BRG
Farsi Aviation DictionaryDownload this dictionary
BRG
Bearing

Hafez PoemsDownload this dictionary
gzl 14 gftm...
غزل 14

گفتم اي سلطان خوبان رحم کن بر اين غريب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکين غريب

گفتمش مگذر زماني گفت معذورم بدار
خانه پروردي چه تاب آرد غم چندين غريب

خفته بر سنجاب شاهي نازنيني را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالين غريب

اي که در زنجير زلفت جاي چندين آشناست
خوش فتاد آن خال مشکين بر رخ رنگين غريب

مي‌نمايد عکس مي در رنگ روي مه وشت
همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرين غريب

بس غريب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشکين غريب

گفتم اي شام غريبان طره شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد اين غريب

گفت حافظ آشنايان در مقام حيرتند
دور نبود گر نشيند خسته و مسکين غريب

 
gzl 142 dustan...
غزل 142

دوستان دختر رز توبه ز مستوري کرد
شد سوي محتسب و کار به دستوري کرد

آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنيد
تا نگويند حريفان که چرا دوري کرد

مژدگاني بده اي دل که دگر مطرب عشق
راه مستانه زد و چاره مخموري کرد

نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود
آن چه با خرقه زاهد مي انگوري کرد

غنچه گلبن وصلم ز نسيمش بشکفت
مرغ خوشخوان طرب از برگ گل سوري کرد

حافظ افتادگي از دست مده زان که حسود
عرض و مال و دل و دين در سر مغروري کرد

 
gzl 154 rahy...
غزل 154

راهي بزن که آهي بر ساز آن توان زد
شعري بخوان که با او رطل گران توان زد

بر آستان جانان گر سر توان نهادن
گلبانگ سربلندي بر آسمان توان زد

قد خميده ما سهلت نمايد اما
بر چشم دشمنان تير از اين کمان توان زد

در خانقه نگنجد اسرار عشقبازي
جام مي مغانه هم با مغان توان زد

درويش را نباشد برگ سراي سلطان
ماييم و کهنه دلقي کتش در آن توان زد

اهل نظر دو عالم در يک نظر ببازند
عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد

گر دولت وصالت خواهد دري گشودن
سرها بدين تخيل بر آستان توان زد

عشق و شباب و رندي مجموعه مراد است
چون جمع شد معاني گوي بيان توان زد

شد رهزن سلامت زلف تو وين عجب نيست
گر راه زن تو باشي صد کاروان توان زد

حافظ به حق قرآن کز شيد و زرق بازآي
باشد که گوي عيشي در اين جهان توان زد

 
gzl 239 rsyd...
غزل 239

رسيد مژده که آمد بهار و سبزه دميد
وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد

صفير مرغ برآمد بط شراب کجاست
فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشيد

ز ميوه‌هاي بهشتي چه ذوق دريابد
هر آن که سيب زنخدان شاهدي نگزيد

مکن ز غصه شکايت که در طريق طلب
به راحتي نرسيد آن که زحمتي نکشيد

ز روي ساقي مه وش گلي بچين امروز
که گرد عارض بستان خط بنفشه دميد

چنان کرشمه ساقي دلم ز دست ببرد
که با کسي دگرم نيست برگ گفت و شنيد

من اين مرقع رنگين چو گل بخواهم سوخت
که پير باده فروشش به جرعه‌اي نخريد

بهار مي‌گذرد دادگسترا درياب
که رفت موسم و حافظ هنوز مي‌نچشيد

 
gzl 242 bya...
غزل 242

بيا که رايت منصور پادشاه رسيد
نويد فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد

جمال بخت ز روي ظفر نقاب انداخت
کمال عدل به فرياد دادخواه رسيد

سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد
جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسيد

ز قاطعان طريق اين زمان شوند ايمن
قوافل دل و دانش که مرد راه رسيد

عزيز مصر به رغم برادران غيور
ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسيد

کجاست صوفي دجال فعل ملحدشکل
بگو بسوز که مهدي دين پناه رسيد

صبا بگو که چه‌ها بر سرم در اين غم عشق
ز آتش دل سوزان و دود آه رسيد

ز شوق روي تو شاها بدين اسير فراق
همان رسيد کز آتش به برگ کاه رسيد

مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول
ز ورد نيم شب و درس صبحگاه رسيد

 
gzl 316 zlf...
غزل 316

زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم
ناز بنياد مکن تا نکني بنيادم

مي مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فريادم

زلف را حلقه مکن تا نکني دربندم
طره را تاب مده تا ندهي بر بادم

يار بيگانه مشو تا نبري از خويشم
غم اغيار مخور تا نکني ناشادم

رخ برافروز که فارغ کني از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کني آزادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزي ما را
ياد هر قوم مکن تا نروي از يادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شيرين منما تا نکني فرهادم

رحم کن بر من مسکين و به فريادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فريادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روي
من از آن روز که دربند توام آزادم

 
gzl 327 mra...
غزل 327

مرا عهديست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کويش را چو جان خويشتن دارم

صفاي خلوت خاطر از آن شمع چگل جويم
فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم

به کام و آرزوي دل چو دارم خلوتي حاصل
چه فکر از خبث بدگويان ميان انجمن دارم

مرا در خانه سروي هست کاندر سايه قدش
فراغ از سرو بستاني و شمشاد چمن دارم

گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمين سازند
بحمد الله و المنه بتي لشکرشکن دارم

سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سليماني
چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم

الا اي پير فرزانه مکن عيبم ز ميخانه
که من در ترک پيمانه دلي پيمان شکن دارم

خدا را اي رقيب امشب زماني ديده بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهاني صد سخن دارم

چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله
نه ميل لاله و نسرين نه برگ نسترن دارم

به رندي شهره شد حافظ ميان همدمان ليکن
چه غم دارم که در عالم قوام الدين حسن دارم

 
gzl 396 sbh...
غزل 396

صبح است ساقيا قدحي پرشراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

زان پيشتر که عالم فاني شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن

خورشيد مي ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عيش مي‌طلبي ترک خواب کن

روزي که چرخ از گل ما کوزه‌ها کند
زنهار کاسه سر ما پرشراب کن

ما مرد زهد و توبه و طامات نيستيم
با ما به جام باده صافي خطاب کن

کار صواب باده پرستيست حافظا
برخيز و عزم جزم به کار صواب کن

 
gzl 398 ay...
غزل 398

اي نور چشم من سخني هست گوش کن
چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن

در راه عشق وسوسه اهرمن بسيست
پيش آي و گوش دل به پيام سروش کن

برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند
اي چنگ ناله برکش و اي دف خروش کن

تسبيح و خرقه لذت مستي نبخشدت
همت در اين عمل طلب از مي فروش کن

پيران سخن ز تجربه گويند گفتمت
هان اي پسر که پير شوي پند گوش کن

بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق
خواهي که زلف يار کشي ترک هوش کن

با دوستان مضايقه در عمر و مال نيست
صد جان فداي يار نصيحت نيوش کن

ساقي که جامت از مي صافي تهي مباد
چشم عنايتي به من دردنوش کن

سرمست در قباي زرافشان چو بگذري
يک بوسه نذر حافظ پشمينه پوش کن

 
gzl 421 dr...
غزل 421

در سراي مغان رفته بود و آب زده
نشسته پير و صلايي به شيخ و شاب زده

سبوکشان همه در بندگيش بسته کمر
ولي ز ترک کله چتر بر سحاب زده

شعاع جام و قدح نور ماه پوشيده
عذار مغبچگان راه آفتاب زده

عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز
شکسته کسمه و بر برگ گل گلاب زده

گرفته ساغر عشرت فرشته رحمت
ز جرعه بر رخ حور و پري گلاب زده

ز شور و عربده شاهدان شيرين کار
شکر شکسته سمن ريخته رباب زده

سلام کردم و با من به روي خندان گفت
که اي خمارکش مفلس شراب زده

که اين کند که تو کردي به ضعف همت و راي
ز گنج خانه شده خيمه بر خراب زده

وصال دولت بيدار ترسمت ندهند
که خفته‌اي تو در آغوش بخت خواب زده

بيا به ميکده حافظ که بر تو عرضه کنم
هزار صف ز دعاهاي مستجاب زده

فلک جنيبه کش شاه نصره الدين است
بيا ببين ملکش دست در رکاب زده

خرد که ملهم غيب است بهر کسب شرف
ز بام عرش صدش بوسه بر جناب زده

 
gzl 425 damn...
غزل 425

دامن کشان همي‌شد در شرب زرکشيده
صد ماه رو ز رشکش جيب قصب دريده

از تاب آتش مي بر گرد عارضش خوي
چون قطره‌هاي شبنم بر برگ گل چکيده

لفظي فصيح شيرين قدي بلند چابک
رويي لطيف زيبا چشمي خوش کشيده

ياقوت جان فزايش از آب لطف زاده
شمشاد خوش خرامش در ناز پروريده

آن لعل دلکشش بين وان خنده دل آشوب
وان رفتن خوشش بين وان گام آرميده

آن آهوي سيه چشم از دام ما برون شد
ياران چه چاره سازم با اين دل رميده

زنهار تا تواني اهل نظر ميازار
دنيا وفا ندارد اي نور هر دو ديده

تا کي کشم عتيبت از چشم دلفريبت
روزي کرشمه‌اي کن اي يار برگزيده

گر خاطر شريفت رنجيده شد ز حافظ
بازآ که توبه کرديم از گفته و شنيده

بس شکر بازگويم در بندگي خواجه
گر اوفتد به دستم آن ميوه رسيده

 
gzl 461 ktbt...
غزل 461

کتبت قصه شوقي و مدمعي باکي
بيا که بي تو به جان آمدم ز غمناکي

بسا که گفته‌ام از شوق با دو ديده خود
ايا منازل سلمي فاين سلماک

عجيب واقعه‌اي و غريب حادثه‌اي
انا اصطبرت قتيلا و قاتلي شاکي

که را رسد که کند عيب دامن پاکت
که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکي

ز خاک پاي تو داد آب روي لاله و گل
چو کلک صنع رقم زد به آبي و خاکي

صبا عبيرفشان گشت ساقيا برخيز
و هات شمسه کرم مطيب زاکي

دع التکاسل تغنم فقد جري مثل
که زاد راهروان چستي است و چالاکي

اثر نماند ز من بي شمايلت آري
اري مثر محياي من محياک

ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند
که همچو صنع خدايي وراي ادراکي

 
gzl 479 sbh...
غزل 479

صبح است و ژاله مي‌چکد از ابر بهمني
برگ صبوح ساز و بده جام يک مني

در بحر مايي و مني افتاده‌ام بيار
مي تا خلاص بخشدم از مايي و مني

خون پياله خور که حلال است خون او
در کار يار باش که کاريست کردني

ساقي به دست باش که غم در کمين ماست
مطرب نگاه دار همين ره که مي‌زني

مي ده که سر به گوش من آورد چنگ و گفت
خوش بگذران و بشنو از اين پير منحني

ساقي به بي‌نيازي رندان که مي بده
تا بشنوي ز صوت مغني هوالغني

 
gzl 58 sr...
غزل 58

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
که هر چه بر سر ما مي‌رود ارادت اوست

نظير دوست نديدم اگر چه از مه و مهر
نهادم آينه‌ها در مقابل رخ دوست

صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد
که چون شکنج ورق‌هاي غنچه تو بر توست

نه من سبوکش اين دير رندسوزم و بس
بسا سرا که در اين کارخانه سنگ و سبوست

مگر تو شانه زدي زلف عنبرافشان را
که باد غاليه سا گشت و خاک عنبربوست

نثار روي تو هر برگ گل که در چمن است
فداي قد تو هر سروبن که بر لب جوست

زبان ناطقه در وصف شوق نالان است
چه جاي کلک بريده زبان بيهده گوست

رخ تو در دلم آمد مراد خواهم يافت
چرا که حال نکو در قفاي فال نکوست

نه اين زمان دل حافظ در آتش هوس است
که داغدار ازل همچو لاله خودروست

 
gzl 76 jz...
غزل 76

جز آستان توام در جهان پناهي نيست
سر مرا بجز اين در حواله گاهي نيست

عدو چو تيغ کشد من سپر بيندازم
که تيغ ما بجز از ناله‌اي و آهي نيست

چرا ز کوي خرابات روي برتابم
کز اين به هم به جهان هيچ رسم و راهي نيست

زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر
بگو بسوز که بر من به برگ کاهي نيست

غلام نرگس جماش آن سهي سروم
که از شراب غرورش به کس نگاهي نيست

مباش در پي آزار و هر چه خواهي کن
که در شريعت ما غير از اين گناهي نيست

عنان کشيده رو اي پادشاه کشور حسن
که نيست بر سر راهي که دادخواهي نيست

چنين که از همه سو دام راه مي‌بينم
به از حمايت زلفش مرا پناهي نيست

خزينه دل حافظ به زلف و خال مده
که کارهاي چنين حد هر سياهي نيست

 
gzl 77 blbly...
غزل 77

بلبلي برگ گلي خوش رنگ در منقار داشت
و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌هاي زار داشت

گفتمش در عين وصل اين ناله و فرياد چيست
گفت ما را جلوه معشوق در اين کار داشت

يار اگر ننشست با ما نيست جاي اعتراض
پادشاهي کامران بود از گدايي عار داشت

در نمي‌گيرد نياز و ناز ما با حسن دوست
خرم آن کز نازنينان بخت برخوردار داشت

خيز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنيم
کاين همه نقش عجب در گردش پرگار داشت

گر مريد راه عشقي فکر بدنامي مکن
شيخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

وقت آن شيرين قلندر خوش که در اطوار سير
ذکر تسبيح ملک در حلقه زنار داشت

چشم حافظ زير بام قصر آن حوري سرشت
شيوه جنات تجري تحتها الانهار داشت

 
gzl 87 hsnt...
غزل 87

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آري به اتفاق جهان مي‌توان گرفت

افشاي راز خلوتيان خواست کرد شمع
شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت

زين آتش نهفته که در سينه من است
خورشيد شعله‌ايست که در آسمان گرفت

مي‌خواست گل که دم زند از رنگ و بوي دوست
از غيرت صبا نفسش در دهان گرفت

آسوده بر کنار چو پرگار مي‌شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در ميان گرفت

آن روز شوق ساغر مي خرمنم بسوخت
کتش ز عکس عارض ساقي در آن گرفت

خواهم شدن به کوي مغان آستين فشان
زين فتنه‌ها که دامن آخرزمان گرفت

مي خور که هر که آخر کار جهان بديد
از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت

بر برگ گل به خون شقايق نوشته‌اند
کان کس که پخته شد مي چون ارغوان گرفت

حافظ چو آب لطف ز نظم تو مي‌چکد
حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت



| BRG in English | BRG in French | BRG in Italian | BRG in Spanish | BRG in Dutch | BRG in German | BRG in Swedish