Поло
По́ло — командный вид
спорта с
мячом, в котором участники играют верхом на
лошадях, и перемещают мяч по полю с помощью специальной
клюшки. Целью игры является поразить
ворота соперника наибольшее количество раз. Команда состоит из четырёх человек, размер поля 300
ярдов (274,2
метрa) в длину и 150-160 ярдов (137,1-146,2 метра) в ширину, по площади это примерно 9
футбольных полей. Диаметр мяча для игры на открытом воздухе 3¼
дюйма (8.3
сантиметра), вес — четыре
унции (113.4
грамм). Клюшка традиционно изготавливается из
бамбука. Для игры выращивают и тренируют специальные породы
пони.
Продолжение на Wikipedia.οrg...
поло
поло
ср. нескл.
Название некоторых спортивных командных игр в мяч.
ПОЛО
(Polo) Гаспар Хиль (ок. 1529 - ок. 1591)
испанский писатель. Автор романа в стихах и прозе "Влюбленная Диана" (1564).
поло
поло
поло
[خنثي] : polo
[.n]: چوگان بازي
идти > пойти (I) I
[فعل] :
1: go
(past: went ; past participle: gone)ـ
[.v]: رفتن ، روانه ساختن ، رهسپار شدن ، عزيمت کردن ، گذشتن ، عبور کردن ، کار کردن ، گشتن ، رواج داشتن ، تمام شدن ، راه رفتن ، نابود شدن ، روي دادن ، برآن بودن ، درصدد بودن ، راهي شدن 2: move
[.vt. & n]: جنبيدن ، لوليدن ، تکان دادن ، حرکت دادن ، به جنبش درآوردن ، بازي کردن ، متاثر ساختن ، جنبش ، تکان ، حرکت ، اقدام ، (دربازي) نوبت حرکت يا بازي ، به حرکت انداختن ، وادار کردن ، تحريک کردن ، پيشنهاد کردن ، تغيير مکان ، حرکت کردن ، نقل مکان 3: travel
[.vt. & vi. & n]: سفر کردن مسافرت کردن ، رهسپار شدن ، مسافرت ، سفر ، حرکت ، جنبش ، گردش ، جهانگردي ، درنورديدن 4: leave
(past: left ; past participle: left)ـ
[.vt. & vi. & n]: اجازه ، اذن ، مرخصي ، رخصت ، باقي گذاردن ، رها کردن ، ول کردن ، گذاشتن ، دست کشيدن از ، رهسپار شدن ، عازم شدن ، ترک کردن
[.vi]: (leaf) برگ دادن 5: come
(past: came ; past participle: come)ـ
[.v]: آمدن ، رسيدن 6: approach
[.vi. & n]: نزديک شدن ، نزديک آمدن ، معبر ، مشي 7: march
[.vt. & n]: راه پيمايي ، قدم رو ، قدم برداري ، گام نظامي ، موسيقي نظامي يا مارش ، سير ، روش ، پيشروي ، ماه مارس ، راه پيمايي کردن ، قدم رو کردن ، نظامي وار راه رفتن ، پيشروي کردن ، تاختن بر 8: advance
[.vt. & vi. & n]: پيشروي ، پيشرفت ، پيش بردن ، جلو بردن ، ترقي دادن ، ترفيع رتبه دادن ، تسريع کردن ، اقامه کردن ، پيشنهاد کردن ، طرح کردن ، مساعده دادن ، مساعده
[.adj]: از پيش فرستاده شده ، قبلا تهيه شده ، قبلا تجهيز شده ، جلو رفتن 9: attack
[.vt. & n]: آفند ، تک ، تکش ، تاخت ، حمله کردن بر ، مبادرت کردن به ، تاخت کردن ، با گفتار و نوشتجات بديگري حمله کردن ، حمله ، تاخت و تاز ، يورش ، اصابت يا نزول ناخوشي 10: join
[.vt. & vi. & n]: ملحق کردن ، ملحق شدن ، متصل کردن ، پيوستن ، پيوند زدن ، ازدواج کردن ، گراييدن ، متحد کردن ، در مجاورت بودن 11: enter
[.vt. & vi]: ثبت کردن ، داخل شدن ، درآمدن ، وارد شدن ، توآمدن ، تورفتن ، اجازه دخول دادن ، بدست آوردن ، قدم نهادن در ، داخل عضويت شدن ، نام نويسي کردن 12: progress
[.vt. & n]: پيشرفت ، پيشرفت کردن ، پيشروي ، حرکت ، ترقي ، جريان ، گردش ، سفر 13: head
[.adj. & n]: نوک ، سر ، کله ، راس ، عدد ، ابتداء ، انتها ، دماغه ، دهانه ، رئيس ، سالار ، عنوان ، موضوع ، منتها درجه ، موي سر ، فهم ، خط سر ، فرق ، سرصفحه ، سرستون ، سر درخت ، اصلي ، عمده ، مهم
[.vt]: سر گذاشتن به ، داراي سر کردن ، رياست داشتن بر ، رهبري کردن ، دربالا واقع شدن
идти > пойти (I) II
[فعل] :
1: 1 2: follow
[.vt. & vi]: پيروي کردن از ، متابعت کردن ، دنبال کردن ، تعقيب کردن ، فهميدن ، درک کردن ، در ذيل آمدن ، منتج شدن ، پيروي ، استنباط ، متابعت 3: come
(past: came ; past participle: come)ـ
[.v]: آمدن ، رسيدن 4: go around 5: round
[.adv. & adj. & vt. & n]: گرد ، بي خرده ، نوبت ، گرد کردن ، بي خرده کردن ، گرد (gerd) کردن ، کامل کردن ، تکميل کردن ، دور زدن ، مدور ، گردي ، منحني ، دايره وار ، عدد صحيح ، مبلغ زياد 6: be on
[.adv]: وصل ، روشن ، برقرار ، روي ، در روي ، بر روي ، بر ، بالاي ، در باره ، راجع به ، در مسير ، عمده ، به اعتبار ، به ، بعلت ، بطرف ، در بر ، برتن ، به پيش ، به جلو ، همواره ، بخرج 7: flow
[.vi. & n]: گردش ، روند ، جريان ، رواني ، مد (برابر جزر) ، سلاست ، جاري بودن ، روان شدن ، سليس بودن ، بده ، شريدن 8: sell
(past: sold ; past participle: sold)ـ
[.v]: فروش و معامله ، فروختن ، بفروش رفتن 9: run
(past: ran ; past participle: run)ـ
[.v]: راندن ، رانش ، داير بودن ، اداره کردن ، دويدن ، پيمودن ، پخش شدن ، جاري شدن ، دوام يافتن ، ادامه دادن ، نشان دادن ، رديف ، سلسله ، ترتيب ، محوطه ، سفر و گردش ، ردپا ، حدود ، مسير ، امتداد 10: stretch
[.vt. & vi]: کشيدن ، امتداد دادن ، بسط دادن ، منبسط کردن ، کش آمدن ، کش آوردن ، کش دادن ، گشاد شدن
[.adj. & n]: بسط ، ارتجاع ، قطعه (زمين) ، اتساع ، کوشش ، خط ممتد ، دوره ، مدت 11: go
(past: went ; past participle: gone)ـ
[.v]: رفتن ، روانه ساختن ، رهسپار شدن ، عزيمت کردن ، گذشتن ، عبور کردن ، کار کردن ، گشتن ، رواج داشتن ، تمام شدن ، راه رفتن ، نابود شدن ، روي دادن ، برآن بودن ، درصدد بودن ، راهي شدن 12: work
[.pl. & vt. & vi. & n]: کار ، کار کردن ، عملي شدن ، شغل ، وظيفه ، زيست ، عمل ، عملکرد ، نوشتجات ، آثار ادبي يا هنري ، (درجمع) کارخانه ، استحکامات ، موثر واقع شدن ، عمل کردن 13: fall
(past: fell ; past participle: fallen)ـ
[.vi. & n]: خزان ، پائيز ، سقوط ، هبوط ، نزول ، زوال ، آبشار ، افتادن ، ويران شدن ، فرو ريختن ، پائين آمدن ، تنزل کردن 14: go by 15: pass
[.vt. & vi. & n]: گذشتن ، عبور کردن ، رد شدن ، سپري شدن ، تصويب کردن ، قبول شدن ، رخ دادن ، قبول کردن ، تمام شدن ، وفات کردن ، پاس ، سبقت گرفتن از ، خطور کردن ، پاس دادن ، رايج شدن ، اجتناب کردن ، گذر ، عبور ، گذرگاه ، راه ، گردونه ، گدوک ، پروانه ، جواز ، گذرنامه ، بليط ، گذراندن ، تصويب شدن
идти > пойти (I) III
[فعل] :
1: 2 2: agree
[.vt. & vi]: خوشنود کردن ، ممنون کردن ، پسند آمدن ، آشتي دادن ، مطابقت کردن ، ترتيب دادن ، درست کردن ، خشم (کسي را) فرو نشاندن ، جلوس کردن ، نائل شدن ، موافقت کردن ، موافق بودن ، متفق بودن ، همراي بودن ، سازش کردن 3: be used
[.adj]: آشنا ، معتاد ، خوگرفته ، مستعمل ، به کار رفنه 4: be spent
[.adj]: بي رمق ، نيروي خود را از دست داده ، از پا درآمده ، کوفته ، خسته ، رها شده ، کم زور ، خرج شده 5: go
(past: went ; past participle: gone)ـ
[.v]: رفتن ، روانه ساختن ، رهسپار شدن ، عزيمت کردن ، گذشتن ، عبور کردن ، کار کردن ، گشتن ، رواج داشتن ، تمام شدن ، راه رفتن ، نابود شدن ، روي دادن ، برآن بودن ، درصدد بودن ، راهي شدن 6: suit
[.v]: درخواست ، تقاضا ، دادخواست ، عرضحال ، مرافعه ، خواستگاري ، يکدست لباس ، پيروان ، خدمتگزاران ، ملتزمين ، توالي ، تسلسل ، نوع ، مناسب بودن ، وفق دادن ، جور کردن ، خواست دادن ، تعقيب کردن ، خواستگاري کردن ، جامه ، لباس دادن به 7: go right 8: play
[.vt. & n]: بازي ، نواختن ساز و غيره ، سرگرمي مخصوص ، تفريح ، بازي کردن ، تفريح کردن ، ساز زدن ، آلت موسيقي نواختن ، زدن ، رل بازي کردن ، روي صحنهء نمايش ظاهرشدن ، نمايش ، نمايشنامه 9: move
[.vt. & n]: جنبيدن ، لوليدن ، تکان دادن ، حرکت دادن ، به جنبش درآوردن ، بازي کردن ، متاثر ساختن ، جنبش ، تکان ، حرکت ، اقدام ، (دربازي) نوبت حرکت يا بازي ، به حرکت انداختن ، وادار کردن ، تحريک کردن ، پيشنهاد کردن ، تغيير مکان ، حرکت کردن ، نقل مکان
пойти (I) (св)
[فعل] :
1: set off 2: go off
[.v]: در رفتن (تفنگ) ، بيرون رفتن (از صحنه نمايش) ، آب شدن ، فاسد شدن ، مردن 3: begin to move 4: start
[.vt. & vi. & n]: شروع ، آغاز ، آغازيدن ، داير کردن ، عازم شدن ، شروع کردن ، عزيمت کردن ، از جا پريدن ، رم کردن ، مبداء ، مقدمه ، ابتدا ، فرصت ، فرجه 5: begin to come/flow 6: begin to fall
полый (-ая, -ое, -ые)
[صفت] :
1: hollow
پوک ، ميان تهي ، گود افتاده ، گود شده ، تهي ، پوچ ، بي حقيقت ، غير صميمي ، کاواک ، خالي کردن 2: flood
[.vt. & n]: سيل ، طوفان ، (در شعر) رود ، دريا ، اشک ، غرق کردن ، سيل گرفتن ، طغيان کردن