Aur

Get Babylon's Translation Software! Free Download Now!
Babylon 8 - Your all-in-one solution
Award winning translation software trusted by millions. Translate from any language to any language.
View Demo


Wikipedia în limba română - enciclopedia liberăDownload this dictionary
Aur
Aurul este elementul chimic din tabelul periodic care are simbolul Au şi numărul atomic 79.
Mai multe la Wikipedia.org...

© Acest articol foloseşte material din Wikipedia® şi este licenţiat sub Licenţa GNU pentru Documentaţie liberă

Ceská Wikipedie- Bezplatná encyklopedieDownload this dictionary
Souhvezdí Vozky
Vozka je souhvezdí na severní obloze. Leží mezi souhvezdími ŽirafyPerseaBýkaBlížencu a Rysa. Patrí jak mezi 48 Ptolemaiových souhvezdí, tak mezi 88 souhvezdí moderní astronomie. Mezi souhvezdími je Vozka na 21. míste podle velikosti. Patrí mezi zimní souhvezdí. V nejlepším pozorovacím postavení je v lednu a únoru. Obrazec Vozky tvorí také beta Tauri, která však patrí do sousedního souhvezdí Býka. Cásti tohoto souhvezdí jsou v CR cirkumpolární.
Více na Wikipedia.org...

© Tento clánek používá materiály z Wikipedia® a je licencovaný pod GNU Free Documentation License

Farsi dictionaryDownload this dictionary
aur
کلمات مرتبط(aur):



بازگشت به واژه aur


auriga (aur) 



Hafez PoemsDownload this dictionary
gzl 179 rsyd...
غزل 179

رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنين نيز هم نخواهد ماند

من ار چه در نظر يار خاکسار شدم
رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند

چو پرده دار به شمشير مي‌زند همه را
کسي مقيم حريم حرم نخواهد ماند

چه جاي شکر و شکايت ز نقش نيک و بد است
چو بر صحيفه هستي رقم نخواهد ماند

سرود مجلس جمشيد گفته‌اند اين بود
که جام باده بياور که جم نخواهد ماند

غنيمتي شمر اي شمع وصل پروانه
که اين معامله تا صبحدم نخواهد ماند

توانگرا دل درويش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند

بدين رواق زبرجد نوشته‌اند به زر
که جز نکويي اهل کرم نخواهد ماند

ز مهرباني جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
 
gzl 222 az...
غزل 222

از سر کوي تو هر کو به ملالت برود
نرود کارش و آخر به خجالت برود

کارواني که بود بدرقه‌اش حفظ خدا
به تجمل بنشيند به جلالت برود

سالک از نور هدايت ببرد راه به دوست
که به جايي نرسد گر به ضلالت برود

کام خود آخر عمر از مي و معشوق بگير
حيف اوقات که يک سر به بطالت برود

اي دليل دل گمگشته خدا را مددي
که غريب ار نبرد ره به دلالت ببرد

حکم مستوري و مستي همه بر خاتم تست
کس ندانست که آخر به چه حالت برود

حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامي
بو که از لوح دلت نقش جهالت برود
 
gzl 290 dlm...
غزل 290

دلم رميده شد و غافلم من درويش
که آن شکاري سرگشته را چه آمد پيش

چو بيد بر سر ايمان خويش مي‌لرزم
که دل به دست کمان ابروييست کافرکيش

خيال حوصله بحر مي‌پزد هيهات
چه‌هاست در سر اين قطره محال انديش

بنازم آن مژه شوخ عافيت کش را
که موج مي‌زندش آب نوش بر سر نيش

ز آستين طبيبان هزار خون بچکد
گرم به تجربه دستي نهند بر دل ريش

به کوي ميکده گريان و سرفکنده روم
چرا که شرم همي‌آيدم ز حاصل خويش

نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر
نزاع بر سر دنيي دون مکن درويش

بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ
خزانه‌اي به کف آور ز گنج قارون بيش
 
gzl 325 gr...
غزل 325

گر دست دهد خاک کف پاي نگارم
بر لوح بصر خط غباري بنگارم

بر بوي کنار تو شدم غرق و اميد است
از موج سرشکم که رساند به کنارم

پروانه او گر رسدم در طلب جان
چون شمع همان دم به دمي جان بسپارم

امروز مکش سر ز وفاي من و انديش
زان شب که من از غم به دعا دست برآرم

زلفين سياه تو به دلداري عشاق
دادند قراري و ببردند قرارم

اي باد از آن باده نسيمي به من آور
کان بوي شفابخش بود دفع خمارم

گر قلب دلم را ننهد دوست عياري
من نقد روان در دمش از ديده شمارم

دامن مفشان از من خاکي که پس از من
زين در نتواند که برد باد غبارم

حافظ لب لعلش چو مرا جان عزيز است
عمري بود آن لحظه که جان را به لب آرم
 
gzl 356 grm...
غزل 356

گرم از دست برخيزد که با دلدار بنشينم
ز جام وصل مي‌نوشم ز باغ عيش گل چينم

شراب تلخ صوفي سوز بنيادم بخواهد برد
لبم بر لب نه اي ساقي و بستان جان شيرينم

مگر ديوانه خواهم شد در اين سودا که شب تا روز
سخن با ماه مي‌گويم پري در خواب مي‌بينم

لبت شکر به مستان داد و چشمت مي به ميخواران
منم کز غايت حرمان نه با آنم نه با اينم

چو هر خاکي که باد آورد فيضي برد از انعامت
ز حال بنده ياد آور که خدمتگار ديرينم

نه هر کو نقش نظمي زد کلامش دلپذير افتد
تذرو طرفه من گيرم که چالاک است شاهينم

اگر باور نمي‌داري رو از صورتگر چين پرس
که ماني نسخه مي‌خواهد ز نوک کلک مشکينم

وفاداري و حق گويي نه کار هر کسي باشد
غلام آصف ثاني جلال الحق و الدينم

رموز مستي و رندي ز من بشنو نه از واعظ
که با جام و قدح هر دم نديم ماه و پروينم
 
gzl 392 dany...
غزل 392

داني که چيست دولت ديدار يار ديدن
در کوي او گدايي بر خسروي گزيدن

از جان طمع بريدن آسان بود وليکن
از دوستان جاني مشکل توان بريدن

خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ
وان جا به نيک نامي پيراهني دريدن

گه چون نسيم با گل راز نهفته گفتن
گه سر عشقبازي از بلبلان شنيدن

بوسيدن لب يار اول ز دست مگذار
کخر ملول گردي از دست و لب گزيدن

فرصت شمار صحبت کز اين دوراهه منزل
چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن

گويي برفت حافظ از ياد شاه يحيي
يا رب به يادش آور درويش پروريدن
 
gzl 437 ay...
غزل 437

اي قصه بهشت ز کويت حکايتي
شرح جمال حور ز رويت روايتي

انفاس عيسي از لب لعلت لطيفه‌اي
آب خضر ز نوش لبانت کنايتي

هر پاره از دل من و از غصه قصه‌اي
هر سطري از خصال تو و از رحمت آيتي

کي عطرساي مجلس روحانيان شدي
گل را اگر نه بوي تو کردي رعايتي

در آرزوي خاک در يار سوختيم
ياد آور اي صبا که نکردي حمايتي

اي دل به هرزه دانش و عمرت به باد رفت
صد مايه داشتي و نکردي کفايتي

بوي دل کباب من آفاق را گرفت
اين آتش درون بکند هم سرايتي

در آتش ار خيال رخش دست مي‌دهد
ساقي بيا که نيست ز دوزخ شکايتي

داني مراد حافظ از اين درد و غصه چيست
از تو کرشمه‌اي و ز خسرو عنايتي
 
gzl 474 huakhuah...
غزل 474

هواخواه توام جانا و مي‌دانم که مي‌داني
که هم ناديده مي‌بيني و هم ننوشته مي‌خواني

ملامتگو چه دريابد ميان عاشق و معشوق
نبيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهاني

بيفشان زلف و صوفي را به پابازي و رقص آور
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بيفشاني

گشاد کار مشتاقان در آن ابروي دلبند است
خدا را يک نفس بنشين گره بگشا ز پيشاني

ملک در سجده آدم زمين بوس تو نيت کرد
که در حسن تو لطفي ديد بيش از حد انساني

چراغ افروز چشم ما نسيم زلف جانان است
مباد اين جمع را يا رب غم از باد پريشاني

دريغا عيش شبگيري که در خواب سحر بگذشت
نداني قدر وقت اي دل مگر وقتي که درماني

ملول از همرهان بودن طريق کارداني نيست
بکش دشواري منزل به ياد عهد آساني

خيال چنبر زلفش فريبت مي‌دهد حافظ
نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنباني

Victors - Dicţionar ortografic al limbii româneDownload this dictionary
áur
s. n. (sil. a-ur); simb. Au

Copyright © 2004-2007 DEX online

Define Aur

Translate Aur





| Aur in English | Aur in French | Aur in Italian | Aur in Spanish | Aur in German | Aur in Russian | Aur in Swedish