت بخندد گل مشو در دامش اي بلبل
که بر گل اعتمادي نيست گر حسن جهان دارد
خدا را داد من بستان از او اي شحنه مجلس
که مي با ديگري خوردهست و با من سر گران دارد
به فتراک ار هميبندي خدا را زود صيدم کن
که آفتهاست در تاخير و طالب را زيان دارد
ز سروقد دلجويت مکن محروم چشمم را
بدين سرچشمهاش بنشان که خوش آبي روان دارد
ز خوف هجرم ايمن کن اگر اميد آن داري
که از چشم بدانديشان خدايت در امان دارد
چه عذر بخت خود گويم که آن عيار شهرآشوب
به تلخي کشت حافظ را و شکر در دهان دارد
بتي دارم که گرد گل ز سنبل سايه بان دارد
بهار عارضش خطي به خون ارغوان دارد
غبار خط بپوشانيد خورشيد رخش يا رب
بقاي جاودانش ده که حسن جاودان دارد
چو عاشق ميشدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که اين دريا چه موج خون فشان دارد
ز چشمت جان نشايد برد کز هر سو که ميبينم
کمين از گوشهاي کردهست و تير اندر کمان دارد
چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق
به غماز صبا گويد که راز ما نهان دارد
بيفشان جرعهاي بر خاک و حال اهل دل بشنو
که از جمشيد و کيخسرو فراوان داستان دارد
چو در رويت بخندد گل مشو در دامش اي بلبل
که بر گل اعتمادي نيست گر حسن جهان دارد
خدا را داد من بستان از او اي شحنه مجلس
که مي با ديگري خوردهست و با من سر گران دارد
به فتراک ار هميبندي خدا را زود صيدم کن
که آفتهاست در تاخير و طالب را زيان دارد
ز سروقد دلجويت مکن محروم چشمم را
بدين سرچشمهاش بنشان که خوش آبي روان دارد
ز خوف هجرم ايمن کن اگر اميد آن داري
که از چشم بدانديشان خدايت در امان دارد
چه عذر بخت خود گويم که آن عيار شهرآشوب
به تلخي کشت حافظ را و شکر در دهان دارد
gzl 127 rushny...
غزل 127
روشني طلعت تو ماه ندارد
پيش تو گل رونق گياه ندارد
گوشه ابروي توست منزل جانم
خوشتر از اين گوشه پادشاه ندارد
تا چه کند با رخ تو دود دل من
آينه داني که تاب آه ندارد
شوخي نرگس نگر که پيش تو بشکفت
چشم دريده ادب نگاه ندارد
ديدم و آن چشم دل سيه که تو داري
جانب هيچ آشنا نگاه ندارد
رطل گرانم ده اي مريد خرابات
شادي شيخي که خانقاه ندارد
خون خور و خامش نشين که آن دل نازک
طاقت فرياد دادخواه ندارد
گو برو و آستين به خون جگر شوي
هر که در اين آستانه راه ندارد
ني من تنها کشم تطاول زلفت
کيست که او داغ آن سياه ندارد
حافظ اگر سجده تو کرد مکن عيب
کافر عشق اي صنم گناه ندارد
روشني طلعت تو ماه ندارد
پيش تو گل رونق گياه ندارد
گوشه ابروي توست منزل جانم
خوشتر از اين گوشه پادشاه ندارد
تا چه کند با رخ تو دود دل من
آينه داني که تاب آه ندارد
شوخي نرگس نگر که پيش تو بشکفت
چشم دريده ادب نگاه ندارد
ديدم و آن چشم دل سيه که تو داري
جانب هيچ آشنا نگاه ندارد
رطل گرانم ده اي مريد خرابات
شادي شيخي که خانقاه ندارد
خون خور و خامش نشين که آن دل نازک
طاقت فرياد دادخواه ندارد
گو برو و آستين به خون جگر شوي
هر که در اين آستانه راه ندارد
ني من تنها کشم تطاول زلفت
کيست که او داغ آن سياه ندارد
حافظ اگر سجده تو کرد مکن عيب
کافر عشق اي صنم گناه ندارد
gzl 129 agr...
غزل 129
اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد
نهيب حادثه بنياد ما ز جا ببرد
اگر نه عقل به مستي فروکشد لنگر
چگونه کشتي از اين ورطه بلا ببرد
فغان که با همه کس غايبانه باخت فلک
که کس نبود که دستي از اين دغا ببرد
گذار بر ظلمات است خضر راهي کو
مباد کتش محرومي آب ما ببرد
دل ضعيفم از آن ميکشد به طرف چمن
که جان ز مرگ به بيماري صبا ببرد
طبيب عشق منم باده ده که اين معجون
فراغت آرد و انديشه خطا ببرد
بسوخت حافظ و کس حال او به يار نگفت
مگر نسيم پيامي خداي را ببرد
اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد
نهيب حادثه بنياد ما ز جا ببرد
اگر نه عقل به مستي فروکشد لنگر
چگونه کشتي از اين ورطه بلا ببرد
فغان که با همه کس غايبانه باخت فلک
که کس نبود که دستي از اين دغا ببرد
گذار بر ظلمات است خضر راهي کو
مباد کتش محرومي آب ما ببرد
دل ضعيفم از آن ميکشد به طرف چمن
که جان ز مرگ به بيماري صبا ببرد
طبيب عشق منم باده ده که اين معجون
فراغت آرد و انديشه خطا ببرد
بسوخت حافظ و کس حال او به يار نگفت
مگر نسيم پيامي خداي را ببرد
gzl 141 dydy...
غزل 141
ديدي اي دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با يار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازي انگيخت
آه از آن مست که با مردم هشيار چه کرد
اشک من رنگ شفق يافت ز بيمهري يار
طالع بيشفقت بين که در اين کار چه کرد
برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقيا جام ميام ده که نگارنده غيب
نيست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد اين دايره مينايي
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
يار ديرينه ببينيد که با يار چه کرد
ديدي اي دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با يار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازي انگيخت
آه از آن مست که با مردم هشيار چه کرد
اشک من رنگ شفق يافت ز بيمهري يار
طالع بيشفقت بين که در اين کار چه کرد
برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقيا جام ميام ده که نگارنده غيب
نيست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد اين دايره مينايي
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
يار ديرينه ببينيد که با يار چه کرد
gzl 160 khush...
غزل 160
خوش است خلوت اگر يار يار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگين سليمان به هيچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
روا مدار خدايا که در حريم وصال
رقيب محرم و حرمان نصيب من باشد
هماي گو مفکن سايه شرف هرگز
در آن ديار که طوطي کم از زغن باشد
بيان شوق چه حاجت که سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزي که در سخن باشد
هواي کوي تو از سر نميرود آري
غريب را دل سرگشته با وطن باشد
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پيش تواش مهر بر دهن باشد
خوش است خلوت اگر يار يار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگين سليمان به هيچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
روا مدار خدايا که در حريم وصال
رقيب محرم و حرمان نصيب من باشد
هماي گو مفکن سايه شرف هرگز
در آن ديار که طوطي کم از زغن باشد
بيان شوق چه حاجت که سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزي که در سخن باشد
هواي کوي تو از سر نميرود آري
غريب را دل سرگشته با وطن باشد
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پيش تواش مهر بر دهن باشد
gzl 175 sba...
غزل 175
صبا به تهنيت پير مي فروش آمد
که موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد
هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار
که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
به گوش هوش نيوش از من و به عشرت کوش
که اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
ز فکر تفرقه بازآي تا شوي مجموع
به حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد
ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد
چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد
چه جاي صحبت نامحرم است مجلس انس
سر پياله بپوشان که خرقه پوش آمد
ز خانقاه به ميخانه ميرود حافظ
مگر ز مستي زهد ريا به هوش آمد
صبا به تهنيت پير مي فروش آمد
که موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد
هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار
که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
به گوش هوش نيوش از من و به عشرت کوش
که اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
ز فکر تفرقه بازآي تا شوي مجموع
به حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد
ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد
چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد
چه جاي صحبت نامحرم است مجلس انس
سر پياله بپوشان که خرقه پوش آمد
ز خانقاه به ميخانه ميرود حافظ
مگر ز مستي زهد ريا به هوش آمد
gzl 212 yk...
غزل 212
يک دو جامم دي سحرگه اتفاق افتاده بود
و از لب ساقي شرابم در مذاق افتاده بود
از سر مستي دگر با شاهد عهد شباب
رجعتي ميخواستم ليکن طلاق افتاده بود
در مقامات طريقت هر کجا کرديم سير
عافيت را با نظربازي فراق افتاده بود
ساقيا جام دمادم ده که در سير طريق
هر که عاشق وش نيامد در نفاق افتاده بود
اي معبر مژدهاي فرما که دوشم آفتاب
در شکرخواب صبوحي هم وثاق افتاده بود
نقش ميبستم که گيرم گوشهاي زان چشم مست
طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود
گر نکردي نصرت دين شاه يحيي از کرم
کار ملک و دين ز نظم و اتساق افتاده بود
حافظ آن ساعت که اين نظم پريشان مينوشت
طاير فکرش به دام اشتياق افتاده بود
يک دو جامم دي سحرگه اتفاق افتاده بود
و از لب ساقي شرابم در مذاق افتاده بود
از سر مستي دگر با شاهد عهد شباب
رجعتي ميخواستم ليکن طلاق افتاده بود
در مقامات طريقت هر کجا کرديم سير
عافيت را با نظربازي فراق افتاده بود
ساقيا جام دمادم ده که در سير طريق
هر که عاشق وش نيامد در نفاق افتاده بود
اي معبر مژدهاي فرما که دوشم آفتاب
در شکرخواب صبوحي هم وثاق افتاده بود
نقش ميبستم که گيرم گوشهاي زان چشم مست
طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود
گر نکردي نصرت دين شاه يحيي از کرم
کار ملک و دين ز نظم و اتساق افتاده بود
حافظ آن ساعت که اين نظم پريشان مينوشت
طاير فکرش به دام اشتياق افتاده بود
gzl 224 khusha...
غزل 224
خوشا دلي که مدام از پي نظر نرود
به هر درش که بخوانند بيخبر نرود
طمع در آن لب شيرين نکردنم اولي
ولي چگونه مگس از پي شکر نرود
سواد ديده غمديدهام به اشک مشوي
که نقش خال توام هرگز از نظر نرود
ز من چو باد صبا بوي خود دريغ مدار
چرا که بي سر زلف توام به سر نرود
دلا مباش چنين هرزه گرد و هرجايي
که هيچ کار ز پيشت بدين هنر نرود
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که آبروي شريعت بدين قدر نرود
من گدا هوس سروقامتي دارم
که دست در کمرش جز به سيم و زر نرود
تو کز مکارم اخلاق عالمي دگري
وفاي عهد من از خاطرت به درنرود
سياه نامهتر از خود کسي نميبينم
چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود
به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفيد
چو باشه در پي هر صيد مختصر نرود
بيار باده و اول به دست حافظ ده
به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود
خوشا دلي که مدام از پي نظر نرود
به هر درش که بخوانند بيخبر نرود
طمع در آن لب شيرين نکردنم اولي
ولي چگونه مگس از پي شکر نرود
سواد ديده غمديدهام به اشک مشوي
که نقش خال توام هرگز از نظر نرود
ز من چو باد صبا بوي خود دريغ مدار
چرا که بي سر زلف توام به سر نرود
دلا مباش چنين هرزه گرد و هرجايي
که هيچ کار ز پيشت بدين هنر نرود
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که آبروي شريعت بدين قدر نرود
من گدا هوس سروقامتي دارم
که دست در کمرش جز به سيم و زر نرود
تو کز مکارم اخلاق عالمي دگري
وفاي عهد من از خاطرت به درنرود
سياه نامهتر از خود کسي نميبينم
چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود
به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفيد
چو باشه در پي هر صيد مختصر نرود
بيار باده و اول به دست حافظ ده
به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود
gzl 225 saghy...
غزل 225
ساقي حديث سرو و گل و لاله ميرود
وين بحث با ثلاثه غساله ميرود
مي ده که نوعروس چمن حد حسن يافت
کار اين زمان ز صنعت دلاله ميرود
شکرشکن شوند همه طوطيان هند
زين قند پارسي که به بنگاله ميرود
طي مکان ببين و زمان در سلوک شعر
کاين طفل يک شبه ره يک ساله ميرود
آن چشم جادوانه عابدفريب بين
کش کاروان سحر ز دنباله ميرود
از ره مرو به عشوه دنيا که اين عجوز
مکاره مينشيند و محتاله ميرود
باد بهار ميوزد از گلستان شاه
و از ژاله باده در قدح لاله ميرود
حافظ ز شوق مجلس سلطان غياث دين
غافل مشو که کار تو از ناله ميرود
ساقي حديث سرو و گل و لاله ميرود
وين بحث با ثلاثه غساله ميرود
مي ده که نوعروس چمن حد حسن يافت
کار اين زمان ز صنعت دلاله ميرود
شکرشکن شوند همه طوطيان هند
زين قند پارسي که به بنگاله ميرود
طي مکان ببين و زمان در سلوک شعر
کاين طفل يک شبه ره يک ساله ميرود
آن چشم جادوانه عابدفريب بين
کش کاروان سحر ز دنباله ميرود
از ره مرو به عشوه دنيا که اين عجوز
مکاره مينشيند و محتاله ميرود
باد بهار ميوزد از گلستان شاه
و از ژاله باده در قدح لاله ميرود
حافظ ز شوق مجلس سلطان غياث دين
غافل مشو که کار تو از ناله ميرود
gzl 286 dush...
غزل 286
دوش با من گفت پنهان کارداني تيزهوش
و از شما پنهان نشايد کرد سر مي فروش
گفت آسان گير بر خود کارها کز روي طبع
سخت ميگردد جهان بر مردمان سختکوش
وان گهم درداد جامي کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بربط زنان ميگفت نوش
با دل خونين لب خندان بياور همچو جام
ني گرت زخمي رسد آيي چو چنگ اندر خروش
تا نگردي آشنا زين پرده رمزي نشنوي
گوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش
گوش کن پند اي پسر و از بهر دنيا غم مخور
گفتمت چون در حديثي گر تواني داشت هوش
در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد
زان که آن جا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش
بر بساط نکته دانان خودفروشي شرط نيست
يا سخن دانسته گو اي مرد عاقل يا خموش
ساقيا مي ده که رنديهاي حافظ فهم کرد
آصف صاحب قران جرم بخش عيب پوش
دوش با من گفت پنهان کارداني تيزهوش
و از شما پنهان نشايد کرد سر مي فروش
گفت آسان گير بر خود کارها کز روي طبع
سخت ميگردد جهان بر مردمان سختکوش
وان گهم درداد جامي کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بربط زنان ميگفت نوش
با دل خونين لب خندان بياور همچو جام
ني گرت زخمي رسد آيي چو چنگ اندر خروش
تا نگردي آشنا زين پرده رمزي نشنوي
گوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش
گوش کن پند اي پسر و از بهر دنيا غم مخور
گفتمت چون در حديثي گر تواني داشت هوش
در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد
زان که آن جا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش
بر بساط نکته دانان خودفروشي شرط نيست
يا سخن دانسته گو اي مرد عاقل يا خموش
ساقيا مي ده که رنديهاي حافظ فهم کرد
آصف صاحب قران جرم بخش عيب پوش
gzl 332 mzn...
غزل 332
مزن بر دل ز نوک غمزه تيرم
که پيش چشم بيمارت بميرم
نصاب حسن در حد کمال است
زکاتم ده که مسکين و فقيرم
چو طفلان تا کي اي زاهد فريبي
به سيب بوستان و شهد و شيرم
چنان پر شد فضاي سينه از دوست
که فکر خويش گم شد از ضميرم
قدح پر کن که من در دولت عشق
جوان بخت جهانم گر چه پيرم
قراري بستهام با مي فروشان
که روز غم بجز ساغر نگيرم
مبادا جز حساب مطرب و مي
اگر نقشي کشد کلک دبيرم
در اين غوغا که کس کس را نپرسد
من از پير مغان منت پذيرم
خوشا آن دم کز استغناي مستي
فراغت باشد از شاه و وزيرم
من آن مرغم که هر شام و سحرگاه
ز بام عرش ميآيد صفيرم
چو حافظ گنج او در سينه دارم
اگر چه مدعي بيند حقيرم
مزن بر دل ز نوک غمزه تيرم
که پيش چشم بيمارت بميرم
نصاب حسن در حد کمال است
زکاتم ده که مسکين و فقيرم
چو طفلان تا کي اي زاهد فريبي
به سيب بوستان و شهد و شيرم
چنان پر شد فضاي سينه از دوست
که فکر خويش گم شد از ضميرم
قدح پر کن که من در دولت عشق
جوان بخت جهانم گر چه پيرم
قراري بستهام با مي فروشان
که روز غم بجز ساغر نگيرم
مبادا جز حساب مطرب و مي
اگر نقشي کشد کلک دبيرم
در اين غوغا که کس کس را نپرسد
من از پير مغان منت پذيرم
خوشا آن دم کز استغناي مستي
فراغت باشد از شاه و وزيرم
من آن مرغم که هر شام و سحرگاه
ز بام عرش ميآيد صفيرم
چو حافظ گنج او در سينه دارم
اگر چه مدعي بيند حقيرم
gzl 383 chndan...
غزل 383
چندان که گفتم غم با طبيبان
درمان نکردند مسکين غريبان
آن گل که هر دم در دست باديست
گو شرم بادش از عندليبان
يا رب امان ده تا بازبيند
چشم محبان روي حبيبان
درج محبت بر مهر خود نيست
يا رب مبادا کام رقيبان
اي منعم آخر بر خوان جودت
تا چند باشيم از بي نصيبان
حافظ نگشتي شيداي گيتي
گر ميشنيدي پند اديبان
چندان که گفتم غم با طبيبان
درمان نکردند مسکين غريبان
آن گل که هر دم در دست باديست
گو شرم بادش از عندليبان
يا رب امان ده تا بازبيند
چشم محبان روي حبيبان
درج محبت بر مهر خود نيست
يا رب مبادا کام رقيبان
اي منعم آخر بر خوان جودت
تا چند باشيم از بي نصيبان
حافظ نگشتي شيداي گيتي
گر ميشنيدي پند اديبان
gzl 390 afsr...
غزل 390
افسر سلطان گل پيدا شد از طرف چمن
مقدمش يا رب مبارک باد بر سرو و سمن
خوش به جاي خويشتن بود اين نشست خسروي
تا نشيند هر کسي اکنون به جاي خويشتن
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت
کاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن
تا ابد معمور باد اين خانه کز خاک درش
هر نفس با بوي رحمان ميوزد باد يمن
شوکت پور پشنگ و تيغ عالمگير او
در همه شهنامهها شد داستان انجمن
خنگ چوگاني چرخت رام شد در زير زين
شهسوارا چون به ميدان آمدي گويي بزن
جويبار ملک را آب روان شمشير توست
تو درخت عدل بنشان بيخ بدخواهان بکن
بعد از اين نشکفت اگر با نکهت خلق خوشت
خيزد از صحراي ايذج نافه مشک ختن
گوشه گيران انتظار جلوه خوش ميکنند
برشکن طرف کلاه و برقع از رخ برفکن
مشورت با عقل کردم گفت حافظ مي بنوش
ساقيا مي ده به قول مستشار متمن
اي صبا بر ساقي بزم اتابک عرضه دار
تا از آن جام زرافشان جرعهاي بخشد به من
افسر سلطان گل پيدا شد از طرف چمن
مقدمش يا رب مبارک باد بر سرو و سمن
خوش به جاي خويشتن بود اين نشست خسروي
تا نشيند هر کسي اکنون به جاي خويشتن
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت
کاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن
تا ابد معمور باد اين خانه کز خاک درش
هر نفس با بوي رحمان ميوزد باد يمن
شوکت پور پشنگ و تيغ عالمگير او
در همه شهنامهها شد داستان انجمن
خنگ چوگاني چرخت رام شد در زير زين
شهسوارا چون به ميدان آمدي گويي بزن
جويبار ملک را آب روان شمشير توست
تو درخت عدل بنشان بيخ بدخواهان بکن
بعد از اين نشکفت اگر با نکهت خلق خوشت
خيزد از صحراي ايذج نافه مشک ختن
گوشه گيران انتظار جلوه خوش ميکنند
برشکن طرف کلاه و برقع از رخ برفکن
مشورت با عقل کردم گفت حافظ مي بنوش
ساقيا مي ده به قول مستشار متمن
اي صبا بر ساقي بزم اتابک عرضه دار
تا از آن جام زرافشان جرعهاي بخشد به من
gzl 397 z...
غزل 397
ز در درآ و شبستان ما منور کن
هواي مجلس روحانيان معطر کن
اگر فقيه نصيحت کند که عشق مباز
پيالهاي بدهش گو دماغ را تر کن
به چشم و ابروي جانان سپردهام دل و جان
بيا بيا و تماشاي طاق و منظر کن
ستاره شب هجران نميفشاند نور
به بام قصر برآ و چراغ مه برکن
بگو به خازن جنت که خاک اين مجلس
به تحفه بر سوي فردوس و عود مجمر کن
از اين مزوجه و خرقه نيک در تنگم
به يک کرشمه صوفي وشم قلندر کن
چو شاهدان چمن زيردست حسن تواند
کرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن
فضول نفس حکايت بسي کند ساقي
تو کار خود مده از دست و مي به ساغر کن
حجاب ديده ادراک شد شعاع جمال
بيا و خرگه خورشيد را منور کن
طمع به قند وصال تو حد ما نبود
حوالتم به لب لعل همچو شکر کن
لب پياله ببوس آنگهي به مستان ده
بدين دقيقه دماغ معاشران تر کن
پس از ملازمت عيش و عشق مه رويان
ز کارها که کني شعر حافظ از بر کن
ز در درآ و شبستان ما منور کن
هواي مجلس روحانيان معطر کن
اگر فقيه نصيحت کند که عشق مباز
پيالهاي بدهش گو دماغ را تر کن
به چشم و ابروي جانان سپردهام دل و جان
بيا بيا و تماشاي طاق و منظر کن
ستاره شب هجران نميفشاند نور
به بام قصر برآ و چراغ مه برکن
بگو به خازن جنت که خاک اين مجلس
به تحفه بر سوي فردوس و عود مجمر کن
از اين مزوجه و خرقه نيک در تنگم
به يک کرشمه صوفي وشم قلندر کن
چو شاهدان چمن زيردست حسن تواند
کرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن
فضول نفس حکايت بسي کند ساقي
تو کار خود مده از دست و مي به ساغر کن
حجاب ديده ادراک شد شعاع جمال
بيا و خرگه خورشيد را منور کن
طمع به قند وصال تو حد ما نبود
حوالتم به لب لعل همچو شکر کن
لب پياله ببوس آنگهي به مستان ده
بدين دقيقه دماغ معاشران تر کن
پس از ملازمت عيش و عشق مه رويان
ز کارها که کني شعر حافظ از بر کن
gzl 399 krshmhay...
غزل 399
کرشمهاي کن و بازار ساحري بشکن
به غمزه رونق و ناموس سامري بشکن
به باد ده سر و دستار عالمي يعني
کلاه گوشه به آيين سروري بشکن
به زلف گوي که آيين دلبري بگذار
به غمزه گوي که قلب ستمگري بشکن
برون خرام و ببر گوي خوبي از همه کس
سزاي حور بده رونق پري بشکن
به آهوان نظر شير آفتاب بگير
به ابروان دوتا قوس مشتري بشکن
چو عطرساي شود زلف سنبل از دم باد
تو قيمتش به سر زلف عنبري بشکن
چو عندليب فصاحت فروشد اي حافظ
تو قدر او به سخن گفتن دري بشکن
کرشمهاي کن و بازار ساحري بشکن
به غمزه رونق و ناموس سامري بشکن
به باد ده سر و دستار عالمي يعني
کلاه گوشه به آيين سروري بشکن
به زلف گوي که آيين دلبري بگذار
به غمزه گوي که قلب ستمگري بشکن
برون خرام و ببر گوي خوبي از همه کس
سزاي حور بده رونق پري بشکن
به آهوان نظر شير آفتاب بگير
به ابروان دوتا قوس مشتري بشکن
چو عطرساي شود زلف سنبل از دم باد
تو قيمتش به سر زلف عنبري بشکن
چو عندليب فصاحت فروشد اي حافظ
تو قدر او به سخن گفتن دري بشکن
gzl 419 usal...
غزل 419
وصال او ز عمر جاودان به
خداوندا مرا آن ده که آن به
به شمشيرم زد و با کس نگفتم
که راز دوست از دشمن نهان به
به داغ بندگي مردن بر اين در
به جان او که از ملک جهان به
خدا را از طبيب من بپرسيد
که آخر کي شود اين ناتوان به
گلي کان پايمال سرو ما گشت
بود خاکش ز خون ارغوان به
به خلدم دعوت اي زاهد مفرما
که اين سيب زنخ زان بوستان به
دلا دايم گداي کوي او باش
به حکم آن که دولت جاودان به
جوانا سر متاب از پند پيران
که راي پير از بخت جوان به
شبي ميگفت چشم کس نديدهست
ز مرواريد گوشم در جهان به
اگر چه زنده رود آب حيات است
ولي شيراز ما از اصفهان به
سخن اندر دهان دوست شکر
وليکن گفته حافظ از آن به
وصال او ز عمر جاودان به
خداوندا مرا آن ده که آن به
به شمشيرم زد و با کس نگفتم
که راز دوست از دشمن نهان به
به داغ بندگي مردن بر اين در
به جان او که از ملک جهان به
خدا را از طبيب من بپرسيد
که آخر کي شود اين ناتوان به
گلي کان پايمال سرو ما گشت
بود خاکش ز خون ارغوان به
به خلدم دعوت اي زاهد مفرما
که اين سيب زنخ زان بوستان به
دلا دايم گداي کوي او باش
به حکم آن که دولت جاودان به
جوانا سر متاب از پند پيران
که راي پير از بخت جوان به
شبي ميگفت چشم کس نديدهست
ز مرواريد گوشم در جهان به
اگر چه زنده رود آب حيات است
ولي شيراز ما از اصفهان به
سخن اندر دهان دوست شکر
وليکن گفته حافظ از آن به
gzl 442 bh...
غزل 442
به جان او که گرم دسترس به جان بودي
کمينه پيشکش بندگانش آن بودي
بگفتمي که بها چيست خاک پايش را
اگر حيات گران مايه جاودان بودي
به بندگي قدش سرو معترف گشتي
گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودي
به خواب نيز نميبينمش چه جاي وصال
چو اين نبود و نديديم باري آن بودي
اگر دلم نشدي پايبند طره او
کي اش قرار در اين تيره خاکدان بودي
به رخ چو مهر فلک بينظير آفاق است
به دل دريغ که يک ذره مهربان بودي
درآمدي ز درم کاشکي چو لمعه نور
که بر دو ديده ما حکم او روان بودي
ز پرده ناله حافظ برون کي افتادي
اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودي
به جان او که گرم دسترس به جان بودي
کمينه پيشکش بندگانش آن بودي
بگفتمي که بها چيست خاک پايش را
اگر حيات گران مايه جاودان بودي
به بندگي قدش سرو معترف گشتي
گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودي
به خواب نيز نميبينمش چه جاي وصال
چو اين نبود و نديديم باري آن بودي
اگر دلم نشدي پايبند طره او
کي اش قرار در اين تيره خاکدان بودي
به رخ چو مهر فلک بينظير آفاق است
به دل دريغ که يک ذره مهربان بودي
درآمدي ز درم کاشکي چو لمعه نور
که بر دو ديده ما حکم او روان بودي
ز پرده ناله حافظ برون کي افتادي
اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودي
gzl 455 aamr...
غزل 455
عمر بگذشت به بيحاصلي و بوالهوسي
اي پسر جام ميام ده که به پيري برسي
چه شکرهاست در اين شهر که قانع شدهاند
شاهبازان طريقت به مقام مگسي
دوش در خيل غلامان درش ميرفتم
گفت اي عاشق بيچاره تو باري چه کسي
با دل خون شده چون نافه خوشش بايد بود
هر که مشهور جهان گشت به مشکين نفسي
لمع البرق من الطور و آنست به
فلعلي لک آت بشهاب قبس
کاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش
وه که بس بيخبر از غلغل چندين جرسي
بال بگشا و صفير از شجر طوبي زن
حيف باشد چو تو مرغي که اسير قفسي
تا چو مجمر نفسي دامن جانان گيرم
جان نهاديم بر آتش ز پي خوش نفسي
چند پويد به هواي تو ز هر سو حافظ
يسر الله طريقا بک يا ملتمسي
عمر بگذشت به بيحاصلي و بوالهوسي
اي پسر جام ميام ده که به پيري برسي
چه شکرهاست در اين شهر که قانع شدهاند
شاهبازان طريقت به مقام مگسي
دوش در خيل غلامان درش ميرفتم
گفت اي عاشق بيچاره تو باري چه کسي
با دل خون شده چون نافه خوشش بايد بود
هر که مشهور جهان گشت به مشکين نفسي
لمع البرق من الطور و آنست به
فلعلي لک آت بشهاب قبس
کاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش
وه که بس بيخبر از غلغل چندين جرسي
بال بگشا و صفير از شجر طوبي زن
حيف باشد چو تو مرغي که اسير قفسي
تا چو مجمر نفسي دامن جانان گيرم
جان نهاديم بر آتش ز پي خوش نفسي
چند پويد به هواي تو ز هر سو حافظ
يسر الله طريقا بک يا ملتمسي
gzl 462 ya...
غزل 462
يا مبسما يحاکي درجا من اللالي
يا رب چه درخور آمد گردش خط هلالي
حالي خيال وصلت خوش ميدهد فريبم
تا خود چه نقش بازد اين صورت خيالي
مي ده که گر چه گشتم نامه سياه عالم
نوميد کي توان بود از لطف لايزالي
ساقي بيار جامي و از خلوتم برون کش
تا در به در بگردم قلاش و لاابالي
از چار چيز مگذر گر عاقلي و زيرک
امن و شراب بيغش معشوق و جاي خالي
چون نيست نقش دوران در هيچ حال ثابت
حافظ مکن شکايت تا مي خوريم حالي
صافيست جام خاطر در دور آصف عهد
قم فاسقني رحيقا اصفي من الزلال
الملک قد تباهي من جده و جده
يا رب که جاودان باد اين قدر و اين معالي
مسندفروز دولت کان شکوه و شوکت
برهان ملک و ملت بونصر بوالمعالي
يا مبسما يحاکي درجا من اللالي
يا رب چه درخور آمد گردش خط هلالي
حالي خيال وصلت خوش ميدهد فريبم
تا خود چه نقش بازد اين صورت خيالي
مي ده که گر چه گشتم نامه سياه عالم
نوميد کي توان بود از لطف لايزالي
ساقي بيار جامي و از خلوتم برون کش
تا در به در بگردم قلاش و لاابالي
از چار چيز مگذر گر عاقلي و زيرک
امن و شراب بيغش معشوق و جاي خالي
چون نيست نقش دوران در هيچ حال ثابت
حافظ مکن شکايت تا مي خوريم حالي
صافيست جام خاطر در دور آصف عهد
قم فاسقني رحيقا اصفي من الزلال
الملک قد تباهي من جده و جده
يا رب که جاودان باد اين قدر و اين معالي
مسندفروز دولت کان شکوه و شوکت
برهان ملک و ملت بونصر بوالمعالي
gzl 470 synh...
غزل 470
سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي
دل ز تنهايي به جان آمد خدا را همدمي
چشم آسايش که دارد از سپهر تيزرو
ساقيا جامي به من ده تا بياسايم دمي
زيرکي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت
صعب روزي بوالعجب کاري پريشان عالمي
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمي
در طريق عشقبازي امن و آسايش بلاست
ريش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمي
اهل کام و ناز را در کوي رندي راه نيست
ره روي بايد جهان سوزي نه خامي بيغمي
آدمي در عالم خاکي نميآيد به دست
عالمي ديگر ببايد ساخت و از نو آدمي
خيز تا خاطر بدان ترک سمرقندي دهيم
کز نسيمش بوي جوي موليان آيد همي
گريه حافظ چه سنجد پيش استغناي عشق
کاندر اين دريا نمايد هفت دريا شبنمي
سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي
دل ز تنهايي به جان آمد خدا را همدمي
چشم آسايش که دارد از سپهر تيزرو
ساقيا جامي به من ده تا بياسايم دمي
زيرکي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت
صعب روزي بوالعجب کاري پريشان عالمي
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمي
در طريق عشقبازي امن و آسايش بلاست
ريش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمي
اهل کام و ناز را در کوي رندي راه نيست
ره روي بايد جهان سوزي نه خامي بيغمي
آدمي در عالم خاکي نميآيد به دست
عالمي ديگر ببايد ساخت و از نو آدمي
خيز تا خاطر بدان ترک سمرقندي دهيم
کز نسيمش بوي جوي موليان آيد همي
گريه حافظ چه سنجد پيش استغناي عشق
کاندر اين دريا نمايد هفت دريا شبنمي
gzl 479 sbh...
غزل 479
صبح است و ژاله ميچکد از ابر بهمني
برگ صبوح ساز و بده جام يک مني
در بحر مايي و مني افتادهام بيار
مي تا خلاص بخشدم از مايي و مني
خون پياله خور که حلال است خون او
در کار يار باش که کاريست کردني
ساقي به دست باش که غم در کمين ماست
مطرب نگاه دار همين ره که ميزني
مي ده که سر به گوش من آورد چنگ و گفت
خوش بگذران و بشنو از اين پير منحني
ساقي به بينيازي رندان که مي بده
تا بشنوي ز صوت مغني هوالغني
صبح است و ژاله ميچکد از ابر بهمني
برگ صبوح ساز و بده جام يک مني
در بحر مايي و مني افتادهام بيار
مي تا خلاص بخشدم از مايي و مني
خون پياله خور که حلال است خون او
در کار يار باش که کاريست کردني
ساقي به دست باش که غم در کمين ماست
مطرب نگاه دار همين ره که ميزني
مي ده که سر به گوش من آورد چنگ و گفت
خوش بگذران و بشنو از اين پير منحني
ساقي به بينيازي رندان که مي بده
تا بشنوي ز صوت مغني هوالغني
gzl 493 ay...
غزل 493
اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي
دل بي تو به جان آمد وقت است که بازآيي
دايم گل اين بستان شاداب نميماند
درياب ضعيفان را در وقت توانايي
ديشب گله زلفش با باد هميکردم
گفتا غلطي بگذر زين فکرت سودايي
صد باد صبا اين جا با سلسله ميرقصند
اين است حريف اي دل تا باد نپيمايي
مشتاقي و مهجوري دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پاياب شکيبايي
يا رب به که شايد گفت اين نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجايي
ساقي چمن گل را بي روي تو رنگي نيست
شمشاد خرامان کن تا باغ بيارايي
اي درد توام درمان در بستر ناکامي
و اي ياد توام مونس در گوشه تنهايي
در دايره قسمت ما نقطه تسليميم
لطف آن چه تو انديشي حکم آن چه تو فرمايي
فکر خود و راي خود در عالم رندي نيست
کفر است در اين مذهب خودبيني و خودرايي
زين دايره مينا خونين جگرم مي ده
تا حل کنم اين مشکل در ساغر مينايي
حافظ شب هجران شد بوي خوش وصل آمد
شاديت مبارک باد اي عاشق شيدايي
اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي
دل بي تو به جان آمد وقت است که بازآيي
دايم گل اين بستان شاداب نميماند
درياب ضعيفان را در وقت توانايي
ديشب گله زلفش با باد هميکردم
گفتا غلطي بگذر زين فکرت سودايي
صد باد صبا اين جا با سلسله ميرقصند
اين است حريف اي دل تا باد نپيمايي
مشتاقي و مهجوري دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پاياب شکيبايي
يا رب به که شايد گفت اين نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجايي
ساقي چمن گل را بي روي تو رنگي نيست
شمشاد خرامان کن تا باغ بيارايي
اي درد توام درمان در بستر ناکامي
و اي ياد توام مونس در گوشه تنهايي
در دايره قسمت ما نقطه تسليميم
لطف آن چه تو انديشي حکم آن چه تو فرمايي
فکر خود و راي خود در عالم رندي نيست
کفر است در اين مذهب خودبيني و خودرايي
زين دايره مينا خونين جگرم مي ده
تا حل کنم اين مشکل در ساغر مينايي
حافظ شب هجران شد بوي خوش وصل آمد
شاديت مبارک باد اي عاشق شيدايي
gzl 67 ya...
غزل 67
يا رب اين شمع دل افروز ز کاشانه کيست
جان ما سوخت بپرسيد که جانانه کيست
حاليا خانه برانداز دل و دين من است
تا در آغوش که ميخسبد و همخانه کيست
باده لعل لبش کز لب من دور مباد
راح روح که و پيمان ده پيمانه کيست
دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو
بازپرسيد خدا را که به پروانه کيست
ميدهد هر کسش افسوني و معلوم نشد
که دل نازک او مايل افسانه کيست
يا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبين
در يکتاي که و گوهر يک دانه کيست
گفتم آه از دل ديوانه حافظ بي تو
زير لب خنده زنان گفت که ديوانه کيست
يا رب اين شمع دل افروز ز کاشانه کيست
جان ما سوخت بپرسيد که جانانه کيست
حاليا خانه برانداز دل و دين من است
تا در آغوش که ميخسبد و همخانه کيست
باده لعل لبش کز لب من دور مباد
راح روح که و پيمان ده پيمانه کيست
دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو
بازپرسيد خدا را که به پروانه کيست
ميدهد هر کسش افسوني و معلوم نشد
که دل نازک او مايل افسانه کيست
يا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبين
در يکتاي که و گوهر يک دانه کيست
گفتم آه از دل ديوانه حافظ بي تو
زير لب خنده زنان گفت که ديوانه کيست
gzl 81 sbhdm...
غزل 81
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که در اين باغ بسي چون تو شکفت
گل بخنديد که از راست نرنجيم ولي
هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
گر طمع داري از آن جام مرصع مي لعل
اي بسا در که به نوک مژهات بايد سفت
تا ابد بوي محبت به مشامش نرسد
هر که خاک در ميخانه به رخساره نرفت
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا
زلف سنبل به نسيم سحري ميآشفت
گفتم اي مسند جم جام جهان بينت کو
گفت افسوس که آن دولت بيدار بخفت
سخن عشق نه آن است که آيد به زبان
ساقيا مي ده و کوتاه کن اين گفت و شنفت
اشک حافظ خرد و صبر به دريا انداخت
چه کند سوز غم عشق نيارست نهفت
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که در اين باغ بسي چون تو شکفت
گل بخنديد که از راست نرنجيم ولي
هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
گر طمع داري از آن جام مرصع مي لعل
اي بسا در که به نوک مژهات بايد سفت
تا ابد بوي محبت به مشامش نرسد
هر که خاک در ميخانه به رخساره نرفت
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا
زلف سنبل به نسيم سحري ميآشفت
گفتم اي مسند جم جام جهان بينت کو
گفت افسوس که آن دولت بيدار بخفت
سخن عشق نه آن است که آيد به زبان
ساقيا مي ده و کوتاه کن اين گفت و شنفت
اشک حافظ خرد و صبر به دريا انداخت
چه کند سوز غم عشق نيارست نهفت
gzl 84 saghy...
غزل 84
ساقي بيار باده که ماه صيام رفت
درده قدح که موسم ناموس و نام رفت
وقت عزيز رفت بيا تا قضا کنيم
عمري که بي حضور صراحي و جام رفت
مستم کن آن چنان که ندانم ز بيخودي
در عرصه خيال که آمد کدام رفت
بر بوي آن که جرعه جامت به ما رسد
در مصطبه دعاي تو هر صبح و شام رفت
دل را که مرده بود حياتي به جان رسيد
تا بويي از نسيم مياش در مشام رفت
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از ره نياز به دارالسلام رفت
نقد دلي که بود مرا صرف باده شد
قلب سياه بود از آن در حرام رفت
در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود
مي ده که عمر در سر سوداي خام رفت
ديگر مکن نصيحت حافظ که ره نيافت
گمگشتهاي که باده نابش به کام رفت
ساقي بيار باده که ماه صيام رفت
درده قدح که موسم ناموس و نام رفت
وقت عزيز رفت بيا تا قضا کنيم
عمري که بي حضور صراحي و جام رفت
مستم کن آن چنان که ندانم ز بيخودي
در عرصه خيال که آمد کدام رفت
بر بوي آن که جرعه جامت به ما رسد
در مصطبه دعاي تو هر صبح و شام رفت
دل را که مرده بود حياتي به جان رسيد
تا بويي از نسيم مياش در مشام رفت
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از ره نياز به دارالسلام رفت
نقد دلي که بود مرا صرف باده شد
قلب سياه بود از آن در حرام رفت
در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود
مي ده که عمر در سر سوداي خام رفت
ديگر مکن نصيحت حافظ که ره نيافت
گمگشتهاي که باده نابش به کام رفت
gzl 91 ay...
غزل 91
اي غايب از نظر به خدا ميسپارمت
جانم بسوختي و به دل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زير پاي خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت
محراب ابرويت بنما تا سحرگهي
دست دعا برآرم و در گردن آرمت
گر بايدم شدن سوي هاروت بابلي
صد گونه جادويي بکنم تا بيارمت
خواهم که پيش ميرمت اي بيوفا طبيب
بيمار بازپرس که در انتظارمت
صد جوي آب بستهام از ديده بر کنار
بر بوي تخم مهر که در دل بکارمت
خونم بريخت و از غم عشقم خلاص داد
منت پذير غمزه خنجر گذارمت
ميگريم و مرادم از اين سيل اشکبار
تخم محبت است که در دل بکارمت
بارم ده از کرم سوي خود تا به سوز دل
در پاي دم به دم گهر از ديده بارمت
حافظ شراب و شاهد و رندي نه وضع توست
في الجمله ميکني و فرو ميگذارمت
اي غايب از نظر به خدا ميسپارمت
جانم بسوختي و به دل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زير پاي خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت
محراب ابرويت بنما تا سحرگهي
دست دعا برآرم و در گردن آرمت
گر بايدم شدن سوي هاروت بابلي
صد گونه جادويي بکنم تا بيارمت
خواهم که پيش ميرمت اي بيوفا طبيب
بيمار بازپرس که در انتظارمت
صد جوي آب بستهام از ديده بر کنار
بر بوي تخم مهر که در دل بکارمت
خونم بريخت و از غم عشقم خلاص داد
منت پذير غمزه خنجر گذارمت
ميگريم و مرادم از اين سيل اشکبار
تخم محبت است که در دل بکارمت
بارم ده از کرم سوي خود تا به سوز دل
در پاي دم به دم گهر از ديده بارمت
حافظ شراب و شاهد و رندي نه وضع توست
في الجمله ميکني و فرو ميگذارمت
| DH in English | DH in French | DH in Italian | DH in Spanish | DH in Dutch | DH in German | DH in Russian | DH in Polish | DH in Czech | DH in Danish | DH in Finnish | DH in Norwegian | DH in Swedish | DH in Malay
You think you have ethics...
Take the survey NOW!
