Assurance mutuelle des motards
Créée dans les
années 1980 par des membres de la
FFMC, l'Assurance mutuelle des motards (AMDM) passe de l'utopie à la réalité grâce aux dons d'environ 40 000 motards qui verseront chacun 280
FF, soit 42 €. Elle reste à ce jour la seule société d'assurance moderne à s'être créée via des fonds de particuliers, aucune banque, qui n'était pas bienvenue, n'a versé de fond pour sa création.
Pour la suite, voir Wikipédia.org…
AMDM
AMERICAN DREAM ENT INC
Exchange: OTCBB
Not Available
gzl 113 bnfshh...
غزل 113
بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشاني داد
که تاب من به جهان طره فلاني داد
دلم خزانه اسرار بود و دست قضا
درش ببست و کليدش به دلستاني داد
شکسته وار به درگاهت آمدم که طبيب
به موميايي لطف توام نشاني داد
تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش
که دست دادش و ياري ناتواني داد
برو معالجه خود کن اي نصيحتگو
شراب و شاهد شيرين که را زياني داد
گذشت بر من مسکين و با رقيبان گفت
دريغ حافظ مسکين من چه جاني داد
gzl 266 dlm...
غزل 266
دلم رميده لوليوشيست شورانگيز
دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آميز
فداي پيرهن چاک ماه رويان باد
هزار جامه تقوا و خرقه پرهيز
خيال خال تو با خود به خاک خواهم برد
که تا ز خال تو خاکم شود عبيرآميز
فرشته عشق نداند که چيست اي ساقي
بخواه جام و گلابي به خاک آدم ريز
پياله بر کفنم بند تا سحرگه حشر
به مي ز دل ببرم هول روز رستاخيز
فقير و خسته به درگاهت آمدم رحمي
که جز ولاي توام نيست هيچ دست آويز
بيا که هاتف ميخانه دوش با من گفت
که در مقام رضا باش و از قضا مگريز
ميان عاشق و معشوق هيچ حال نيست
تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز
gzl 342 hjab...
غزل 342
حجاب چهره جان ميشود غبار تنم
خوشا دمي که از آن چهره پرده برفکنم
چنين قفس نه سزاي چو من خوش الحانيست
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
عيان نشد که چرا آمدم کجا رفتم
دريغ و درد که غافل ز کار خويشتنم
چگونه طوف کنم در فضاي عالم قدس
که در سراچه ترکيب تخته بند تنم
اگر ز خون دلم بوي شوق ميآيد
عجب مدار که همدرد نافه ختنم
طراز پيرهن زرکشم مبين چون شمع
که سوزهاست نهاني درون پيرهنم
بيا و هستي حافظ ز پيش او بردار
که با وجود تو کس نشنود ز من که منم
gzl 461 ktbt...
غزل 461
کتبت قصه شوقي و مدمعي باکي
بيا که بي تو به جان آمدم ز غمناکي
بسا که گفتهام از شوق با دو ديده خود
ايا منازل سلمي فاين سلماک
عجيب واقعهاي و غريب حادثهاي
انا اصطبرت قتيلا و قاتلي شاکي
که را رسد که کند عيب دامن پاکت
که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکي
ز خاک پاي تو داد آب روي لاله و گل
چو کلک صنع رقم زد به آبي و خاکي
صبا عبيرفشان گشت ساقيا برخيز
و هات شمسه کرم مطيب زاکي
دع التکاسل تغنم فقد جري مثل
که زاد راهروان چستي است و چالاکي
اثر نماند ز من بي شمايلت آري
اري مثر محياي من محياک
ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند
که همچو صنع خدايي وراي ادراکي
gzl 63 ruy...
غزل 63
روي تو کس نديد و هزارت رقيب هست
در غنچهاي هنوز و صدت عندليب هست
گر آمدم به کوي تو چندان غريب نيست
چون من در آن ديار هزاران غريب هست
در عشق خانقاه و خرابات فرق نيست
هر جا که هست پرتو روي حبيب هست
آن جا که کار صومعه را جلوه ميدهند
ناقوس دير راهب و نام صليب هست
عاشق که شد که يار به حالش نظر نکرد
اي خواجه درد نيست وگرنه طبيب هست
فرياد حافظ اين همه آخر به هرزه نيست
هم قصهاي غريب و حديثي عجيب هست