AALM

Get Babylon's Translation Software! Free Download Now!
Babylon 8 - Your all-in-one solution
Award winning translation software trusted by millions. Translate from any language to any language.
View Demo


Hafez PoemsDownload this dictionary
gzl 45 dr...
غزل 45

در اين زمانه رفيقي که خالي از خلل است
صراحي مي ناب و سفينه غزل است

جريده رو که گذرگاه عافيت تنگ است
پياله گير که عمر عزيز بي‌بدل است

نه من ز بي عملي در جهان ملولم و بس
ملالت علما هم ز علم بي عمل است

به چشم عقل در اين رهگذار پرآشوب
جهان و کار جهان بي‌ثبات و بي‌محل است

بگير طره مه چهره‌اي و قصه مخوان
که سعد و نحس ز تاثير زهره و زحل است

دلم اميد فراوان به وصل روي تو داشت
ولي اجل به ره عمر رهزن امل است

به هيچ دور نخواهند يافت هشيارش
چنين که حافظ ما مست باده ازل است
 
gzl 128 nyst...
غزل 128

نيست در شهر نگاري که دل ما ببرد
بختم ار يار شود رختم از اين جا ببرد

کو حريفي کش سرمست که پيش کرمش
عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد

باغبانا ز خزان بي‌خبرت مي‌بينم
آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد

رهزن دهر نخفته‌ست مشو ايمن از او
اگر امروز نبرده‌ست که فردا ببرد

در خيال اين همه لعبت به هوس مي‌بازم
بو که صاحب نظري نام تماشا ببرد

علم و فضلي که به چل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه به يغما ببرد

بانگ گاوي چه صدا بازدهد عشوه مخر
سامري کيست که دست از يد بيضا ببرد

جام مينايي مي سد ره تنگ دليست
منه از دست که سيل غمت از جا ببرد

راه عشق ار چه کمينگاه کمانداران است
هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد

حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه يار
خانه از غير بپرداز و بهل تا ببرد
 
gzl 138 yad...
غزل 138

ياد باد آن که ز ما وقت سفر ياد نکرد
به وداعي دل غمديده ما شاد نکرد

آن جوان بخت که مي‌زد رقم خير و قبول
بنده پير ندانم ز چه آزاد نکرد

کاغذين جامه به خوناب بشويم که فلک
رهنمونيم به پاي علم داد نکرد

دل به اميد صدايي که مگر در تو رسد
ناله‌ها کرد در اين کوه که فرهاد نکرد

سايه تا بازگرفتي ز چمن مرغ سحر
آشيان در شکن طره شمشاد نکرد

شايد ار پيک صبا از تو بياموزد کار
زان که چالاکتر از اين حرکت باد نکرد

کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد
هر که اقرار بدين حسن خداداد نکرد

مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق
که بدين راه بشد يار و ز ما ياد نکرد

غزليات عراقيست سرود حافظ
که شنيد اين ره دلسوز که فرياد نکرد
 
gzl 153 shr...
غزل 153

سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
به دست مرحمت يارم در اميدواران زد

چو پيش صبح روشن شد که حال مهر گردون چيست
برآمد خنده خوش بر غرور کامگاران زد

نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست
گره بگشود از ابرو و بر دل‌هاي ياران زد

من از رنگ صلاح آن دم به خون دل بشستم دست
که چشم باده پيمايش صلا بر هوشياران زد

کدام آهن دلش آموخت اين آيين عياري
کز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد

خيال شهسواري پخت و شد ناگه دل مسکين
خداوندا نگه دارش که بر قلب سواران زد

در آب و رنگ رخسارش چه جان داديم و خون خورديم
چو نقشش دست داد اول رقم بر جان سپاران زد

منش با خرقه پشمين کجا اندر کمند آرم
زره مويي که مژگانش ره خنجرگزاران زد

شهنشاه مظفر فر شجاع ملک و دين منصور
که جود بي‌دريغش خنده بر ابر بهاران زد

از آن ساعت که جام مي به دست او مشرف شد
زمانه ساغر شادي به ياد ميگساران زد

ز شمشير سرافشانش ظفر آن روز بدرخشيد
که چون خورشيد انجم سوز تنها بر هزاران زد

دوام عمر و ملک او بخواه از لطف حق اي دل
که چرخ اين سکه دولت به دور روزگاران زد

نظر بر قرعه توفيق و يمن دولت شاه است
بده کام دل حافظ که فال بختياران زد
 
gzl 162 khush...
غزل 162

خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد
که در دستت بجز ساغر نباشد

زمان خوشدلي درياب و در ياب
که دايم در صدف گوهر نباشد

غنيمت دان و مي خور در گلستان
که گل تا هفته ديگر نباشد

ايا پرلعل کرده جام زرين
ببخشا بر کسي کش زر نباشد

بيا اي شيخ و از خمخانه ما
شرابي خور که در کوثر نباشد

بشوي اوراق اگر همدرس مايي
که علم عشق در دفتر نباشد

ز من بنيوش و دل در شاهدي بند
که حسنش بسته زيور نباشد

شرابي بي خمارم بخش يا رب
که با وي هيچ درد سر نباشد

من از جان بنده سلطان اويسم
اگر چه يادش از چاکر نباشد

به تاج عالم آرايش که خورشيد
چنين زيبنده افسر نباشد

کسي گيرد خطا بر نظم حافظ
که هيچش لطف در گوهر نباشد
 
gzl 167 starhay...
غزل 167

ستاره‌اي بدرخشيد و ماه مجلس شد
دل رميده ما را رفيق و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسله آموز صد مدرس شد

به بوي او دل بيمار عاشقان چو صبا
فداي عارض نسرين و چشم نرگس شد

به صدر مصطبه‌ام مي‌نشاند اکنون دوست
گداي شهر نگه کن که مير مجلس شد

خيال آب خضر بست و جام اسکندر
به جرعه نوشي سلطان ابوالفوارس شد

طربسراي محبت کنون شود معمور
که طاق ابروي يار منش مهندس شد

لب از ترشح مي پاک کن براي خدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد

کرشمه تو شرابي به عاشقان پيمود
که علم بي‌خبر افتاد و عقل بي‌حس شد

چو زر عزيز وجود است نظم من آري
قبول دولتيان کيمياي اين مس شد

ز راه ميکده ياران عنان بگردانيد
چرا که حافظ از اين راه رفت و مفلس شد
 
gzl 188 mra...
غزل 188

مرا به رندي و عشق آن فضول عيب کند
که اعتراض بر اسرار علم غيب کند

کمال سر محبت ببين نه نقص گناه
که هر که بي‌هنر افتد نظر به عيب کند

ز عطر حور بهشت آن نفس برآيد بوي
که خاک ميکده ما عبير جيب کند

چنان زند ره اسلام غمزه ساقي
که اجتناب ز صهبا مگر صهيب کند

کليد گنج سعادت قبول اهل دل است
مباد آن که در اين نکته شک و ريب کند

شبان وادي ايمن گهي رسد به مراد
که چند سال به جان خدمت شعيب کند

ز ديده خون بچکاند فسانه حافظ
چو ياد وقت زمان شباب و شيب کند
 
gzl 203 salha...
غزل 203

سال‌ها دفتر ما در گرو صهبا بود
رونق ميکده از درس و دعاي ما بود

نيکي پير مغان بين که چو ما بدمستان
هر چه کرديم به چشم کرمش زيبا بود

دفتر دانش ما جمله بشوييد به مي
که فلک ديدم و در قصد دل دانا بود

از بتان آن طلب ار حسن شناسي اي دل
کاين کسي گفت که در علم نظر بينا بود

دل چو پرگار به هر سو دوراني مي‌کرد
و اندر آن دايره سرگشته پابرجا بود

مطرب از درد محبت عملي مي‌پرداخت
که حکيمان جهان را مژه خون پالا بود

مي‌شکفتم ز طرب زان که چو گل بر لب جوي
بر سرم سايه آن سرو سهي بالا بود

پير گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان
رخصت خبث نداد ار نه حکايت‌ها بود

قلب اندوده حافظ بر او خرج نشد
کاين معامل به همه عيب نهان بينا بود
 
gzl 208 khstgan...
غزل 208

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
گر تو بيداد کني شرط مروت نبود

ما جفا از تو نديديم و تو خود نپسندي
آن چه در مذهب ارباب طريقت نبود

خيره آن ديده که آبش نبرد گريه عشق
تيره آن دل که در او شمع محبت نبود

دولت از مرغ همايون طلب و سايه او
زان که با زاغ و زغن شهپر دولت نبود

گر مدد خواستم از پير مغان عيب مکن
شيخ ما گفت که در صومعه همت نبود

چون طهارت نبود کعبه و بتخانه يکيست
نبود خير در آن خانه که عصمت نبود

حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه
هر که را نيست ادب لايق صحبت نبود
 
gzl 245 ala...
غزل 245

الا اي طوطي گوياي اسرار
مبادا خاليت شکر ز منقار

سرت سبز و دلت خوش باد جاويد
که خوش نقشي نمودي از خط يار

سخن سربسته گفتي با حريفان
خدا را زين معما پرده بردار

به روي ما زن از ساغر گلابي
که خواب آلوده‌ايم اي بخت بيدار

چه ره بود اين که زد در پرده مطرب
که مي‌رقصند با هم مست و هشيار

از آن افيون که ساقي در مي‌افکند
حريفان را نه سر ماند نه دستار

سکندر را نمي‌بخشند آبي
به زور و زر ميسر نيست اين کار

بيا و حال اهل درد بشنو
به لفظ اندک و معني بسيار

بت چيني عدوي دين و دل‌هاست
خداوندا دل و دينم نگه دار

به مستوران مگو اسرار مستي
حديث جان مگو با نقش ديوار

به يمن دولت منصور شاهي
علم شد حافظ اندر نظم اشعار

خداوندي به جاي بندگان کرد
خداوندا ز آفاتش نگه دار
 
gzl 293 bamdadan...
غزل 293

بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع
شمع خاور فکند بر همه اطراف شعاع

برکشد آينه از جيب افق چرخ و در آن
بنمايد رخ گيتي به هزاران انواع

در زواياي طربخانه جمشيد فلک
ارغنون ساز کند زهره به آهنگ سماع

چنگ در غلغله آيد که کجا شد منکر
جام در قهقهه آيد که کجا شد مناع

وضع دوران بنگر ساغر عشرت برگير
که به هر حالتي اين است بهين اوضاع

طره شاهد دنيي همه بند است و فريب
عارفان بر سر اين رشته نجويند نزاع

عمر خسرو طلب ار نفع جهان مي‌خواهي
که وجوديست عطابخش کريم نفاع

مظهر لطف ازل روشني چشم امل
جامع علم و عمل جان جهان شاه شجاع
 
gzl 333 nmaz...
غزل 333

نماز شام غريبان چو گريه آغازم
به مويه‌هاي غريبانه قصه پردازم

به ياد يار و ديار آن چنان بگريم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم

من از ديار حبيبم نه از بلاد غريب
مهيمنا به رفيقان خود رسان بازم

خداي را مددي اي رفيق ره تا من
به کوي ميکده ديگر علم برافرازم

خرد ز پيري من کي حساب برگيرد
که باز با صنمي طفل عشق مي‌بازم

بجز صبا و شمالم نمي‌شناسد کس
عزيز من که بجز باد نيست دمسازم

هواي منزل يار آب زندگاني ماست
صبا بيار نسيمي ز خاک شيرازم

سرشکم آمد و عيبم بگفت روي به روي
شکايت از که کنم خانگيست غمازم

ز چنگ زهره شنيدم که صبحدم مي‌گفت
غلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم
 
gzl 351 hasha...
غزل 351

حاشا که من به موسم گل ترک مي کنم
من لاف عقل مي‌زنم اين کار کي کنم

مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم
در کار چنگ و بربط و آواز ني کنم

از قيل و قال مدرسه حالي دلم گرفت
يک چند نيز خدمت معشوق و مي کنم

کي بود در زمانه وفا جام مي بيار
تا من حکايت جم و کاووس کي کنم

از نامه سياه نترسم که روز حشر
با فيض لطف او صد از اين نامه طي کنم

کو پيک صبح تا گله‌هاي شب فراق
با آن خجسته طالع فرخنده پي کنم

اين جان عاريت که به حافظ سپرد دوست
روزي رخش ببينم و تسليم وي کنم
 
gzl 365 aamryst...
غزل 365

عمريست تا به راه غمت رو نهاده‌ايم
روي و رياي خلق به يک سو نهاده‌ايم

طاق و رواق مدرسه و قال و قيل علم
در راه جام و ساقي مه رو نهاده‌ايم

هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده‌ايم
هم دل بدان دو سنبل هندو نهاده‌ايم

عمري گذشت تا به اميد اشارتي
چشمي بدان دو گوشه ابرو نهاده‌ايم

ما ملک عافيت نه به لشکر گرفته‌ايم
ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده‌ايم

تا سحر چشم يار چه بازي کند که باز
بنياد بر کرشمه جادو نهاده‌ايم

بي زلف سرکشش سر سودايي از ملال
همچون بنفشه بر سر زانو نهاده‌ايم

در گوشه اميد چو نظارگان ماه
چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده‌ايم

گفتي که حافظا دل سرگشته‌ات کجاست
در حلقه‌هاي آن خم گيسو نهاده‌ايم
 
gzl 373 khyz...
غزل 373

خيز تا خرقه صوفي به خرابات بريم
شطح و طامات به بازار خرافات بريم

سوي رندان قلندر به ره آورد سفر
دلق بسطامي و سجاده طامات بريم

تا همه خلوتيان جام صبوحي گيرند
چنگ صبحي به در پير مناجات بريم

با تو آن عهد که در وادي ايمن بستيم
همچو موسي ارني گوي به ميقات بريم

کوس ناموس تو بر کنگره عرش زنيم
علم عشق تو بر بام سماوات بريم

خاک کوي تو به صحراي قيامت فردا
همه بر فرق سر از بهر مباهات بريم

ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد
از گلستانش به زندان مکافات بريم

شرممان باد ز پشمينه آلوده خويش
گر بدين فضل و هنر نام کرامات بريم

قدر وقت ار نشناسد دل و کاري نکند
بس خجالت که از اين حاصل اوقات بريم

فتنه مي‌بارد از اين سقف مقرنس برخيز
تا به ميخانه پناه از همه آفات بريم

در بيابان فنا گم شدن آخر تا کي
ره بپرسيم مگر پي به مهمات بريم

حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مريز
حاجت آن به که بر قاضي حاجات بريم
 
gzl 400 balablnd...
غزل 400

بالابلند عشوه گر نقش باز من
کوتاه کرد قصه زهد دراز من

ديدي دلا که آخر پيري و زهد و علم
با من چه کرد ديده معشوقه باز من

مي‌ترسم از خرابي ايمان که مي‌برد
محراب ابروي تو حضور نماز من

گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق
غماز بود اشک و عيان کرد راز من

مست است يار و ياد حريفان نمي‌کند
ذکرش به خير ساقي مسکين نواز من

يا رب کي آن صبا بوزد کز نسيم آن
گردد شمامه کرمش کارساز من

نقشي بر آب مي‌زنم از گريه حاليا
تا کي شود قرين حقيقت مجاز من

بر خود چو شمع خنده زنان گريه مي‌کنم
تا با تو سنگ دل چه کند سوز و ساز من

زاهد چو از نماز تو کاري نمي‌رود
هم مستي شبانه و راز و نياز من

حافظ ز گريه سوخت بگو حالش اي صبا
با شاه دوست پرور دشمن گداز من
 
gzl 454 z...
غزل 454

ز کوي يار مي‌آيد نسيم باد نوروزي
از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي

چو گل گر خرده‌اي داري خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلط‌ها داد سوداي زراندوزي

ز جام گل دگر بلبل چنان مست مي لعل است
که زد بر چرخ فيروزه صفير تخت فيروزي

به صحرا رو که از دامن غبار غم بيفشاني
به گلزار آي کز بلبل غزل گفتن بياموزي

چو امکان خلود اي دل در اين فيروزه ايوان نيست
مجال عيش فرصت دان به فيروزي و بهروزي

طريق کام بخشي چيست ترک کام خود کردن
کلاه سروري آن است کز اين ترک بردوزي

سخن در پرده مي‌گويم چو گل از غنچه بيرون آي
که بيش از پنج روزي نيست حکم مير نوروزي

ندانم نوحه قمري به طرف جويباران چيست
مگر او نيز همچون من غمي دارد شبانروزي

مي‌اي دارم چو جان صافي و صوفي مي‌کند عيبش
خدايا هيچ عاقل را مبادا بخت بد روزي

جدا شد يار شيرينت کنون تنها نشين اي شمع
که حکم آسمان اين است اگر سازي و گر سوزي

به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بيا ساقي که جاهل را هنيتر مي‌رسد روزي

مي اندر مجلس آصف به نوروز جلالي نوش
که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزي

نه حافظ مي‌کند تنها دعاي خواجه تورانشاه
ز مدح آصفي خواهد جهان عيدي و نوروزي

جنابش پارسايان راست محراب دل و ديده
جبينش صبح خيزان راست روز فتح و فيروزي
 
gzl 463 slam...
غزل 463

سلام الله ما کر الليالي
و جاوبت المثاني و المثالي

علي وادي الاراک و من عليها
و دار باللوي فوق الرمال

دعاگوي غريبان جهانم
و ادعو بالتواتر و التوالي

به هر منزل که رو آرد خدا را
نگه دارش به لطف لايزالي

منال اي دل که در زنجير زلفش
همه جمعيت است آشفته حالي

ز خطت صد جمال ديگر افزود
که عمرت باد صد سال جلالي

تو مي‌بايد که باشي ور نه سهل است
زيان مايه جاهي و مالي

بر آن نقاش قدرت آفرين باد
که گرد مه کشد خط هلالي

فحبک راحتي في کل حين
و ذکرک مونسي في کل حال

سويداي دل من تا قيامت
مباد از شوق و سوداي تو خالي

کجا يابم وصال چون تو شاهي
من بدنام رند لاابالي

خدا داند که حافظ را غرض چيست
و علم الله حسبي من سالي
 
gzl 483 shrgh...
غزل 483

سحرگه ره روي در سرزميني
همي‌گفت اين معما با قريني

که اي صوفي شراب آن گه شود صاف
که در شيشه برآرد اربعيني

خدا زان خرقه بيزار است صد بار
که صد بت باشدش در آستيني

مروت گر چه نامي بي‌نشان است
نيازي عرضه کن بر نازنيني

ثوابت باشد اي داراي خرمن
اگر رحمي کني بر خوشه چيني

نمي‌بينم نشاط عيش در کس
نه درمان دلي نه درد ديني

درون‌ها تيره شد باشد که از غيب
چراغي برکند خلوت نشيني

گر انگشت سليماني نباشد
چه خاصيت دهد نقش نگيني

اگر چه رسم خوبان تندخوييست
چه باشد گر بسازد با غميني

ره ميخانه بنما تا بپرسم
مال خويش را از پيش بيني

نه حافظ را حضور درس خلوت
نه دانشمند را علم اليقيني
 
gzl 55 khm...
غزل 55

خم زلف تو دام کفر و دين است
ز کارستان او يک شمه اين است

جمالت معجز حسن است ليکن
حديث غمزه‌ات سحر مبين است

ز چشم شوخ تو جان کي توان برد
که دايم با کمان اندر کمين است

بر آن چشم سيه صد آفرين باد
که در عاشق کشي سحرآفرين است

عجب علميست علم هيت عشق
که چرخ هشتمش هفتم زمين است

تو پنداري که بدگو رفت و جان برد
حسابش با کرام الکاتبين است

مشو حافظ ز کيد زلفش ايمن
که دل برد و کنون دربند دين است


Define AALM

Translate AALM