BBY
Chronologia Gwiezdnych wojen
© W niniejszym artykule wykorzystano materialy pochodzace z
Wikipedia® i posiada on Powszechna
Licencje Publiczna GNU
BNH
BNH
BNH é um bairro pertencente ao distrito do Grajaú na Zona Sul da capital paulista.a Sigla BNH significa: Banco Nacional de Habitação, instituído pela Lei 4.380/64.
Veja mais na Wikipédia.org...
BNH (Banco Nacional de Habitação)
National Bank of Housing
gzl 155 agr...
غزل 155
اگر روم ز پي اش فتنهها برانگيزد
ور از طلب بنشينم به کينه برخيزد
و گر به رهگذري يک دم از وفاداري
چو گرد در پي اش افتم چو باد بگريزد
و گر کنم طلب نيم بوسه صد افسوس
ز حقه دهنش چون شکر فروريزد
من آن فريب که در نرگس تو ميبينم
بس آب روي که با خاک ره برآميزد
فراز و شيب بيابان عشق دام بلاست
کجاست شيردلي کز بلا نپرهيزد
تو عمر خواه و صبوري که چرخ شعبده باز
هزار بازي از اين طرفهتر برانگيزد
بر آستانه تسليم سر بنه حافظ
که گر ستيزه کني روزگار بستيزد
gzl 184 dush...
غزل 184
دوش ديدم که ملايک در ميخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشين باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشيد
قرعه کار به نام من ديوانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند
شکر ايزد که ميان من و او صلح افتاد
صوفيان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
آتش آن نيست که از شعله او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
کس چو حافظ نگشاد از رخ انديشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
gzl 216 An...
غزل 216
آن يار کز او خانه ما جاي پري بود
سر تا قدمش چون پري از عيب بري بود
دل گفت فروکش کنم اين شهر به بويش
بيچاره ندانست که يارش سفري بود
تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد
تا بود فلک شيوه او پرده دري بود
منظور خردمند من آن ماه که او را
با حسن ادب شيوه صاحب نظري بود
از چنگ منش اختر بدمهر به دربرد
آري چه کنم دولت دور قمري بود
عذري بنه اي دل که تو درويشي و او را
در مملکت حسن سر تاجوري بود
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقي همه بيحاصلي و بيخبري بود
خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرين
افسوس که آن گنج روان رهگذري بود
خود را بکش اي بلبل از اين رشک که گل را
با باد صبا وقت سحر جلوه گري بود
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از يمن دعاي شب و ورد سحري بود
gzl 264 khyz...
غزل 264
خيز و در کاسه زر آب طربناک انداز
پيشتر زان که شود کاسه سر خاک انداز
عاقبت منزل ما وادي خاموشان است
حاليا غلغله در گنبد افلاک انداز
چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است
بر رخ او نظر از آينه پاک انداز
به سر سبز تو اي سرو که گر خاک شوم
ناز از سر بنه و سايه بر اين خاک انداز
دل ما را که ز مار سر زلف تو بخست
از لب خود به شفاخانه ترياک انداز
ملک اين مزرعه داني که ثباتي ندهد
آتشي از جگر جام در املاک انداز
غسل در اشک زدم کاهل طريقت گويند
پاک شو اول و پس ديده بر آن پاک انداز
يا رب آن زاهد خودبين که بجز عيب نديد
دود آهيش در آيينه ادراک انداز
چون گل از نکهت او جامه قبا کن حافظ
وين قبا در ره آن قامت چالاک انداز
gzl 430 bh...
غزل 430
به صوت بلبل و قمري اگر ننوشي مي
علاج کي کنمت آخرالدواY الکي
ذخيرهاي بنه از رنگ و بوي فصل بهار
که ميرسند ز پي رهزنان بهمن و دي
چو گل نقاب برافکند و مرغ زد هوهو
منه ز دست پياله چه ميکني هي هي
شکوه سلطنت و حسن کي ثباتي داد
ز تخت جم سخني مانده است و افسر کي
خزينه داري ميراث خوارگان کفر است
به قول مطرب و ساقي به فتوي دف و ني
زمانه هيچ نبخشد که بازنستاند
مجو ز سفله مروت که شيه لا شي
نوشتهاند بر ايوان جنه الماوي
که هر که عشوه دنيي خريد واي به وي
سخا نماند سخن طي کنم شراب کجاست
بده به شادي روح و روان حاتم طي
بخيل بوي خدا نشنود بيا حافظ
پياله گير و کرم ورز و الضمان علي
gzl 495 my...
غزل 495
مي خواه و گل افشان کن از دهر چه ميجويي
اين گفت سحرگه گل بلبل تو چه ميگويي
مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقي را
لب گيري و رخ بوسي مي نوشي و گل بويي
شمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن
تا سرو بياموزد از قد تو دلجويي
تا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد
اي شاخ گل رعنا از بهر که ميرويي
امروز که بازارت پرجوش خريدار است
درياب و بنه گنجي از مايه نيکويي
چون شمع نکورويي در رهگذر باد است
طرف هنري بربند از شمع نکورويي
آن طره که هر جعدش صد نافه چين ارزد
خوش بودي اگر بودي بوييش ز خوش خويي
هر مرغ به دستاني در گلشن شاه آمد
بلبل به نواسازي حافظ به غزل گويي