åma
چاپلوسي کردن، تملّق کردن
gzl 151 dmy...
غزل 151
دمي با غم به سر بردن جهان يک سر نميارزد
به مي بفروش دلق ما کز اين بهتر نميارزد
به کوي مي فروشانش به جامي بر نميگيرند
زهي سجاده تقوا که يک ساغر نميارزد
رقيبم سرزنشها کرد کز اين به آب رخ برتاب
چه افتاد اين سر ما را که خاک در نميارزد
شکوه تاج سلطاني که بيم جان در او درج است
کلاهي دلکش است اما به ترک سر نميارزد
چه آسان مينمود اول غم دريا به بوي سود
غلط کردم که اين طوفان به صد گوهر نميارزد
تو را آن به که روي خود ز مشتاقان بپوشاني
که شادي جهان گيري غم لشکر نميارزد
چو حافظ در قناعت کوش و از دنيي دون بگذر
که يک جو منت دونان دو صد من زر نميارزد
gzl 154 rahy...
غزل 154
راهي بزن که آهي بر ساز آن توان زد
شعري بخوان که با او رطل گران توان زد
بر آستان جانان گر سر توان نهادن
گلبانگ سربلندي بر آسمان توان زد
قد خميده ما سهلت نمايد اما
بر چشم دشمنان تير از اين کمان توان زد
در خانقه نگنجد اسرار عشقبازي
جام مي مغانه هم با مغان توان زد
درويش را نباشد برگ سراي سلطان
ماييم و کهنه دلقي کتش در آن توان زد
اهل نظر دو عالم در يک نظر ببازند
عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد
گر دولت وصالت خواهد دري گشودن
سرها بدين تخيل بر آستان توان زد
عشق و شباب و رندي مجموعه مراد است
چون جمع شد معاني گوي بيان توان زد
شد رهزن سلامت زلف تو وين عجب نيست
گر راه زن تو باشي صد کاروان توان زد
حافظ به حق قرآن کز شيد و زرق بازآي
باشد که گوي عيشي در اين جهان توان زد
gzl 338 mn...
غزل 338
من دوستدار روي خوش و موي دلکشم
مدهوش چشم مست و مي صاف بيغشم
گفتي ز سر عهد ازل يک سخن بگو
آن گه بگويمت که دو پيمانه درکشم
من آدم بهشتيم اما در اين سفر
حالي اسير عشق جوانان مه وشم
در عاشقي گزير نباشد ز ساز و سوز
استادهام چو شمع مترسان ز آتشم
شيراز معدن لب لعل است و کان حسن
من جوهري مفلسم ايرا مشوشم
از بس که چشم مست در اين شهر ديدهام
حقا که مي نميخورم اکنون و سرخوشم
شهريست پر کرشمه حوران ز شش جهت
چيزيم نيست ور نه خريدار هر ششم
بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوي دوست
گيسوي حور گرد فشاند ز مفرشم
حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست
آيينهاي ندارم از آن آه ميکشم