Asbab

Get Babylon's Translation Software! Free Download Now!
Babylon 8 - Your all-in-one solution
Award winning translation software trusted by millions. Translate from any language to any language.
View Demo


Yeni Osmanlıca - Türkçe Lügat v0.1Download this dictionary
Asbab
(Sabeb. C.) Çukur yerler.


Islamic DictionaryDownload this dictionary
Asbab
Occasions of revelations.



Hafez PoemsDownload this dictionary
gzl 152 dr...
غزل 152

در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه‌اي کرد رخت ديد ملک عشق نداشت
عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد

عقل مي‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غيرت بدرخشيد و جهان برهم زد

مدعي خواست که آيد به تماشاگه راز
دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد

ديگران قرعه قسمت همه بر عيش زدند
دل غمديده ما بود که هم بر غم زد

جان علوي هوس چاه زنخدان تو داشت
دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد

حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد
 
gzl 454 z...
غزل 454

ز کوي يار مي‌آيد نسيم باد نوروزي
از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي

چو گل گر خرده‌اي داري خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلط‌ها داد سوداي زراندوزي

ز جام گل دگر بلبل چنان مست مي لعل است
که زد بر چرخ فيروزه صفير تخت فيروزي

به صحرا رو که از دامن غبار غم بيفشاني
به گلزار آي کز بلبل غزل گفتن بياموزي

چو امکان خلود اي دل در اين فيروزه ايوان نيست
مجال عيش فرصت دان به فيروزي و بهروزي

طريق کام بخشي چيست ترک کام خود کردن
کلاه سروري آن است کز اين ترک بردوزي

سخن در پرده مي‌گويم چو گل از غنچه بيرون آي
که بيش از پنج روزي نيست حکم مير نوروزي

ندانم نوحه قمري به طرف جويباران چيست
مگر او نيز همچون من غمي دارد شبانروزي

مي‌اي دارم چو جان صافي و صوفي مي‌کند عيبش
خدايا هيچ عاقل را مبادا بخت بد روزي

جدا شد يار شيرينت کنون تنها نشين اي شمع
که حکم آسمان اين است اگر سازي و گر سوزي

به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بيا ساقي که جاهل را هنيتر مي‌رسد روزي

مي اندر مجلس آصف به نوروز جلالي نوش
که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزي

نه حافظ مي‌کند تنها دعاي خواجه تورانشاه
ز مدح آصفي خواهد جهان عيدي و نوروزي

جنابش پارسايان راست محراب دل و ديده
جبينش صبح خيزان راست روز فتح و فيروزي
 
gzl 481 bshnu...
غزل 481

بشنو اين نکته که خود را ز غم آزاده کني
خون خوري گر طلب روزي ننهاده کني

آخرالامر گل کوزه گران خواهي شد
حاليا فکر سبو کن که پر از باده کني

گر از آن آدمياني که بهشتت هوس است
عيش با آدمي اي چند پري زاده کني

تکيه بر جاي بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگي همه آماده کني

اجرها باشدت اي خسرو شيرين دهنان
گر نگاهي سوي فرهاد دل افتاده کني

خاطرت کي رقم فيض پذيرد هيهات
مگر از نقش پراگنده ورق ساده کني

کار خود گر به کرم بازگذاري حافظ
اي بسا عيش که با بخت خداداده کني

اي صبا بندگي خواجه جلال الدين کن
که جهان پرسمن و سوسن آزاده کني
 
gzl 482 ay...
غزل 482

اي دل به کوي عشق گذاري نمي‌کني
اسباب جمع داري و کاري نمي‌کني

چوگان حکم در کف و گويي نمي‌زني
باز ظفر به دست و شکاري نمي‌کني

اين خون که موج مي‌زند اندر جگر تو را
در کار رنگ و بوي نگاري نمي‌کني

مشکين از آن نشد دم خلقت که چون صبا
بر خاک کوي دوست گذاري نمي‌کني

ترسم کز اين چمن نبري آستين گل
کز گلشنش تحمل خاري نمي‌کني

در آستين جان تو صد نافه مدرج است
وان را فداي طره ياري نمي‌کني

ساغر لطيف و دلکش و مي افکني به خاک
و انديشه از بلاي خماري نمي‌کني

حافظ برو که بندگي پادشاه وقت
گر جمله مي‌کنند تو باري نمي‌کني
 
gzl 486 blbl...
غزل 486

بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوي
مي‌خواند دوش درس مقامات معنوي

يعني بيا که آتش موسي نمود گل
تا از درخت نکته توحيد بشنوي

مرغان باغ قافيه سنجند و بذله گوي
تا خواجه مي خورد به غزل‌هاي پهلوي

جمشيد جز حکايت جام از جهان نبرد
زنهار دل مبند بر اسباب دنيوي

اين قصه عجب شنو از بخت واژگون
ما را بکشت يار به انفاس عيسوي

خوش وقت بوريا و گدايي و خواب امن
کاين عيش نيست درخور اورنگ خسروي

چشمت به غمزه خانه مردم خراب کرد
مخموريت مباد که خوش مست مي‌روي

دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر
کاي نور چشم من بجز از کشته ندروي

ساقي مگر وظيفه حافظ زياده داد
کشفته گشت طره دستار مولوي
 
gzl 74 hasl...
غزل 74

حاصل کارگه کون و مکان اين همه نيست
باده پيش آر که اسباب جهان اين همه نيست

از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است
غرض اين است وگرنه دل و جان اين همه نيست

منت سدره و طوبي ز پي سايه مکش
که چو خوش بنگري اي سرو روان اين همه نيست

دولت آن است که بي خون دل آيد به کنار
ور نه با سعي و عمل باغ جنان اين همه نيست

پنج روزي که در اين مرحله مهلت داري
خوش بياساي زماني که زمان اين همه نيست

بر لب بحر فنا منتظريم اي ساقي
فرصتي دان که ز لب تا به دهان اين همه نيست

زاهد ايمن مشو از بازي غيرت زنهار
که ره از صومعه تا دير مغان اين همه نيست

دردمندي من سوخته زار و نزار
ظاهرا حاجت تقرير و بيان اين همه نيست

نام حافظ رقم نيک پذيرفت ولي
پيش رندان رقم سود و زيان اين همه نيست

Define Asbab

Translate Asbab





| Asbab in Turkish | Asbab in Farsi