ALHY
Alpha Hospitality Corporation
Exchange: Nasdaq
Holding company with subsidiaries which own and operate casino hotel offering slot machines, blackjack and other table games; Develop and operate riverboat casino facilities; And provide management services to hotels and motels owned by third parties.
gzl 169 yary...
غزل 169
ياري اندر کس نميبينيم ياران را چه شد
دوستي کي آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي کجاست
خون چکيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نميگويد که ياري داشت حق دوستي
حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد
لعلي از کان مروت برنيامد سالهاست
تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد
شهر ياران بود و خاک مهربانان اين ديار
مهرباني کي سر آمد شهرياران را چه شد
گوي توفيق و کرامت در ميان افکندهاند
کس به ميدان در نميآيد سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغي برنخاست
عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد
زهره سازي خوش نميسازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستي ميگساران را چه شد
حافظ اسرار الهي کس نميداند خموش
از که ميپرسي که دور روزگاران را چه شد
gzl 284 hatfy...
غزل 284
هاتفي از گوشه ميخانه دوش
گفت ببخشند گنه مي بنوش
لطف الهي بکند کار خويش
مژده رحمت برساند سروش
اين خرد خام به ميخانه بر
تا مي لعل آوردش خون به جوش
گر چه وصالش نه به کوشش دهند
هر قدر اي دل که تواني بکوش
لطف خدا بيشتر از جرم ماست
نکته سربسته چه داني خموش
گوش من و حلقه گيسوي يار
روي من و خاک در مي فروش
رندي حافظ نه گناهيست صعب
با کرم پادشه عيب پوش
داور دين شاه شجاع آن که کرد
روح قدس حلقه امرش به گوش
اي ملک العرش مرادش بده
و از خطر چشم بدش دار گوش
gzl 489 ay...
غزل 489
اي در رخ تو پيدا انوار پادشاهي
در فکرت تو پنهان صد حکمت الهي
کلک تو بارک الله بر ملک و دين گشاده
صد چشمه آب حيوان از قطره سياهي
بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم
ملک آن توست و خاتم فرماي هر چه خواهي
در حکمت سليمان هر کس که شک نمايد
بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهي
باز ار چه گاه گاهي بر سر نهد کلاهي
مرغان قاف دانند آيين پادشاهي
تيغي که آسمانش از فيض خود دهد آب
تنها جهان بگيرد بي منت سپاهي
کلک تو خوش نويسد در شان يار و اغيار
تعويذ جان فزايي افسون عمر کاهي
اي عنصر تو مخلوق از کيمياي عزت
و اي دولت تو ايمن از وصمت تباهي
ساقي بيار آبي از چشمه خرابات
تا خرقهها بشوييم از عجب خانقاهي
عمريست پادشاها کز مي تهيست جامم
اينک ز بنده دعوي و از محتسب گواهي
گر پرتوي ز تيغت بر کان و معدن افتد
ياقوت سرخ رو را بخشند رنگ کاهي
دانم دلت ببخشد بر عجز شب نشينان
گر حال بنده پرسي از باد صبحگاهي
جايي که برق عصيان بر آدم صفي زد
ما را چگونه زيبد دعوي بيگناهي
حافظ چو پادشاهت گه گاه ميبرد نام
رنجش ز بخت منما بازآ به عذرخواهي