Aur
Souhvezdí Vozky
Vozka je
souhvezdí na severní obloze. Leží mezi souhvezdími
Žirafy,
Persea,
Býka,
Blížencu a
Rysa. Patrí jak mezi 48
Ptolemaiových souhvezdí, tak mezi 88 souhvezdí moderní astronomie. Mezi souhvezdími je Vozka na 21. míste podle velikosti. Patrí mezi zimní souhvezdí. V nejlepším pozorovacím postavení je v lednu a únoru. Obrazec Vozky tvorí také beta Tauri, která však patrí do sousedního souhvezdí Býka. Cásti tohoto souhvezdí jsou v
CR cirkumpolární.
Více na Wikipedia.org...
aur
gzl 179 rsyd...
غزل 179
رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنين نيز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر يار خاکسار شدم
رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشير ميزند همه را
کسي مقيم حريم حرم نخواهد ماند
چه جاي شکر و شکايت ز نقش نيک و بد است
چو بر صحيفه هستي رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشيد گفتهاند اين بود
که جام باده بياور که جم نخواهد ماند
غنيمتي شمر اي شمع وصل پروانه
که اين معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درويش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدين رواق زبرجد نوشتهاند به زر
که جز نکويي اهل کرم نخواهد ماند
ز مهرباني جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
gzl 222 az...
غزل 222
از سر کوي تو هر کو به ملالت برود
نرود کارش و آخر به خجالت برود
کارواني که بود بدرقهاش حفظ خدا
به تجمل بنشيند به جلالت برود
سالک از نور هدايت ببرد راه به دوست
که به جايي نرسد گر به ضلالت برود
کام خود آخر عمر از مي و معشوق بگير
حيف اوقات که يک سر به بطالت برود
اي دليل دل گمگشته خدا را مددي
که غريب ار نبرد ره به دلالت ببرد
حکم مستوري و مستي همه بر خاتم تست
کس ندانست که آخر به چه حالت برود
حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامي
بو که از لوح دلت نقش جهالت برود
gzl 290 dlm...
غزل 290
دلم رميده شد و غافلم من درويش
که آن شکاري سرگشته را چه آمد پيش
چو بيد بر سر ايمان خويش ميلرزم
که دل به دست کمان ابروييست کافرکيش
خيال حوصله بحر ميپزد هيهات
چههاست در سر اين قطره محال انديش
بنازم آن مژه شوخ عافيت کش را
که موج ميزندش آب نوش بر سر نيش
ز آستين طبيبان هزار خون بچکد
گرم به تجربه دستي نهند بر دل ريش
به کوي ميکده گريان و سرفکنده روم
چرا که شرم هميآيدم ز حاصل خويش
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر
نزاع بر سر دنيي دون مکن درويش
بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ
خزانهاي به کف آور ز گنج قارون بيش
gzl 325 gr...
غزل 325
گر دست دهد خاک کف پاي نگارم
بر لوح بصر خط غباري بنگارم
بر بوي کنار تو شدم غرق و اميد است
از موج سرشکم که رساند به کنارم
پروانه او گر رسدم در طلب جان
چون شمع همان دم به دمي جان بسپارم
امروز مکش سر ز وفاي من و انديش
زان شب که من از غم به دعا دست برآرم
زلفين سياه تو به دلداري عشاق
دادند قراري و ببردند قرارم
اي باد از آن باده نسيمي به من آور
کان بوي شفابخش بود دفع خمارم
گر قلب دلم را ننهد دوست عياري
من نقد روان در دمش از ديده شمارم
دامن مفشان از من خاکي که پس از من
زين در نتواند که برد باد غبارم
حافظ لب لعلش چو مرا جان عزيز است
عمري بود آن لحظه که جان را به لب آرم
gzl 356 grm...
غزل 356
گرم از دست برخيزد که با دلدار بنشينم
ز جام وصل مينوشم ز باغ عيش گل چينم
شراب تلخ صوفي سوز بنيادم بخواهد برد
لبم بر لب نه اي ساقي و بستان جان شيرينم
مگر ديوانه خواهم شد در اين سودا که شب تا روز
سخن با ماه ميگويم پري در خواب ميبينم
لبت شکر به مستان داد و چشمت مي به ميخواران
منم کز غايت حرمان نه با آنم نه با اينم
چو هر خاکي که باد آورد فيضي برد از انعامت
ز حال بنده ياد آور که خدمتگار ديرينم
نه هر کو نقش نظمي زد کلامش دلپذير افتد
تذرو طرفه من گيرم که چالاک است شاهينم
اگر باور نميداري رو از صورتگر چين پرس
که ماني نسخه ميخواهد ز نوک کلک مشکينم
وفاداري و حق گويي نه کار هر کسي باشد
غلام آصف ثاني جلال الحق و الدينم
رموز مستي و رندي ز من بشنو نه از واعظ
که با جام و قدح هر دم نديم ماه و پروينم
gzl 392 dany...
غزل 392
داني که چيست دولت ديدار يار ديدن
در کوي او گدايي بر خسروي گزيدن
از جان طمع بريدن آسان بود وليکن
از دوستان جاني مشکل توان بريدن
خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ
وان جا به نيک نامي پيراهني دريدن
گه چون نسيم با گل راز نهفته گفتن
گه سر عشقبازي از بلبلان شنيدن
بوسيدن لب يار اول ز دست مگذار
کخر ملول گردي از دست و لب گزيدن
فرصت شمار صحبت کز اين دوراهه منزل
چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن
گويي برفت حافظ از ياد شاه يحيي
يا رب به يادش آور درويش پروريدن
gzl 437 ay...
غزل 437
اي قصه بهشت ز کويت حکايتي
شرح جمال حور ز رويت روايتي
انفاس عيسي از لب لعلت لطيفهاي
آب خضر ز نوش لبانت کنايتي
هر پاره از دل من و از غصه قصهاي
هر سطري از خصال تو و از رحمت آيتي
کي عطرساي مجلس روحانيان شدي
گل را اگر نه بوي تو کردي رعايتي
در آرزوي خاک در يار سوختيم
ياد آور اي صبا که نکردي حمايتي
اي دل به هرزه دانش و عمرت به باد رفت
صد مايه داشتي و نکردي کفايتي
بوي دل کباب من آفاق را گرفت
اين آتش درون بکند هم سرايتي
در آتش ار خيال رخش دست ميدهد
ساقي بيا که نيست ز دوزخ شکايتي
داني مراد حافظ از اين درد و غصه چيست
از تو کرشمهاي و ز خسرو عنايتي
gzl 474 huakhuah...
غزل 474
هواخواه توام جانا و ميدانم که ميداني
که هم ناديده ميبيني و هم ننوشته ميخواني
ملامتگو چه دريابد ميان عاشق و معشوق
نبيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهاني
بيفشان زلف و صوفي را به پابازي و رقص آور
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بيفشاني
گشاد کار مشتاقان در آن ابروي دلبند است
خدا را يک نفس بنشين گره بگشا ز پيشاني
ملک در سجده آدم زمين بوس تو نيت کرد
که در حسن تو لطفي ديد بيش از حد انساني
چراغ افروز چشم ما نسيم زلف جانان است
مباد اين جمع را يا رب غم از باد پريشاني
دريغا عيش شبگيري که در خواب سحر بگذشت
نداني قدر وقت اي دل مگر وقتي که درماني
ملول از همرهان بودن طريق کارداني نيست
بکش دشواري منزل به ياد عهد آساني
خيال چنبر زلفش فريبت ميدهد حافظ
نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنباني
áur
s. n. (sil. a-ur); simb. Au
Copyright © 2004-2007 DEX online